مختصر گزارشی از اکران مستند "سوار خسته می‌تازد"

با سلام.سه شنبه 28 تیر ماه قرار بود ساعت 17:30 مستند "سوار خسته می تازد" که درباره زندگی استاد مسعود کیمیایی است نمایش داده شود. با 20 دقیقه تأخیر مستند پخش شد.این مستند 88 دقیقه ای شامل مصاحبه با استاد ، اصغر فرهادی ، داریوش مهرجویی ، جمشید مشایخی ، داریوش ارجمند ، فرامرز قریبیان ، اکبر رادی ، آیدیدن آغداشلو ، ایران کیمیایی ، لیلی گلستان ، احمدرضا احمدی و... میباشد. همچنین بخشی از این مستند یک فیلمشناخت از استاد از "بیگانه بیا" تا "رئیس" هم محسوب میشد.بهتر استت دیگر در مورد مستند چیزی نگم تا اگر بار دیگر اکران شد و یا وارد شبکه نمایش خانگی شد هنوز برای مخاطبان جذابیت خودش را داشته باشد.فقط بگذارید یک پلان از رامبد جوان و اصغر فرهادی عزیز رو برایتان تعریف کنم. در تنها پلانی از رامبد جوان که در این مستند بود ایشون در جایی که استاد نبودند خطاب به استاد گفتند : که آقای کیمیایی دیگر در کجا مردم این جوری حرف می زنند؟ آقای کیمیایی دوره شما تموم شده! آقای کیمیایی آیا متوجه گذر زمان نیستید؟ و این از این حرفای بچه گانه میدونم که الان طرفداران استاد مثل خودم بعد از شنیدن این حرف ناراحت و عصبانی شدند اما خیالتان راحت باشه اصغر فرهادی بزرگ با جمله ای کوتاه جوری جواب رامبد را داد که بسیار لذت بردم آقای فرهادی فرمودند وقتی یک فیلمساز بزرگ و یا انسانی بزرگ از یک بزرگ دیگر انتقاد می کند ایرادی ندارد اما وقتی یک فیلمساز کوچک و یا انسانی کوچک از یک بزرگ انتقاد میکند اینجاست که آدم رو ناراحت میکنه. پس از پخش مستند مجری برنامه از المیرا مقدم کارگردان مستند و شهاب حاجی مشهدی تدوین گر کار دعوت کرد تا هم درباره این کار صحبت هایشان را انجام دهند و هم به سوالات حاضرین جواب بدهند که جلسه پرسش و پاسخ بسیار خوبی بین حاضرین و خانم مقدم و آقای حاجی مشهدی برگزار شد.

از نکاتی که خانم مقدم اشاره فرمودند میشه اشاره کرد به حذف بسیاری از صحبت ها و صحنه های مستند که برای ورود به شبکه نمایش خانگی حتما باید یه سری صحبت ها حذف میشد مثل صحبت های استاد راجع به خانم گوگوش و یا مصاحبه خانم مقدم با پوری بنایی و سیمین بهبهانی که همه حذف شدند. همچنین محدودیت زمان هم دلیلی بود برای حذف یه سری صحبت های دیگه که نمونه اش مصاحبه ایشون با بهرام رادان بود که کامل حذف شد. بگذریم از حذفیات. در مورد المیرا مقدم باید خدمتتان بگم که ایشون دانشجوی عکاسی بوده و همچنین عکاس فیلم رئیس استاد هم بودند که در آن زمان شروع کردند به ساخت مستندی درباره استاد که در تابستان 88 ساخت مستند به اتمام رسید و اکنون ایشون در حال ساخت مستندی در باره یک آقای وکیل هستند.

در کل مستند خوبی بود و جای تمامی دوست داران استاد که در جلسه دیروز حاضر نبودند خالی بود. به امید اکران مجدد "سوار خسته می تازد" و همچنین مستند "آقای کیمیایی" ساخته امیر قادری.

نامزدهای تندیس حافظ(بخش سینمایی) معرفی شدند

بالاخره اسامی نامزدهای دریافت تندیس حافظ جشن دنیای تصویر (تندیس حافظ) در بخش فیلم‌های سینمایی که از میان 116 فیلم اکران‌شده در سال‌های 1388 و 1389 انتخاب شده‌اند از سوی روابط عمومی جشن دوازدهم به شرح ذیل اعلام ش. شما هم می‌توانید بهترین‌های‌تان را در هر رشته در بخش کامنت‌ها اعلام کنید(در سایت کافه سینما)

بهترین فیلم

1- سنتوری (تهیه کنندگان: فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی)

2- طلا و مس (تهیه کننده: منوچهر محمدی)

3- درباره ی الی (تهیه کنندگان: اصغر فرهادی و سیدمحمود رضوی)

4- به رنگ ارغوان (تهیه کننده: سیدجمال ساداتیان)

5- خاک آشنا (تهیه کننده: فضل الله یوسف‌پور و بهمن فرمان آرا)

 

بهترین کارگردان

1- اصغر فرهادی (درباره ی الی)

2- همایون اسعدیان (طلا و مس)

3- ابراهیم حاتمی کیا (به رنگ ارغوان)

4- داریوش مهرجویی (سنتوری)

5- محاکمه در خیابان (مسعود کیمیایی)

 

بهترین فیلمنامه

1- وحیده محمدی فر و داریوش مهرجویی (سنتوری)

2- محسن عبدالوهاب (لطفا مزاحم نشوید)

3- اصغر فرهادی (درباره ی الی)

4- علیرضا نادری (کیفر)

5- حامد محمدی (طلا و مس)

 

بهترین فیلمبرداری

1- حسین جعفریان (درباره ی الی)

2- فرشاد محمدی (آل)

3- حمید خضوعی ابیانه (ملک سلیمان)

4- مرتضی غفوری (حوالی اتوبان)

5- بایرام فضلی (تنها دو بار زندگی می کنیم)

 

بهترین موسیقی متن

1- اردوان کامکار و محسن چاووشی (سنتوری)

2- فردین خلعتبری (پستچی سه بار در نمی زند)

3- بهزاد عبدی (آل)

4- حسین علیزاده (تنها دو بار زندگی می کنیم)

5- کارن همایونفر (سن پطرزبورگ)

 

بهترین دستاورد فنی-هنری (در زمینه تدوین، صدا، طراحی صحنه و لباس و چهره‌پردازی)

1- هایده صفی یاری (تدوین درباره ی الی)

2- سعید ملکان (چهره پردازی ملک سلیمان)

3- حسین ابوالصدق (صداگذاری فیلم آل)

4- بهرام دهقانی (تدوین طلا و مس)

5- حمید قدیریان (مدیر هنری ملک سلیمان)

 

بهترین بازیگر مرد

1- حمید فرخ نژاد (به رنگ ارغوان)

2- بهرام رادان (سنتوری)

3- شهاب حسینی (سوپراستار و درباره ی الی)

4- رضا کیانیان (خاک آشنا)

5- علیرضا خمسه (بیست)

6- محسن طنابنده (سن پطرزبورگ)

7- حسام نواب صفوی (اخراجی ها2 و وقتی همه خوابیم)

8- محمدرضا فروتن (محاکمه در خیابان)

9- حامد بهداد (هفت دقیقه تا پائیز)

10- مهدی هاشمی (هیچ)

 

بهترین بازیگر زن

1- گلچهره سجادیه (حوالی اتوبان)

2- نگار جواهریان (طلا و مس)

3- لیلا حاتمی (بی پولی)

4- مریلا زارعی (درباره ی الی)

5- رویا نونهالی (عصر جمعه)

6- آنا نعمتی (آل)

7- ترانه علیدوستی (درباره ی الی)

8- گلشیفته فراهانی (درباره ی الی)

9- مهناز افشار (طبقه سوم)

10- پانته آ بهرام (هیچ)

یادی از عمو خسرو

انقدر حالم گرفته است که فقط میگم خوش به حالش که نیست.

