اگر «دست تنها»ی مسعود کیمیایی ساخته می‌شد، امسال در فجر جایزه‌ای برای کسی نمی‌ماند

سعید راد معتقد است: اگر فیلم «دست تنها» مسعود کیمیایی ساخته می‌شد امسال در جشنواره فیلم فجر جایزه‌ای برای کسی نمی‌ماند. این بازیگر سینما با اظهار تاسف از اینکه شرایط ساخت فیلم «دست تنها» فراهم نشد‌، اظهار کرد: بعد از گذشت سی سال از ساخت فیلم «خط قرمز» خوشحال بودم، فرصتی فراهم شده است‌ و می‌توانم دوباره با مسعود کیمیایی کار کنم. این فیلم می‌توانست یادگاری خوبی برایم باشد اما متاسفانه در حالی که به اعتقاد من مشکلی نداشت با عنوان این که سیاه‌نمایی است اجازه ساخت ندادند.

وی افزود: متاسفانه ما سینمایی می‌خواهیم که بسیاری از نمونه‌های آن را در فجر دیدیم. گروه تئاتری بخواهند به خارج از کشور بروند اما پدر یکی از آنها اجازه ندهد و این می‌شود موضوع فیلم و یا فیلم دیگری که دختری به خاطر سفته‌های پاره شده به زندان افتاده بود.


گذر زمان و تغییر را حس کنید

(به دلیل درخواست خوانندگان وبلاگ)

حسين امامي:

