سلام چند وقت نبودم حالا اومدم جبران کنم
1. عکس هایی از استاد کیمیایی که کمتر دیده شده اند







2. عکس هایی از لوکیشن های فیلم های قدیمی استاد(با تشکر از زهرای عزیز)

حمام نواب

خیابان هدایت لوکیشن باغ و دیوانه خانه ی رضا موتوری

پشت بام حمام نواب زیر بازارچه

کوچه زیر بازارچه خانه ی قیصر و خان دایی در این کوچه بود
3. یک عکس از نقد فیلم جرم در سینما رازی (عکس از کیوان زمانی)

لطفا از این عکس بدون ذکر منبع استفاده نکنید
4. قسمت هایی از رمان جدید استاد کیمیایی از زبان خودش(با تشکر از سینا خزیمه)
در همین رمانی که دارم می نویسم،شخصیت اصلی یک خواننده آلتواست که تحصیل موسیقی کرده،از خانواده ای پایین شهری هم هست.همه به او می گویند باید ابی و داریوش می شدی.این چه طرز خواندنی است؟حالا به سرطان گلو مبتلا شده و سه چهار ماه دیگر بیشتر زنده نیست.راه می افتد که پول در آورد برای خواهرش که زندگی او را تامین کند.آدمی که آیدا می خواند یا مثلا آرایشگر شهر سویل،می رود خیابان،سیروس و عقب دستگاه اکو می گردد که برود سر قبرها مرثیه بخواند تا پول جمع کند.اسمش هم فرهاد است.بگذار یک تکه اش را برایت بخوانم: " در آن روز،فرهاد از کوچه ای به کوچه دیگر می
رفت و خیابان ها را قدم می زد و ناله های صداش را فراموش می کرد.در گوشه ای ایستاد که انتهای این صف به هم ریخته اتوبوس بود.میخواست نزدیکی های ظهر به اداره موسیقی برود.وقت بسیاری داشت.هنوز از خیابان سیروس،صدای موسیقی می آمد،ردیف دف،تارهای چیده به دیوار،ویولون های زرد و قرمز،هنوز ضرب های فلزی وجود داشت.جلوی ویترین یکی از دکان ها ایستاد.صدای تار می آمد.ماهور بود.کمی خودش را کنار کشید تا داخل دکان را ببیند.زن با دست های شاخه ای و چهره ای سیاه شده و رو به فراموشی با چادری که روی دو پای نداشته اش انداخته بود،مضراب می زد.فرهاد دید زن بیش از یک
دسته گل وزنی ندارد.سوزی در سیم های تارش بود و دسته گل وزنش را به آتش می کشید،هیچ از او صداهای رفته دیگر،گم شود.خیابانی که هنوز خانه های کوچک و بزرگ یهودیان،با رنج،نفس های دور از امنیت می کشید.در سال های ۱۳۳۰ ،حزبی دست ساز که خودش را دشمن یهود می دانست ،خیابان سیروس را به خون کشید.یهودیان با پول های ترسیده شان همراه با فامیل های جوان از ایران می رفتند."
شبیه فیلم سرب نیست،،درباره یهودی ها نیست،درباره موسیقی است،درباره خیابان سیروس هم هست.
تکه ای دیگر:
"دوران تلخ افسانه سازهای تلخ شروع شده بود.فرهاد کوچه پس کوچه های درد را در خودش کشف کرده بود و حالا برای خریدن بلندگو و دستگاه اکو که ارزان تمام شود،به سیروس آمده بود.فرهاد خرده خرده و با فهمی که در تنش می آمد،فهمید همان نوازنده که پشت به خیابان می نوازد،چه فراوان عاشق داشته و چه فراوان گرسنه بوده است.دو شاخه خشک دستانش معما بود.ماهور میان انگشتان قهوه ای و پر رگش آفتابی بود.فرهاد،خوب که از خیابان و صداش جدا شد و آرام به سمت چشم زن که پیر شده بود و کم سو،یک لحظه برگشت ،نور روز بر آن چروک ها افتاد.خندید.لبخندی که خودش سازی ناشناخته
بود.فرهاد در یک لحظه دانست که زن صدها سرطان بیش از او دارد.اما فرصتی به بیماری ندارد و می نوازد.وقتی به اول چهار مضراب رسید،در لبخندش یک خوشامدگویی آمد که هنوز میشد عاشقش شد.
فرهاد آرام با لبخند زن داخل شد