روحش شاد

اکران جرم در کانادا و آلمان

علی سرتیپی مدیر عامل موسسه پخش فیلمیران در این ارتباط به خبرنگار مهر گفت: با برنامه‌ریزی‌های انجام شده اکران این فیلم از مهرماه در کشور کانادا و از مرداد ماه در آلمان شروع می‌‌شود.

در فیلم سینمایی "جرم" بیست و هشتمین شاهکار استاد کیمیایی حامد بهداد ، پولاد کیمیایی ، شبنم درویش ، داریوش ارجمند ، جمشید مشایخی ، نیکی کریمی ، مسعود رایگان ، لعیا زنگنه ، سیامک انصاری و... بازی کرده‌اند.

باز هم در باب جرم

این متن دوست خوبمون پرتو جونه که من یکی رو که حسابی احساساتی کرد

خدایا چقدر گاهی اوقات معنای واقعی بعضی از واژه ها را پیداکردن و فهمیدنشان کاری سخت است اما اینبار یک نفر پیدا شده که می خواهد با زبان بی زبانی معنای واژه ی رفاقت را به همه بفهماند . حالا معنای حرف آقای بهداد را خوب می فهمم وقتی که گفت آقای کیمیایی چقدر برای شما نوشتن سخت است حالا می فهمم چرا نوشتن برای آقای کیمیایی سخت است . چقدر بیزارم از قضاوت های بی جا و ندانسته اما اینبار این جرم و نگاه های رضا سرچشمه است که ما را دعوت به قضاوت می کند . رفاقت تا کجا ؟ تا کجا قرار است ناصر و رضا پای رفاقت هم بایستند . جرم رضا چیست ؟ رفیق یا عشق ؟نگاه رضا با من حرف می زند . نگاه رضا به من معنای رفاقت را آموخت معنای تک تک حرفهایش را حالا به خوبی می فهمم . حالا خوب می دانم چرا ناصر تا نفس آخرش مدیون رضا است . عمق نگاه رضا معنای همان واژه هایی است که امروز ما به دنبالشان می گردیم . نگاه رضا و لبخندش به احمد . حالا می شود قضاوت کرد که چرا رضا آدم کشته اما قاتل نیست . رضا و ناصر تا کجا پای رفاقت هم ایستاده اند ؟معنای رفاقت یعنی ماندن و تسلیم شدن رضا تا نجات یافتن ناصر . معنای رفاقت یعنی عشق ناصر به رضا . یعنی سکوت رضا یعنی رفتن رضا در جلوی چشمان ملیحه و احمد و ناصر . گاهی اوقات می توان حرفهای آدم ها را از درون چشمانشان فهمید . چشمان آدم ها با ما حرف می زنند مثل چشمان رضا که با همه حرف می زند . عظمت خدا را می توان در چشمان بنده هایش دید . رضا رفت تا به همه ثابت کند عشق یعنی چه ؟رقت تا یکبار دیگر همه را به تماشای عشق به رفاقت بکشاند . رضا رفت تا به دنبالش واژه ی رفاقت یکبار دیگر زنده شود رفت تا ناصر برای همیشه یادآور همه چیز باشد . یادآور روزهای خوش رفاقت . جرم یک فیلم نبود یک دنیا عشق و معرفت بود که همه را وادار به تفکر کرد . در دل جرم تاابد پر است از رفاقت ها و صمیمت های رضا و ناصر و در نگاه رضا تاابد معنای واقعی عشق و رفاقت را می توان یافت . هرجا که قلم در نوشتن معنای واژه ی رفاقت ناتوان است چشمان رضا معنای رفاقت را به همه نشان خواهد داد . هر جا که به دنبال فهم عشق باشیم فقط جرم است که ما را به عشق دعوت می کند . این دنیای پراز فکر پراز آه پر از اشک ما را همیشه به یاد عظمت خداوند می اندازد . حالا جرم فاصله ها را میان آدم ها کم می کند . کافی است فقط به تماشای جرم و سینمای استاد کیمیایی بنشینیم تا درباره ی همه چیز بتوانیم بهترین ها را قضاوت کنیم . شاید قرار است تنهایی های ناصر بیانگر آغاز رفاقتی نو باشد یا شاید هم قرار است عشق تمام نشدنی ملیحه به رضا ادامه دهنده ی نام رضا باشد . حالا رضا به معنای واقعی واژه ی پدر برای احمد بوی زندگی را با خود به ارمغان می آورد و حالا این من هستم که با رفتن رضا فقط به فکر تنهایی های ملیحه و احمد و ناصر هستم . به فکر نبودن نگاه های رضا سرچشمه . حالا احمد باید تنها فرزند رضا باقی بماند تا جای پای پدرش را به همه اثبات کند .

فرش قرمز جرم

حالا که دلمون واسه جرم تنگ شده چند تا عکس جدید از مراسم فرش قرمز جرم از همیشه دیدنی تره

بازیگری و حرف های پولاد کیمیایی؛ از آغاز تا امروز

سینمای ما- سودابه شایگان : پولاد کیمیایی فرزند مسعود کیمیایی (فیلمساز) و گیتی پاشایی (خواننده و آهنگساز فیلم)، در ۲۳ تیر سال ۱۳۵۹ در تهران به دنیا آمد و از کودکی پا به دنیای سینمای گذاشت. اولین بار در سال 1367 در فیلم سرب به کارگردانی پدرش نقش کودکی را بازی کرد که همراه با چند کودک دیگر جلوی در سینما نشسته بودند و یکی از آنها داشت برای بقیه داستان فیلمی را که دیده بود تعریف میکرد. آنها که پول نداشتند تا به سینما بروند داستان فیلم را می شنیدند... پولاد پس از این فیلم به آلمان رفت و با مادرش در آلمان ماند و در همان سنین کودکی از مادرش نواختن پیانو را آموخت. ........

متن کاامل را در سایت سینمای ما بخوانید

لینک مطلب

سالروز تولد پولاد کیمیایی گرامی باد

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...

روز تو!

روزي که تو آغاز شدي!