 ...قيصر... يك فيلم آوانگارد. چند سالي بود اين ايده به ذهنم رسيده بود كه از لوكيشن هاي فعلي فيلم قيصر عكاسي كنم و با شرايط 40 سال قبل مقايسه اي داشته باشم اما به لطف خداوند و با تشويق دوستانم توانستم چند عكس از حال و هواي اين روزهاي بازارچه قديمي در خيابان امامزاده يحيي كه از لوكيشن هاي اصلي اين فيلم است تهيه كنم. وقتي به اين محله رفتم طبق روال سعي كردم كسي را پيدا كنم كه بتواند در اين زمينه من را راهنمايي كند. ابتدا مشغول عكاسي از محيط بيرون امامزاده شدم كه در همين حال شخصي جلوي من ايستاد و گفت: پسرم چرا از بازارچه عكس نمي گيري؟ من با خوشحالي از اينكه اين شخص حتما مي تواند به من كمك كند گفتم: من عكاس هستم و براي ديدن لوكيشن هاي فيلم قيصر اينجا آمدم. خلاصه با خواهش زياد ايشون براي راهنمائي با من همراه شدند. در راه امامزاده تا بازارچه اقاي عبدي براي من تعريف كردند كه متولد سال 1337 هستند و در زمان ساخت قيصر 11 ساله بودند و حتي در لوكيشن قهوه خانه هم حضور داشتند. قبل از رسيدن به بازارچه لوكيشن مغازه برادران آب منگل بود كه حالا تبديل به سوپر ماركت شده است.بعد از آن قهوه خانه است كه به يك رستوران بدل شده بود. در زير بازارچه قصابي فرمان بود كه هنوز هم يك اقايي در انجا همان شغل را ادامه مي دهند.و اما وقتي به حمام نواب رسيديم متوجه شديم كه تقريبا تبديل به يك موزه شده است. از پله ها كه پايين رفتم مردي ميانسال را ديدم كه مسئول آنجا بود. آن اقا گفتند كه متاسفانه تمامي قسمت هاي حمام بازسازي شده و از حالت قديمي خودش خارج شده است. يك قسمتي از حمام را اختصاص داده بودند به فروش صنايع دستي و بدليجات و قسمت هاي مربوط به دوش هاي حمام به كلي تغيير پيدا كرده بودند كه جاي تاسف فراوان دارد. چرا بايد اماكني كه نشان دهنده فرهنگ و تاريخ ملي ماست تخريب و يا به گونه اي بازسازي شوند كه از حالت اوليه خودشان خارج شوند؟ اقاي عبدي تقريبا بيشتر زوايا را به من نشان دادند كه از ایشان متشکرم. پیش از تماشای عکس‌های من، دوست دارم چند کلامی با هم درباره‌ی این فیلم كمي در مورد قيصر صحبت كنيم. قيصر فيلمي است كه نسل من اكثرا آن را در دستگاه ويدئو يا سي دي ديده اند و نتوانستند آن را روي پرده جادوئي سينما تماشا كنند.فيلمي كه جزء عناصر جريان ساز موج نو سينماي ايران بوده و عوامل ساخت اين فيلم بعد ها به دليل موفقيت اين فيلم پيشرفت هاي بسزايي در كارخودشان داشتند. بازيهاي به ياد ماندني بهروز وثوقي در نقش قيصر و جمشيد مشايخي در نقش خاندائي سالخورده و پهلوان منش هيچ گاه از ياد تماشاگران نخواهد رفت. جوان فراموش شده آن روز هاي سينما يعني ناصر ملك مطيعي با حضوري هر چند كوتاه باعث بر زبان افتادن دوباره نامش مي شود و به گفته ناصر ملك مطيعي خودش ديالوگ ماندگار (قيصر كجايي كه داشتو كشتن) را به فيلم اضافه كرد كه و با استقبال كارگردان همراه مي شود. تمامي اين ها بدون حضور موسيقي جادويي اسفنديار منفردزاده امكان پذير نبود. اين اهنگساز برجسته براستي فضاي ترس و اظطراب را به فيلم اضافه مي كند و بازي ها را باورپذير تر مي كند. مسعود كيميايي در دومين تجربه سينمائي خودش ديالوگ هايي افريد كه انصافا جزء ماندگارترين ديالوگ هاي تاريخ سينماي ايران است. در اين ميان ازمونتاژ فيلم و قاب هاي زيباي مازيار پرتو كه فيلم برداري فيلم را بر عهده داشت نمي توان گذشت. در آخر عباس كيارستمي كه در آن روزگار جواني تازه كار بود با اعتماد تهيه كننده فيلم تيتراژي خلق مي كند كه موجب حيرت عوامل فيلم مي شود و نشان از استعداد فراوان اين كارگردان برجسته سينماي ايران در همان روزهاي ابتدايي كارش دارد. تمامي اين عوامل كارشان را به درستي انجام دادند . به گفته يكسري از كارشناسان خلق شاهكاري مانند قيصر يك اتفاق در سينماست. اما به نظر من اگر هم اتفاق بوده باشد اتفاق تحسين برانگيز و شيريني است. در اخر قصد داشتم كه با عوامل فيلم مصاحبه كنم اما وقتي خاطرات زنده ياد عباس شباويز را از فيلم قيصر خواندم ‏‏با خودم گفتم انصافا بهترين متن براي حال و هواي عكس هاي من همين است. آنچه در ادامه مي خوانيد خاطرات تهيه كننده اين فيلم از حال و هواي ساخت و اكران اين فيلم است...


عباس شباویز، تهیه‌کننده فیلم «قیصر» تعریف می‌کند: «اواخر سال ۴۶ یا اوایل سال ۴۷ بود که یک شب در رستورانی انتهای خیابان سلطنت‌آباد (پاسداران امروز) شام می‌خوردم که بهروز وثوقی، آقای کیمیایی را به من معرفی کرد. آن شب که او را دیدم درباره سناریوی قیصر صحبت کرد…

گویا قبل از آن چند تهیه‌کننده دیگر از جمله میثاقیه و اخوان‌ها آن را خوانده و رد کرده بودند. اما من در همان برخورد اول، مسعود کیمیایی را جوان بسیار خوب و مودبی دیدم و برای فردا دعوتش کردم به استودیو آریانا فیلم، فردا آمد و قصه‌اش را که در یک کتابچه خطی نوشته بود، برایم خواند. خوشم آمد، دیدم قصه اصیل است، حرف دارد، مسائل سنتی نیز در آن وجود دارد؛ منتها کمی می‌بایست رویش کار می‌شد… در سناریوی اولی که مسعود نوشته بود شخصیت فرمان زنده نبود و قصه از قطاری که قیصر با آن می‌آمد شروع می‌شد. من پیشنهاد دادم که فرمان را نده‌اش کنیم و ده دقیقه اول بدون حضور بهروز باشد.» عباس شباویز می‌گوید که فیلم «قیصر» هنگام درخواست پروانه نمایش به مدت ۷-۶ ماه توقیف شد ….