تولدت مبارک

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

پولاد عزیز

هنرمند دوست داشتنی سینمای ایران

سالروز تولدت گل باران باد...با آرزوی سلامتی  موفقیت روز افزون و درخشش شما در صحنه های هنری

نویسندگان وبلاگ استاد مسعود کیمیایی

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

پولاد کیمیایی/بازیگر

متولد ۲۳/۴/۱۳۵۹

فرزند مسعود کیمیایی(کارگردان-نویسنده) و مرحوم گیتی پاشایی(خواننده و آهنگساز)

کارهای اکران نشده:

حامد بهداد و پولاد كيميايي - زندگي با چشمان بسته

زندگی با چشمان بسته

 

به هدف شلیک کن

 

 اینجا تاریک نیست

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

پولاد عزیز

این پنجمین سالی است که سالروز تولدتان را در این وبلاگ جشن می گیریم

به امید درخشش روز افزون شما

و به امید اینکه همیشه نام پدر بزرگوارت را با سربلندی و افتخار زنده نگاه داری

و سایه استاد مهربان و بزرگوار ما بر سرت باشد

تولدت مبارک

سحر/تیرماه ۱۳۹۰

*****************************

پولاد عزیز

سالروز شکفته شدنت گل باران باد 

آرزوی بهترین ها برای پسر دوست داشتنی سینمای ایران

و

سلامتی و موفقیت روز افزون

 سودابه/تیرماه ۱۳۹۰

*******************

من هم به نوبه خودم سالروز تولد پولاد دوست داشتنی سینمایمان را تبریک میگویم..

به امید آینده ای درخشان در دنیای سینما برای پولاد عزیز

تبریک به همه هواداران پولاد عزیز

یاسمن/تیرماه۱۳۹۰

**********************

یادداشت سیاوش نویسنده وبلاگ برای سالروز تولد پولاد کیمیایی

 

پولاد کیمیایی - حکم

اولین نقش جدی و اصلیش در شاهکاری به نام حکم بود ، شاهکاری که دیوانه وار دوستش دارم. با بیست و پنجمین شاهکار استاد ، با حکم ، با ایفای نقش محسن در حکم ، دیگر او را به عنوان یک بازیگر کاملاً حرفه ای و فوق العاده شناختم. آری ، میگویم فوق العاده چون به راستی که او فوق العادست.مگر می شود فردی با شناخت علم بازیگری و سینما شخصیت هایی چون محسن ، سیامک ، امیر و رضا را در حکم ، رئیس ، محاکمه در خیابان و جرم به یاد بیاورد و بگوید که او فوق العاده نیست! 

مگر می شود کسی تنها این نقش هایش را به یاد بیاورد و نداند که در مورد چه بزرگواری دارم می نویسم. نامش با وقار و نام خانوادگی اش باوقار تر ، پولاد ، بله پولاد کیمیایی. پولادی که در ۴ شاهکار استاد سینما نقش بسزایی در بهتر شدن کارها داشت. عاشقان استاد که سینما را به طور حرفه ای دنبال میکنند بدون شک میدانند که حکم ، رئیس ، محاکمه در خیابان و جرم بدون پولاد غیر قابل تصور می باشد. واقعاً که بازی هایش عالی و قابل ستایش هستند.

اکنون سینمای ایران دارای پولادی است که بسیار خوب سینما را می شناسد و می فهمد و بازیگری تمام عیار می باشد و چه خجسته و زیبا است امروز که سالگرد تولد چنین فرد بزرگواریست. امروز بیست و سومین روز تیر ماه سال ۹۰ مصادف است با جشن تولد ۳۱ سالگی پولاد عزیزم.

پولاد جان زبانم قاصر است از بیان احساساتم نسبت به تو پسر کاردرست سینمای ایران ، فقط این که در چند جمله باید بهت بگم که عاشقانه و دیوانه وار دوستت دارم ، عاشق لبخند ها و خنده های دیوانه کننده ات هستم و حاضر به خرید تک تک آن ها هستم قیمت؟ ، نگاه هایت را خیلی دوست دارم ، لحن حرف زدنت که دیگه وای ی ی ی خارق العادست . پولاد واقعاً که تو فردی بی نظیر و دوست داشتنی  و یه هنرمند به معنی واقعی هستی.

پولاد کیمیایی بزرگوار ، با محسن ، سیامک ، امیر ، رضا ، حتی یوسف و... ما را مجذوب شاهکارهای استاد و آن شخصیت های فراموش ناشدنی ات کردی که این داستان با شخصیت هایی که چه در گذشته بازیشان کردی و چه درآینده خواهی کرد برای من ادامه دارد و من هنوز هم در خلوت خود می نشینم و مثل همیشه شاهکارهای استاد را برای هزاران بار دیگر می بینم که خوشبختانه در چند تایی از آن ها شما هم ایفای نقش کردی و بسیار لذت بخش است دیدن شاهکارهایی  از استاد کیمیایی با بازی پولاد عزیز. میخواستم به خاطر تمامی این لحظاتی که با بازی های فوق العاده ات برایم به ارمغان آوردی و به ارمغان خواهی آورد ازت تشکری ویژه و گرم به عمل بیاورم ای عزیز دل.

و در انتها پولاد عزیزم ، پسر با مرام و دوست داشتنی سینمای سرزمین پارس ، اکنون سالروز میلادت را به تو پسر با معرفت سینمای ایران تبریک عرض می کنم و آرزوی موفقیت و سربلندی برای تو پولاد نازنینم دارم و روی ماهت رو می بوسم. 

درود فراوان بر تو هنرمند عزیز و بزرگوار سینمای پارس.

دوستدار و علاقه مند همیشگی ات. "سیاوش"

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

پی نوشت:
دوستان و همراهان عزیز.متاسفانه به علت مشغله کاری همه ما امسال تولد پولاد عزیز کوتاه و مختصر برگزار شد.این کاری که می بینید آپ کوچکی است از طرف همه نویسندگان وبلاگ(سحر-سودابه-یاسمن و سیاوش)

امیدوارم کار کوچک ما را به بزرگی خودتان ببخشید.

سوار خسته می تازد

نگاهی به کارنامه ی مسعود کیمیایی - با حضور فرامرز قریبیان - عباس شباویز - احمد رضا احمدی - داریوش مهرجویی .... و مسعود کیمیایی - فیلمی از المیرا مقدم - ۲۸ تیر سالن نمایش مجتمع فنی تهران- دپارتمان سینمای دیجیتال مجتمع فنی تهران همراه با جلسه پرسش و پاسخ با حضور کارگردان

دیالوگی از فیلم خط قرمز

 

سلام چون فکر میکنم که خیلی ها فیلم خط قرمز استاد رو ندیدند چند تا از دیالوگ هاش رو اینجا نوشتم:

.۱.بیچاره محله من.
اگر جامعه مجهز به اخلاق بشه دیگه تمومه , انقلاب یعنی اخلاق , باید این اخلاق از جامعه گرفته می شد , به نام پیشرفت این جامعه رو باید شخم زد ...
گداصفتی یه چیزه , فقر یه چیز دیگه , گداصفت اخلاق نمی دونه چیه, اما فقیر چرا.
ابزار دلالی که آماده شد کار تمومه , زمین , خونه , مجله , فیلم , عرق , اعتیاد , ضیافت , ترافیک , بوتیک , شد توسعه اقتصادی .
جهان سوم نه , جهان واسطه...تاریخِ ما رو هم از پیش می سازن.

۲.دانشجویی که فقط چندسالی از زندگیش دانشجوِ و وظیفه پیشتازی داره , بدبخت اون کارگری که به این دانشجو اعتماد می کنه , دانشجوی نیمه وقت سیاسی نعره هاشو می زنه , میبینه شده نصف ...
مبارز واقعی اصلا اونجا چیکار می کنه؟ تو مملکتش وامیسته مبارزه می کنه , مبارزش , تعهدش خیلی مهمتر از درس خوندنشه , اصول یک متعهد مبارزشه...

۳.

امانی: زندانی سیاسی یعنی سیاهی لشگر , سیاهی لشگر یعنی بی نام , موجود در صحنه اما بی اسم , گوشاتو باز کن , گیرم انقلاب شد , خیال می کنی شما همه کاره میشین؟ تو نمی فهمی , خیلی راحت گرفتین , نه الدنگ , نه قرمساق , تو نمی فهمی که باید اسم خاص باشی وَاِلا سیاهی لشگری ...
زندانی: شما اداره امنیت ,شما چرا وقتتونو صرف این سیاهی لشگرا می کنین...؟
امانی: ما منکر قدرت سیاهی لشگر نیستیم ...
زندانی: پس شما به مردم میگین سیاهی لشگر , چون قدرت واقعی تعیین کننده همینا هستن , هم اسم خاصن هم عام, تا این مردم به واقعیتِ بر حقِ انقلابیِ خودشون نرسن ,این انقلاب ادامه داره ...
امانی: بوی چی به دماغت خورده؟ از این رقاص بازیا که تو خیابونا شروع شده تو دنیا زیاد بوده , من دارم با تو انسانی حرف می زنم , می فهمی , انسانی .
شماها نمی فهمین به سر این مردم و این مملکت چی دارین میارین , شما نمی فهمین امنیت یعنی چه , شما ماجراجویین , تکنولوژی آیه نمی خواد , و چیزی که اینروزا از شماها صادر میشه فقط آیست . خیال میکنین ما مسلمون نیستیم . ما جزو مکانیسم اندام این جامعه هستیم , هر دولتی در هر جامعه ای پلیس امنیتی می خواد هر نوع دمکراسی ,هر نوع حکومتی که هر اسمی که می خواد داشته باشه پلیس امنیتی می خواد , این اجتناب ناپذیره ,دیر یا زود هر حکومتی به این حقیقت خواهد رسید.
زندانی: شما سیاهرگین , سیاهرگم که جزو مکانیسم این , این ...
اما این بحثها برای چیه , پلیس امنیتی وجودش تعریفی داره , عملش تعریفی دیگه , شما پلیس چه نوع امنیتی هستین؟ امنیت حکومتی رو تضمین می کنین که با مردمش این رفتارو می کنه؟
امانی: ما از شما نمی ترسیم , داریم آزادتون می کنیم ...
زندانی: با حس انسانی نمیشه حیله گری کرد آقا , حیله گری وسیله خودشو میخواد , می خواین قانون اساسی بازی درآرین؟ کف گیرتون ته دیگ خورده , این دیگه کهنه شده , اگه قدرت داشتم از این زندان شما بیرون نمی رفتم ,پشت این آزادی بوی گند حیله گری میاد ...
امانی: خفه شو قرمساق , بگو , بگو , یه میدون به اسمت می کنن؟ اسمتو می ذارن رو یه خیابون؟ بعدش می فهمین که چه کلک گنده ای خوردین, شما ابزار اجرایی یک حاکمیت بی رنگ هستین ...
زندانی: ما ابزار اجرایی یک حاکمیت شناخته شده ایم , حاکمیت مردم برای شما نشناختس ...
اصول ما عقیده ماست , اصول ما اسم خیابون نیست ...
امانی: تو هنوز آزاد نشدی , تو هنوز اینجایی ...
زندانی: به قولی , بحث سر آزادی من نیست , تو عقب آزادی خودت میگردی ...
 
۴.ما که با اون سختی، خط قرمز زیر اسماشون کشیدیم و گفتیم غلط، حالا چطوری آزادشون کنیم که زیر خودمون، زیر این تاکتیک 25 ساله خط قرمز بکشیم و بگیم غلط؟

سلام دوستان

نمی دونم چی شده که این روزا همه در مورد دختر استاد از من می پرسن

استاد یک دختر به اسم گیلدا دارن که فکر می کنم ۳۸ ساله باشن ایشون در آلمان زندگی می کنن و دو فرزند دارند

 

پوستر جرم براي اكران در كانادا

قدم به قدم از سرب تا جرم

سینمای ما - سودابه شایگان: پولاد کیمیایی... پسر سینمای ایران... این لقب شایسته ی کسی است که به دنیا آمدن و لحظه به لحظه بزرگتر شدنش با سینما گره خورده و پسر یکی بزرگترین فیلمسازان تاریخ سینمای ایران است.
پسر 7 ساله ی فیلم سرب که پسر بچه ای نحیف و ساکت بود به آلمان رفت و بعد از حدودا 7 سال برای بار دوم در تجارت جلوی دوربین پدر قرار گرفت و این بار دیگر ساکت نبود. این بار از غلط های دیکته ای نسل خودش حرف می زد و از نسل قبل گله می کرد .

او بعد از این فیلم به ایران بازگشت. با فیلم سلطان، پسری 16-17 ساله که خوابهایش هنوز آلمانی مانده بود... کم کم داشت به مشکلات هم نسلانش در ایران نزدیک تر می شد تا اینکه توانست در فیلم اعتراض حرف نسلی را بزند که خنده هایشان معنی خنده نداشت و هیچ خطایی جز خندیدن نداشتند. نسلی که وقتی با باتوم توی سرش زدند فقط خندید پولاد در این فیلم نوع نگاهش به وضوح تغییر کرده بود و این نشان از دو چیز مهم بود. اول آنکه او دیگر مشکلات نسلش را حس کرده بود و دیگر آن که او کم کم داشت جایگاهی در بازیگری پیدا می کرد. او بعد از اعتراض در فیلم سربازهای جمعه به تفکر رسید و انفرادی را ترجیح داد تا بتوانند بهتر فکر کند. او فقط به فکر رفتن بود و برخی از دیگر هم نسلانش مانند نقره به جان زندگی خودشان افتاده بودند و از خودشان انتقام شکست را می گرفتند یا مانند محسن چشمه سری برای انتقام سعی داشتند به قدرت نزدیک شوند.

پولاد در حکم مقابل بازیگران بزرگی مانند عزت الله انتظامی و خسرو شکیبایی قرار گرفت و نقشی را بازی کرد که به دلیل ظرافت ها و پیچیدگی هایش نقش بسیار دشواری بود. اما به خوبی از عهده اش نقش بر آمد.
حالا او توانسته بود با نگاهش تمام آن سرکوب ها را بیرون بریزد و نگاه او به خسرو شکیبایی در رستورانِ حکم به یاد ماندنی است. بعد به سراغ رییس رفت و از بین زباله ها برخاست تا علیه زباله ها قیام کند.

بعد از رییس جوانی که از همه ی این ها گذشته بود داشت خیال یک زندگی آسوده را در سر می پروراند که در آن خبری از حکم رییس نباشد و بوی خانه و مادر و زندگی را بدهد. اما ناچار به  محاکمه در خیابان شد.

و حالا پولاد بعد از این نقش ها در30 سالگی به نقش رضا سرچشمه یا بهتر است بگویم به اسم «رضا» رسید. اسمی که در سینمای مسعود کیمیایی معنی خاص خود را دارد و از ابتدا تا کنون نقش رضا های فیلم ها را بازیگرانی مانند بهروز وثوقی و فرامرز قریبیان و فرامرز صدیقی و... بازی کرده اند . پولاد ثابت کرد که لیاقت اسم رضا را دارد و از رضا یک مجرم به یاد ماندنی دیگر در سینمای ایران ساخت. مجرم زخم خورده ای که رفاقت را فراموش نکرده، تفکر را از یاد نبرده، برای خانواده احترام قائل است و ما هم او را فراموش نخواهیم کرد. نگاهش را از یاد نمی بریم و برای تفکراتش احترام قایلیم.