و بعد با دوندگی‌های زیاد توانستند اجازه نمایش فیلم را بگیرند. در مورد این‌که فیلم توسط اداره نمایش‌ها سانسور شد، شباویز در مصاحبه‌ای توضیح می‌‌دهد: «نه سانسور نشد فقط در مورد صحنه پایانی فیلم گفتند که پلیس باید قیصر را دستگیر کند که کیمیایی با کلوزآپی که توی قطار به عنوان آخرین پلان ازصورت بهروز گرفت (که پلیس در همین لحظه او را می‌بیند و قیصر لبخندی از سر رضایت و آرامش می‌زند) فیلم را با شکل خوبی پایان داد…» فیلم «قیصر» ابتدا در دو اکران خصوصی نمایش داده می‌شود. یکی از آن‌ها در سالن کوچک بالای استودیو مولن‌روژ بود و به گفته عباس شباویز حتی دکتر شریعتی را هم برای تماشای فیلم می‌آورند. شباویز می‌گوید: «در شب نمایش خصوصی سینما مولن‌روژ (سروش فعلی) مرحوم دکتر شریعتی را آوردیم. در تاریکی وارد سالن شدو در تاریکی رفت. در حقیقت بدون این‌که کیمیایی بداند، سناریوی قیصر را نیز داده بودم او بخواند. همان موقع نظرش این بود که اگر این فیلم درست ساخته شود تنها فیلمی است که به سیستم «نه» گفته است. بعد از تماشای فیلم هم خیلی خوشش آمد.» فیلم «قیصر» از صبح چهارشنبه ۱۰ دی ماه ۱۳۴۸ در سینماهای مولن‌روژ، دیانا (سپیده فعلی)، مهتاب (شهر قشنگ فعلی)، رکس، لیدو، شهوند، نپتون، همای، اسکار، اورانوس، پاسارگاد، شرق و به عنوان برنامه افتتاحیه سینما رنگین‌کمان در خیابان شهرستانی میدان امام حسین به نمایش درآمد. ۳ هفته نمایش در این ۱۳ سینما مبلغ 1/800/000 تومان برای فیلم فروش به ارمغان آورد. «قیصر» در سال ۱۳۴۹ نیز بعد از دریافت جوایز سپاس از صبح چهارشنبه ۱۷ تیر ماه مجددا در سینماهای مولن‌روژ، دیانا، مهتاب، رکس، شهوند، لیدو، نپتون، رنگین‌کمان، ژاله، همای، اسکار، پاسارگاد، اورانوس، شرق و چرخ فلک به مدت ۳ هفته اکران شده و نزدیک به ۲‌میلیون تومان فروش کرد. «قیصر» با یک حساب تقریبی در اکران اول و دوم تهران 3/600/000 تومان فروخت که با در نظر گرفتن میانگین قیمت بلیت ۳‌تومان در آن تاریخ، تعداد یک‌میلیون و دویست هزار نفر در تهران از فیلم دیدن کردند. جمعیت تهران در آن تاریخ بالای ۳‌میلیون نفر بوده است و با توجه به این میزان جمعیت در طول یک سال ۴۰‌درصد جمعیت تهران فیلم را دیده‌اند. «قیصر» اکران‌های مجدد بسیار داشته است، به روایت عباس شباویز قیصر از تاریخ اولین نمایش یعنی ۱۰ دیماه ۴۸ تا تعطیلی سینماها در آبان ۵۷ مجموعه ۲۰۰ میلیون تومان فروخته است .که با احتساب میانگین قیمت بلیط در طول ۹ سال نمایش خود بیش از ۶۵ میلیون نفر فیلم قیصر را روی پرده سینما دیدیند که هنوز هم رقمی بی سابقه و دست نیافتنی است .


با تشکر از کافه سینما....عکس های حسین امامی را در لینک زیر ببینید.

http://www.caffecinema.com/gallery/46-gallery-behind/9150-q-q-qq-.html

قلمي به نام و نشان خالق قيصر


پس از چهره‌هايي همچون داريوش شايگان، بهاءالدين خرمشاهي، مسعود كيميايي هم قلم زرين «يورو پن» را دريافت كرد. طي مراسمي صميمانه و با حضور علي دهباشي و علي گلستاني، مدير يوروپن، اين قلم به مسعود كيميايي اهدا شد.

يوروپن پيش از اين در كنار تجليل از اهالي فرهنگ و هنر ايران، قلمي در تعداد بسيار محدود به نام منشور كورش توليد كرده بود كه يك نمونه آن در موزه انگليس (British Museum) است.

علي دهباشي درباره فلسفه اهداي اين قلم گفت: «پيش از اين دليل توليد قلم‌هاي حافظ، فردوسي و خيام اين بود كه به مشاهير ايراني احترام گذاشته شود. حدود 50 شخصيت انتخاب شده‌اند تا به نوعي قلم‌هاي يادبودي براي آنها ساخته شود. در واقع از هر قلم دو نسخه ساخته شده يكي براي خود آن چهره و ديگري براي موزه يوروپن. اين قلم تاكنون به چهره‌هاي فرهنگي بزرگي همچون داريوش شايگان، عزت‌الله فولادوند، بهاءالدين خرمشاهي، آيدين آغداشلو، هوشنگ ظريف و... كه در عرصه‌هاي مختلف فرهنگي از مشاهير محسوب مي‌شوند، اهدا شده است.

علي دهباشي سردبير بخارا درباره دليل انتخاب و اهداي اين قلم به مسعود كيميايي گفت: كيميايي فيلمساز بزرگ و نويسنده و شاعري است كه به دليل سابقه طولاني در عرصه نوشتن و تاثيري كه در فرهنگ ايران داشته براي دريافت اين قلم انتخاب شده است

منبع:روزنامه اعتماد
با تشکر از آقای بهنام از خوانندگان محترم وبلاگ

مَردِ سينماي ايران كجا را نشانه رفته بود؟ جرم اين بود.


 مَردِ سينماي ايران كجا را نشانه رفته بود؟ جرم اين بود.

دست در آب مي‌رود. شكار مي‌كند، زنده زنده مي‌درَد، شكم‌ها را سفره مي‌كند و سپس گردن مي‌زند.

جرم

جرم آغاز مي‌شود...

سرهاي اعدامي‌ها رديف شده‌اند، اكنون ديگر چه فرق مي‌كند ماهي با انسان، وقتي هر دو را سلاخي مي‌كنند.

باز هم مثل هميشه، سكانس ابتدايي فيلم‌هاي مسعود كيميايي حرف اول و آخر كارگردان را فرياد مي‌زنند. فيلمسازي كه متهم است به خوابي چهل ساله كه انگار بيداري‌اي را انتظار نمي‌كشد. اتهامي كه به قاضي نرفته، حكمش معلوم است: فراموشي...

پس چرا هنوز بعد از چهل سال بر سر هر فيلمي كه مي‌سازد دعوايي درمي‌گيرد كه تا فيلم بعدي او اكران نشود، خاموش نمي‌گردد.

چيست در وجود اين مرد كه انگار مهره‌ي مار دارد؟ مگر چه مي‌گويد كه نمي‌توان به سادگي از كنارش گذشت و تنهايش گذاشت؟

پس بهتر است جواب را در خودمان جستجو كنيم. او كه چه خوشمان بيايد و چه نيايد توجهي به دعواهاي ما ندارد و هنوز بر سر عشق اولش ايستاده و گوشش بدهكار حرف مردم نيست. شايد چون مردم را بهتر از منتقدانش مي‌شناسد. مردمي كه بقول خودش دستشان سخت‌تر به نان مي‌رسد و زندگي ميان آنها بيشتر مي‌جوشد.

او كسي است كه فيلم‌هايش تمام و كمال، خودِ او هستند. نمي‌شود يكي از فيلم‌هاي كيميايي آغاز شود و از دقيقه‌ي يك، نام خالقش را با صداي بلند اعلام نكند.

اما اين‌بار جرم:

رضا سرچشمه (باز هم رضاي فيلم‌هاي كيميايي كه سال‌هاست بازيگرش عوض شده) در زندان سيگار مي‌كشد و مي‌خندد، و ما مي‌بينيم كه او چرا و چگونه در زندان است: قتل...