آغاز چهارمین دهه زندگی پسر سینمای ایران مبارک....


استاد کیمیایی دیشب  در مراسم رونمایی از کتاب "دیشب خدا را عاشق کردم " نوشته ی تینا پاکروان و تصویر سازی ملیکا شریفی نیا حضور یافتند

گفتگوی مسعود کیمیایی و پولاد کیمیایی در مجله ی هفت نگاه روز شنبه منتشر می شود

بازیگرانی كه در فیلم‌های كیمیایی بد بازی می‌‌كنند بی‌استعدادند

سینمای ما- حامد بهداد در تازه ترین گفت وگوی خود با فرهیختگان حرفهای جالبی را بیان کرده است . به گزارش پارس توریسم ، مهمترین حرفهای بهداد به شرح زیر است :

-مطمئن باشید بازیگرانی كه در فیلم‌های كیمیایی بد بازی می‌‌كنند بی‌استعدادند و درست عین زمین لم‌یزرع هستند.

-قبل از حضور در فیلم‌های مسعود كیمیایی تمرین و سیاه‌مشق‌‌های بازیگری را انجام داده و معروف بودم، زیرا عاشق سینمای كیمیایی بودم. همیشه به مسعود كیمیایی قبل از حضورم در فیلم محاكمه در خیابان می‌گفتم من بازیگر و هنرپیشه مطرح و معروفی هستم، كارم خوب است و احتیاجی به هیچ چیزی ندارم. بازارم داغ و گرم است. اما چرا به من در فیلم‌هایت نقش نمی‌دهی بازی كنم. اگر من در فیلم‌های شما بازی نكنم به من خوش نمی‌گذرد(!) انگار یك چیزی كم دارم مسعود كیمیایی به من لطف كرد و آن تك سكانس را برای بازی من در فیلم محاكمه در خیابان نوشت.
همکاری من با کیمیایی به موقع انجام شد؛ قحطی آمده بود در بازار سینما.الان قحطی بازیگر خوب است
- این سینما محكوم به شكست است و سینما هرگز به حیات قبلی خود ادامه نخواهد داد و به شما قول می‌دهم سینمای جدیدی به وجود خواهد آمد و موج زیرزمینی تولید فیلم فعالیت بیشتری انجام می‌دهد و نمی‌شود جلوی آن را گرفت. با حضور فیلم‌های شبكه‌های ماهواره‌ای، فیلم‌های زیرزمینی و حضور جوان‌های علاقه‌مند سینمای ایران سوپراستارهای جدیدی بروز و ظهور پیدا می‌كنند، جریان‌های جدید اجتماعی به وجود می‌آیند و دوره بازیگری ما به پایان می‌رسد و به حیات‌مان به شكل گذشته ادامه خواهیم داد. این پروسه طبیعی است و هیچ نسلی شبیه نسل گذشته‌اش نیست. تهیه‌كنندگان سینما مجبورند پول بیشتری به این بازیگران بدهند و نازشان را بخرن
د.

اسلحه محرمت نیست ، محرم تو چیز دیگری است...