نمي‌خواهم فيلم تعريف كنم، چون نيازي نيست و نمي‌خواهم توضيح دهم كه مثلا چرا رضا همراه ناصر فرار نكرد، يا در حمام كي به كي است، چون اهميتي ندارد. كسي كه فيلم مي‌بيند فقط فيلم مي‌بيند و اگر فيلم، فيلم باشد ديگر چون و چرا بي‌معني است. جرم فيلم است و اينكه چرا فيلم است اساس اين نوشته بود:

فيلم‌نامه‌ي اوليه فيلم در زمان حال مي‌گذشت (مانند همه آثار كيميايي كه حالِ همان سالِ توليدش را روايت مي‌كند) اما مجوز نگرفت. براي كيميايي چه فرق مي‌كند، مجوز خنده‌دار است براي كسي كه خودش يكي از مجوزهاي وجود سينماي ايران است. راه‌حل ساده بود: تغيير سال، اما فقط در روايت.

تنها بجاي اينكه ابتداي فيلم، در تلويزيون ببينيم آغاز سال 1389 خورشيدي، در راديو مي‌شنويم آغاز سال 2535 شاهنشاهي. راستي مگر فرقي هم مي‌كنند اين دو سال؟ براي مرد سينماي ايران، خير.

پس حالا كه بازي آغاز شده است چه بهتر كه درست‌تر ادامه پيدا كند، سياه و سپيد و دوبله. چه چيز زيباتر از اين؟

از زيبايي گفتم، پس برويم سر مرواريدهاي درخشان فيلم، يعني ديالوگ‌هاي زيبا و تاثيرگذار جرم. از "امضای زن رو کاغذه، مادر امضای خداست" و "من هم كه... باهاتم" كه بگذريم و برسيم به ناصر كه ترمز آمبولانس‌ش سه تا صلوات بود و يك جوبِ آب و به رضا مي‌گفت: "خندتو مي‌خرم، قيمت".

از پلان زيبايي كه ناصر پياده و لنگان در گوش رضا مي‌گفت كه دنبال مار توشكه است تا قضاوت كند و رفاقتِ شش دانگِ رضا را دوباره نصيبش سازد، مي‌رسيم به سكانس فراموش‌نشدني و كيميايي‌وارِ مارِ قاضي و ناصر: "بعد از اين ديگه با هم راحت سر مي‌كنيم، ديگه اون فرشته‌ دربه‌در، اون مليح رو مي‌گم، تو دلت زخم نمي‌زني، ديگه تهِ نيگات، تهِ دلت، روم سنگين نيست".

كمي پيش رويم و برسيم به رفعت، به رفعت خان كه پشت سرش هم، خان را بايد گفت. چون اگر دستش در زندان پشتت نباشد "چنار كه باشي مي‌افتي".

البته تا روزي كه خودش اعدامي نشده باشد. بياييد كمي جملات دقيق و مرشدانه رفعت را مرور كنيم: "سياسي آوردن تو بندمون، كسي به‌اش بد نگه. چون كارش تمومه. پارسال ده تا آوردن، همه درس خونده... من آدم كسي نيستم، رو آجر خودم فر مي‌زنم. اين روزا جاي من اون بيرونه، توي اون شلوغيه. مردم رو مي‌گيرن، مي‌كشن. مردم يه وَر، آژان يه وَر، آژان كه بزنه به مردم، مردم برنده مي‌شن".

كمي جلوتر، رئيس زندان هنگام آزادي رضا فقط يك توصيه به او مي‌كند: "بيرون شلوغه، هر جا مردم هستن با اونا باش".

راستي حضور كوتاه خواهر رضا آيا لزومي داشت؟ فقط قرار بود خبر مرگ مادرشان را بگويد يا چيز ديگري را در ذهن مخاطب بكارد؟

"داداش بيرون شلوغه، مردم رو ميزدن، اينا رو هم زدن. اومده بود فقط لباساشو جمع كنه. بي حرف مردم رو مي‌زنن. با باتوم زدن تو سرش".

ديالوگ‌هاي كاظم خياط را درباره‌ پسرش رضا (و باز هم رضا) بياد آوريد: "تا حالا قبرش هم نشونم ندادن".

اما ختم كلام در پالايشگاه نفت مي‌گذرد. جايي كه در اعتصاب است و نگهبانش نيز خواب مانده، كسي به نام افجه‌اي كه حكمش بازرس است و در اتاق مديرعاملي كه نيست، حاضر نشده شغلش را ترك كند و منتظر است تا رضا از راه برسد و خلاصش كند: " توی این مملکت، تو این اوضاع، وایستادن و کار کردن ننگه. اگه بخوای پول مردم رو از پاچه‌ورمالی‌های گندیده بگیری، متهمت می‌کنن. بزن آقا. لطف می‌کنی! بزن".

ولي رضا نمي‌زند، چون تازه دارد ياد مي‌گيرد: "آقای افجه‌ای! این کاری که من می‌کنم، کار می‌بره. منِ بی‌پول، آس، گرفتارِ زن و حبس، بچه و آوارگی و تنهایی. سر جیبم رو می‌دوزم، پا رو دل و زندگیم می‌ذارم، که بگم نه! من اسلحه‌ام رو جایی می‌کشم که فکر کرده باشم. دارم یاد می‌گیرم. از خودِ زخم یاد می‌گیرم. درد رو نخور. آخ بگو. یکی می‌گفت ماشه رو بی عقل که بکشی، قاتلي".

و افجه‌اي كه تنها كسي است كه معناي آزادي را مي‌داند مي‌گويد: "ماشه رو با عقل كه بکشی، آزادی پیدا می‌شه. تو شانس من و این مردم بودی. خبر نداشتی".

و رضا كه حالا ياد گرفته است، مي‌فهمد كه: "راه‌بلد کیه؟ راه‌بلد راه خودش رو می‌ره. از مردم می‌کشه کنار".

...

اكنون رضا كه دانسته كارش، كار مي‌برد سراغ قاسم مي‌رود و آخرين جرمش را انجام مي‌دهد. رضا باز هم آدم كشت اما ديگر قاتل نيست.

اما مگر كيميايي مي‌تواند چنين رضايي را كه روي دل و زندگي‌اش پا گذاشته فدا نكند؟ نه، اين رضا هم مانند همه رضاهاي كيميايي بايد يك جور درست و حسابي كلكش كنده شود و مي‌شود.

و اين‌جا است كه ديالوگ‌هاي رفعت ما را يقه مي‌كند كه گفته بود: "رضای سرچشمه داره می‌ره. آزاد می‌شه،‌که بیرونم واسش فرقی با این‌جا نداره. غم مادر داره. خدا اگه به پرنده‌ای آشیونه نده، خونه نده، همه عمر مجبور به پروازش می‌کنه. خدا! ما آشیونه نداریم. به ما پرواز بده. از روي این دیوار بریم. خونه ما، حبس زندون و بنده. خدا! این بندو از ما وا کن! خدا! یه روزی این بندگانتم آزاد کن. آزاد کن که دیگه بسه. بسه دیگه!"

حالا مي‌فهمم كه مردِ سينماي ايران، درس تاريخ مي‌دهد اما تاريخِ همان سالِ توليد فيلم را، بي كم‌وكاست.

جرم همين بود، لااقل براي من.

حالا دنبال گاف بگرديد دوستان. پُر است. از كولر اسپيلت گرفته تا پرايد و تلفن كارتي. گاف بزرگ اما جاي ديگري است. رضا تازه چهل ساله شده بود، در كدام جنگ با قاسم خان (راستي چرا قاسم؟) هم‌رزم بوده دوستان؟

ديگر شوخي بس است. آيا وقت آن نرسيده كه به بيدارترين كارگردان سينماي ايران ايمان بياوريم؟

حالا چه كسي است كه چهل سال خوابيده و هذيان‌هاي گه‌گاهش تنها موجب خنده‌ي بيداران مي‌شود؟

ايمان بياوريم كه هر يك از فيلم‌هاي مسعود كيميايي همان كيسه‌ي‌ مارِ قاضي هستند كه اگر نامحرم باشي مي‌زند و سياهت مي‌كند.

ايمان بياوريم به مردِ سينماي ايران.

برنا اخوان / کافه سینما