قبل از هر چیز این یک بازگشت است ،یک بازگشت شکوهمندانه برای استاد سینمایی که سبک و سیاق اش را  دوست داریم و با دیدن هر نمایش به وجد می آییم.«جرم» یک قدرت نمایی بزرگ است و آنقدر "مورد" خوب و مطلوب در آن یافت می شود که دیگر یک پراید مات شده در آخرین نقطه ی صحنه ی تعقیب و گریز به چشم نیاید و یا انبوه کولر های گازی "ال جی"نصب شده بر دیوار ذهن مخاطب را مشوش نکند.کما اینکه این ریزه کاری ها و اصطلاحا "سوتی"های صحنه در بزرگ ترین شاهکار های جهان مانند "پالپ فیکشن" هم وجود دارد و در این رابطه ارجاع تان می دهم به مطلب "بیچاره منشی های صحنه" چاپ شده در شماره ی  409 مجله ی فیلم که اصلا در باره ی اصل همین سوتی ها در فیلم های تاریخ ساز است.اما همه ی اینها باعث نمی شود که این ضعف ها را نادیده بگیریم که هدف اصلی اینست به چیزهای خیلی مهمتر از اینها بپردازیم، به «جرم» و همه ی خوبی ها و بزرگی هایش و بعضی دلزدگی های مختصر اش .همانطور که در ابتدا ی مطلب گفتم «جرم» یک بازگشت شکوهمندانه است و اسکلت این نوشته هم شرح دلایل این نوع نگاه.
*کارگردان
<<من آدم هیچکی نیستم،رو آجر خودم فر می زنم>>
اینست آنچه مسعود کیمیایی باید باشد و در این سالها نبوده است .
در دورانی که انتقاد ها از او شدت گرفته بود، (در سالهای بین ساخت تجارت،اعتراض و...تا همین رئیس البته به استثنای حکم ) و هرکس سعی می کرد به نوعی وجهه ی کاری او را زیر سوال ببرد و به وی انگ بی حوصلگی و سرسری گرفتن صحنه ها را بزند،استاد تصمیم گرفت جواب همه ی این آدم ها را بدهد پس شروع کرد به ساخت فیلم هایی با محوریت اثبات  شخصی  و جواب گویی که مثلا فلان سکانس در جواب فلان منتقد است و آن یکی در جواب فرد دیگری.همین مسئله باعث شد صداقت فیلم هایش را با جان و دل نپذیریم و به آن بهای سابق را ندهیم اما استاد نمی دانست که محکم ترین جواب همین فیلم های از دل برآمده اند، همین صحنه های نابی که فقط در صداقت بیان او یافت می شوند .
اما حالا همه چیز تغییر کرده است.«جرم»را او با دل و قلب اش ساخته و چنان به طبع خود او نزدیک است که حضور اش در لحظه لحظه ی فیلم هویداست.به این دلیل است که «جرم»-بهترین فیلم سالهای اخیر استاد –بیش از همه ی فیلم های این سالها به دل می نشیند. «جرم» او جواب هیچکس را نمی دهد و تنها به کنکاش ابعاد وجودی خود اش و سینما یش می پردازد و این می تواند بهترین جواب ممکنه باشد.
نکته ی دیگری که درباره ی مسعود کیمیایی این روزها پر رنگ تر از همیشه به چشم می خورد انگشت ها ی پر شمار انتقاد شخصی ست که به سمت او دراز شده.گویی که - متاسفانه – کوبیدن مسعود کیمیایی به هر شکل و با هر دایره ی لغتی به نوعی بدعت در سینما ی ایران تبدیل شده است که باید فکری به حالش کرد پیش از اینکه مشکل ساز و خطرناک شود.
*بازیگران
كيميايي همیشه قهرمان های خاص خود را داشته.این قهرمان پروری (به مثابه ی کاریزمای آثار وی)از بهروز وثوقی تا همین حالا ادامه داشته و حالا رسیده است به یک زوج سینمایی که جان می دهند برای فیلم های این چنینی:حامد بهداد و پولاد کیمیایی.
آنها از بهترین زوج های سینمای ایران اند و خیلی خوب توانسته اند خود را با حال و هوای فیلم وقف دهند .پولاد کیمیایی حالا به بالاترین سطح  در بازی اش رسیده و حامد بهداد هم –که در روزهای اوج خود به سر می برد-به نظر می رسد به آرزویش رسیده و دریکی از  فیلم های استاد بازی کرده است .نتیجه اش هم شده جمله ای که این روزها فراوان آنرا می شنویم:"حامد بهداد انگ سینمای کیمیایی و این حال و هواست."
اما باید منتظر ماند و دید که آیا وی می تواند چنین جایگاهی را تثبیت کند یا نه .نه تنها این زوج سینمایی که مثلث مسعود کیمیایی-پولاد کیمیایی-حامد بهداد فوق العاده اند.چیزی در مایه های جرج روی هیل ،رابرت ردفورد و پل نیومن در دو اثر موفق و به یاد ماندنی "بوچ کسیدی و ساندانس کید" و "نیش".
*ایده
مسعودکیمیایی همیشه ایده های تازه ای برای غافلگیر کردن تماشاگر دارد.ایده هایی که بسیار هم خوب آنها را روی فیلم پیاده می کند.در جرم هم این ایده ها از محور ها ی اصلی جذب مخاطب هستند که بارزترینشان موارد زیر را شامل می شود:
دوبله در سال 1390! دوبله ی فیلم عالی از آب در آمده و استاد را به آنچه می خواسته رسانده است.اما این دوبله کردن دستاوردهایی فراتر از نزدیک کردن مخاطب به حال و هوای آن روزهای سینما دارد.دستاوردهایی که در نوشته ای جداگانه باید درباره اش مفصلا صحبت کرد.
فصل ابتدایی و انتهایی فیلم هم خیلی خوب از آب درآمده.نمای آخر فیلم که ناصر و رضا وملیحه و احمد را در یک قاب با میزانسنی حساب شده نشان می دهد،همه ی آنچه را که جرم می خواهد بگوید در بر دارد .
آغاز فیلم و صحنه ی تعقیب و گریزهایی که به تصویر رضا در زندان کات می شود هم یکی از بهترین شروع ها در کارنامه ی استاد است.(البته تدوین خوب مصطفی خرقه پوش را نباید نادیده گرفت.)
*قصه
بزرگترین جنبه ی مثبت فیلم.به نظرم همین مسئله است که جرم را از دیگر فیلمهای اخیر استاد متمایز کرده.منطق روایی داستان روال محکم تری دارد و حوادث همگی از دل یکدیگر بیرون می آیند.(مسئله ای که ایراد اساسی فیلم های قبل به شمار می رود.)و این به خاطر فیلمنامه ی کار شده و قوی اثر می باشد .کاراکتر خوب پرداخت شده ی رضا بازگشت به آرمان های دوران درخشان فیلمسازی مسعود کیمیایی ست.او دوباره به سنت ها و اعتقادات قبلی اش و به رفاقتی که آنرا می پرستد بازگشته است.حتی لوکیشن های بالای شهر هم به محل اصلی خود یعنی خیابان های کثیف و نامنظم پایین بازگشته اند جایی که مسعود کیمیایی بیش از هر جای دیگری می تواند خود نمایی کند و شاهکار بسازد و هنوز هم اعتقاد دارم او تنها کسی ست که میتواند دلنشین ترین و لذت بخشترین سکانس ها را از دل این لوکیشن های پر دغدغه در آورد.مارتین اسکورسیزی بزرگ در "خیابان های پایین شهر" اش می گفت :"محل پاک شدن گناهان انسان کلیسا نیست ،خیابان های پایین شهر است"و به نظر میرسد مسعود کیمیایی این نکته را به خوبی درک کرده.پایین شهر او موهبتی برای سینما است و جاده ای روبه رستگاریست و گامی در این جاده.
عدم ظاهر گرایی و جلب تماشاگر به وسیله ی چشم نوازی های بصری ،سبکی را باعث می شود که می توان آنرا "سانتی مانتالیسم پایین شهری"نام گذاشت.همین سانتامانتالیسم پایین شهری موجود در آثارش است که به او اجازه ی خلق چنین فضاهایی را می دهد.هرچند گاهی به افراط گرایی دچار می شود که نتیجه اش می شود کوچه ای که ملیحه و رضا از آن می گذرند(اغراق در نمایش معتاد های کنار خیابان را به یاد آورید)و یا دیالوگ هایی که احمد در رستوران می گوید. اینها آن نکات منفی ای هستند که کاش نبودند تا با فیلمی تمام عیار روبه رو می شدیم.
«جرم» لایه های زیادی برای کشف کردن دارد .از عینک و ساعتی که رضا بعد از آزادی از زندان میگیرد تا ملاقاتی که در دفتر افجه ای با وی دارد .اینها همه چیزهایی هستند که باید کشف شوند تا در نهایت –در آخرین لایه- به خود زندگی برسیم.به آن صحنه ای که قهرمان ما چون همیشه اش –در دنیای کیمیایی وار- با چاقو سر بخت قاسم خان می رود.  همان چاقویی که در هنگام ملاقات با ناصر در آستین اش دارد و با آن شاهرگ قاسم خان را پاره می کند .اینست محرم واقعی قهرمان ،محرم واقعی رضا،جرم،کیمیایی و سینمایش.«جرم» دنیای امروز ماست .ماهیت وجودی هرکداممان در این سال و این روزگار.تفاوت اش تنها در چیزی ست که قبل از مرگ زمزمه می کنیم. هرکداممان به تبع زندگی هایمان چیزی می گوییم اما رضا...رضا از «جرم» می گوید،از ناصر،از ملیحه و از ناصر و ملیحه و احمد.
مدیسا مهراب پور

منبع:سایت سوره سینما

مستند‌ "آقاي كيميايي"

15 تيرماه ساعت 18 در پرديس سينمايي آزادي به نمايش در خواهد آمد. اين برنامه در ادامه سلسله برنامه‌هاي پخش فيلم‌هاي مستند در سينما آزادي است. 
«آقاي كيميايي» كه حاصل بيش از يك سال همنشيني و همكاري قادري با مسعود كيميايي است،‌ به سينماي كيميايي و نظرات و افكارش از دريچه نگاه خودش و امير قادري مي‌پردازد. اين مستند كه محصول سال 1385 است پيش از اين در بيست و پنجمين جشنواره بين‌المللي فيلم فجر به نمايش درآمده و يك‌بار هم در خانه سينما براي علاقمندان به سينماي كيميايي پخش شده است و هر بار با استقبال بسيار خوب مخاطبان روبه‌رو شد. رضا ملكي تهيه‌كننده اين مستند است.
«آقاي كيميايي» روايت شخصي قادري از اين فيلمساز است و با تصويري كه پيش از اين از كيميايي ديده شده، تفاوت‌ دارد. 
عوامل فيلم عبارتند از: نويسنده و كارگردان: امير قادري، تهيه‌كننده: رضا ملكي، تصويربردار: ابراهيم اصغري، تدوين: علي همرازفر، مشاور رسانه‌اي: مجيد توكلي، صدابردار صحنه‌هاي گفت وگو: حميد سرگزي، صداگذار: حسين ابوالصدق، موسيقي: انتخابي (تنظيم قطعه سرب از: محمد باغباني)، مدير توليد: رضا ملكي، سرمايه‌گذار: برمك نيك‌بين، عكاس: ساتيار امامي

زندگی با چشمان بسته،عید فطر روی پرده سینماها

میگن همیشه اتفاقات خوب زمانی میفتن که انتظارشون رو نداریم اینم یکی از اون اتفاقاته

قرار داد اكران فيلم‌هاي «پروانگي»‌، «زندگي با چشمان بسته» و «ندارها» در شوراي صنفي نمايش ثبت شد.

حبيب كاوش سخنگوي اين شورا بعد از جلسه امروز ـ 13 تير ماه ـ در گفت وگو با خبرنگار سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، با اعلام اين خبر گفت:‌«پروانگي» به كارگرداني قاسم جعفري بعد از فيلم «سيزده 59» در گروه سينمايي «استقلال» اكران مي‌شود وبراي عيد فطر اين گروه هم قرارداد فيلم «زندگي با چشمان بسته» به كارگرداني رسول صدرعاملي ثبت شد.

وي افزود:‌ ديگر فيلم عيدفطر، «ندارها» به كارگرداني محمدرضا عرب خواهد بود كه در گروه «آزادي» اكران مي‌شود.

تاآخرنفسم،تانفس آخرم...به یادتم!

یادداشت مژگان برای ناصر فیلم جرم

دوسال پیش ،شب یلدا،به دعوت یکی ازدوستانم به دیدن فیلمی رفتم که تا چندروزپیش دلنشین ترین فیلم عمرم بود!"محاکمه درخیابان"تنها فیلمی بودکه بعدازدیدنش، دلم برای آدمهایش تنگ میشد!توی دنیایی که کیمیایی ساخته بودغرق میشدم ،باآدمهایش زندگی میکردم،برای دردهایشان اشک میریختم وبه قهرمانهایش عشق می ورزیدم!تک سکانس حبیب را آنقدردوست داشتم که باهرباردیدنش ازنوعاشق میشدم!رفاقت را اولین بار درنگاههای امیرو حبیب دیدم وفکرمیکردم که دیگر هیچ رفاقتی به پای رفاقت حبیب نمیرسد،اما وقتی ناصر بادیدن رضا مثل عاشقها گریه میکرد و برای ایستادن پای رفاقتش تاپای جان هم میرفت،فهمیدم که حبیب فقط یک گوشه از ناصربود!

ناصرقهرمان قصه ی جرم نبود اما قهرمان رفاقت بود،زخم داشت درد داشت اما سرخوشی هایش تمام نمیشد،دلش ازدست دنیایش پربود اما خنده هایش را بی قیمت به رضا می فروخت!تنهایی ناصر ازتمام تنهایی هایی که ملیحه ورضا واحمد وآبا کشیده بودند زیادبود،آنقدرکه آمبولانس کهنه شده بود همدم خستگی هایش،همدم بی کسی هایش!ناصربرای من پاک بود،بی دروغ بود،مجرم نبود اماشاید خودش هم پاک بودنش راباور نکرده بود که وقتی دست توی کیسه ی مارمیکردازترس یاشایداز عشق اشک میریخت!انگار ته دل خودش هم روی شانه هایش سنگینی میکرد،اما من آنقدربه پاکی و صداقت ناصرایمان داشتم که اگرمارتوشکه هم نیشش میزد،بازهم به بی گناهیش شک نمیکردم!خستگی های ناصرمثل ملیحه ورضاتوی حرفهایش نبود اما ته نگاهش آنقدرغم وخستگی پنهان شده بودکه به هربهانه ای اشک هایش جاری میشد!رضا به امید ملیحه وپسرش دردهایش را تحمل میکرد،ملیحه به عشق رضا،احمدبه عشق پدرومادرش ،آبا به عشق رضا،یکی به عشق مردم،یکی به عشق قدرت ،اماناصر...!تنهاعشق ناصرهم حق خودش نبود،سهم خودش نبود!بغض ته صدایش،غم ته نگاهش وسنگینی درد روی دلش، ناصررا تنهاترین آدم دنیاکرد!اشکهای آخرناصر هنوزهم دلم را بی تاب میکند،وقتی خون رفیقش روی صورتش بود اما هنوز باورش نشده بود "رضا"رفیق تنهایی اش، گوله خورده!نمیدانم ازاین به بعدناصر روی شانه های کدام رفیق گریه خواهدکرد،تاآخرنفسش پای چه کسی خواهد ماند،بی گناهیش را به چه کسی ثابت خواهدکرد،برای خنده های چه کسی قیمت خون خواهد داد؟!!

حالا ناصرتنهاترازقبل،بی کس تراز گذشته،با آمبولانس خسته ترازخودش،به کدام گوشه پناه میبرد؟یعنی بازهم کسی خنده های گاه گاه ناصررا خواهددید؟جرم تمام شد،رضاجلوی چشمان ملیحه واحمد رفت،ناصر میان آنها سرگردان ماند اما من هنوزهم باورنکرده ام که همه چیز تمام شده،من هنوزهم به فکرناصرم،به فکرتنهایی اش به فکرزخمهایش،به فکردردهایش ،به فکر بی کسی اش!کاش یکبارهم که شده صدای خنده های ناصرتوی گوشم بپیچد،کاش ناصرتمام نشود،کاش ناصرتنها نشود!

يادداشت مفصل رضا بهروز درباره فيلم جرم

این یادداشت در شماره روز دوشنبه ۶ تیرماه ۱۳۹۰ در  روزنامه روزگار به چاپ رسید.

 

قهرمان

امیرخان اعتراض آخرین قهرمان سنتی کیمیایی بود که بعد آزادی از حبس، مقهور رضای روزگار نو شد و تن به تیغ تقاص احمد سپرد تا کنار رود و جایش را به قهرمان نو‌ظهور امروزی دهد که از قضا برادرش بود و خیلی هم دوستش داشت. بعد از اعتراض گرچه مسعود کیمیایی سیر تازه و متفاوتی را در سینمای خود آغاز‌ کرد اما دیگر قهرمان ،لااقل به شکل آشکار پیش از اعتراض در فیلمهایش ظاهر نشد و قهرمانها یا پنهان بودند و یا تکثیر می‌شدند و یا گم می‌شدند و یا عطای قهرمان بودن را به لقایش می‌بخشیدند و پی‌کارشان می‌رفتند.

در سربازهای جمعه با قهرمان جمعی مواجهیم و خصایل قهرمان بین آدمهای متعدد قصه بصورت قراردادی تقسیم می‌شود اما در ظرف شخصیت آنها نمی‌نشیند. گیرم دل کارگردان با بعضی از سربازها بیشتر باشد اما آنقدر مجال نیست که دل بیننده هم همراه شود و ایده‌های گاه خوب فیلم در نبود شخصیت‌های باورپذیر از دست می‌رود و فیلم مهجور می‌ماند.

در حکم گرچه باز هم با شخصیت‌های متعدد مواجه بودیم اما دیگر خبری از تسهیم خصایل قهرمان نبود و هریک کروکی و پرداخت خاص خود را داشتند. البته این بار قهرمان میان آنها به جبر زمانه پنهان شده بود و به سختی توانستیم قهرمان امروز و دیروز را میان آنها بجا بیاوریم که این بار کارشان به تقابل کشیده‌است. قهرمان دیروز (رضا معروفی) محور قدرت شده است و قهرمان امروز (محسن چشمه‌سری)‌ آدم همان ساختار قدرت می‌شود تا بر آن بشورد. محسن به خاطر خودویرانگری خودش و تبلیغات منفی قدرت و شخص رضا معروفی در طول فیلم منفورترین آدم‌است تا اینکه در سکانس درخشان پایانی و در لحظات مرگ روح عاشق و عاصی او را می‌شناسیم. این بار قهرمان قدیم، قهرمان جدید را با گلوله‌ای از پا درآورده و صاحب فروزنده می‌شود.

رئیس اما پر آدرس اشتباهی است به قهرمان. دو رضای قدیمی‌و رفیق دارد و یک سیامک یاغی امروزی که هیچکدامشان اندازه قهرمان نمی‌شوند و همه در جذبه هولناک ضدقهرمانی به نام رئیس محو و کوچک می‌شوند. گرچه سراغ رئیس می‌روند اما هرگز نزدیکش هم نمی‌توانند شوند و در پایان هریک پی زندگی خودش می‌رود. رئیس جمع بدنامی‌ محسن و قدرت رضا‌ معروفی است. مردی که معصومیتش را با قدرت معامله کرده و حالا دلتنگ خودش شده. رئیس سرانجام در تنهایی افسانه‌ای اش به خواست خودش و به ضرب گلوله ای ناشناس می‌میرد و اصلا نمی‌خواهد بداند قاتل کیست. وقتی آنقدر بزرگ شده که کسی را لیاقت و یارای کشتنش نیست خودش به آدمهای فرومایه پشت می‌کند تا پایانش را رقم زند. رئیس از پیچیده‌ترین قهرمانان کیمیایی است که هنوز باید شناختش.

در محاکمه در خیابان باز قهرمان دیروز و امروز را در یک فیلم داریم که این بار هیچ کاری به کار هم ندارند. نکویی قهرمان دیروز انگار دیگر حوصله ندارد حرکتی کند. او خسته از روزگار نامرد و آدمهای خائن است. عجله دارد زودتر برود از دنیایی که تنهایش گذاشته و خیلی زود می‌میرد. اما قهرمان امروز، امیر، می‌ماند و کلی رجز پیکار با دروغ و فریب می‌خواند اما آخر کار خودش هم رو دست می‌خورد و تن به سازش می‌دهد. قهرمان دیروز زود می‌رود پی مرگش و قهرمان امروز زود می‌رود پی زندگیش.

در ادامه همین فصل فیلمسازی کیمیایی، رضا سرچشمه در قابهای سیاه و سفید جرم ظاهر می‌شود. صورتش، نگاهش و لبخندش در تصویر خوش می‌نشیند و راه رفتنش زیباست و زخم روی صورتش پرجذبه است. مردی که خود را مسوول محرومیت‌های کودکی و جوانی می‌داند در حالیکه می‌تواند تقصیر را، شاید به حق، گردن همانهایی بیندازد که یاد می‌کند ازشان. او مسئولیت همه زندگی و سرنوشتش را پذیرفته و خودش شیوه زیستنش را انتخاب می‌کند و از آنچه هست احساس شرم و حقارت ندارد. رضا قهرمانی است تک که دیروزی و امروزی هم ندارد. اصول و آرمانش مراقبت از خانواده و مراعات رفاقت است و اینها می‌شود نقطه عزیمت او به دنیای قهرمان‌ها. رضا سرچشمه بیش از همه قهرمانهای معروف و متقدم سینمای کیمیایی وامدار و ادامه محسن چشمه‌سری حکم است که این تشابه در نامش هم به چشم می‌خورد. رضا قرار است همچون محسن آدمکشی حرفه ای باشد گیرم بقدر محسن حرفه‌ای نیست و زود گیر می‌افتد. محسن را با صدای دردناک سرفه‌های خشکش می‌شناختیم و رضا را با پچپچه‌های همیشگی زیر لبش که گاه از پریشانی است و گاه از تفکر. هر دو نیت کشتن رئیس دارند. محسن نمی‌تواند حد‌میثاق را بکشد اما رضا قاسم‌خان را می‌کشد. هر دو در مقابل ساختار قدرتی که واردش شده اند و برایش کار می‌کنند قد علم می‌کنند. رضا موفق می‌شود و محسن نه اما فرجام هر دوی آنها مرگ است. قرار است محسنی که توی حکم پنهان بود در جرم رضا شود و آشکار و تمام قد قهرمان قصه باشد تا سفر حماسی‌اش را از جرم و گناه به سمت رستگاری و تزکیه به تماشا نشینیم. ادیسه ای که انگار بازخوانی مو‌به‌موی قصه‌های پهلوانی کهن است.

ادیسه

رضا صورتش را سیاه می‌کند و لباس حاجی فیروز می‌پوشد تا آدم بکشد. چهره و جامه‌اش، دیگر مال خودش نیست. او وجودش را برای پول در بست در اختیار دیگری قرار داده‌. پهلوان ما مزدور قاسم‌خان شده‌‌است. بدون تامل می‌کشد ولی نمی‌تواند بگریزد و گیر می‌افتد. گرچه رفیق و همدستش ناصر را فراری می‌دهد.
چهره واقعی رضا را در زندان می‌بینیم. حبس برای مرد جایی‌است برای تامل. رضا مدام با خودش در کلنجار و پچپچه است برای آنچه کرده و آنچه بر او رفته است. اندیشه عهد شکنی قاسم‌خان و خیال خیانت ناصر خوره روحش شده. سایه‌هایی پی اویند. شاید او نباید زنده بماند. رفعت‌خان، شاه زندانیان، در او لیاقتهایی می‌یابد بس که رضا نگران خانواده و پریشان رفیق است. در صحن تماشاخانه به حضورش می‌خواند. او را ضمانت می‌کند و به قلمرو امن خود می‌آورد که زیر پر و بالش گیرد و مرشدش شود تا رضا را برای وقت آزادی خوب بسازد مثل اینکه او را مسئول مراقبت از زندانیان سیاسی درس‌خوانده می‌کند. توی این دو سال یادش می‌دهد که هر چه می‌کند و برای هرکه، آدم خودش باشد و حواسش را به هیچ قیمت نفروشد. این آموزه‌ها رنگ عمل می‌گیرد وقتی رضا پیشنهاد وقیحانه فتاح را برای عمله قدرت و وسیله سرکوب مردم شدن، قاطعانه رد می‌کند.
رفعت‌خان رضا را با رفیقش ناصر روبرو می‌کند. چاقو همراهش می‌کند که حسابهایش را با ناصر صاف کند. یا بفهمد یا ببخشد یا بکشد. تا با گذر از این کینه شاید بی اساس دشمن اصلی را بشناسد. رضا می‌بخشد و از اخبار ناصر چهره واقعی قاسم‌خان آرام آرام برایش آشکار می‌شود.

رضا که عزادار مادر می‌شود، رفعت‌خان پیراهن سیاهی به او می‌دهد که تا به پایان در تنش می‌ماند. همچون یک رزم جامه. همچون یک باطل السحر که با پوشیدنش لغزش و ناراستی در او راه نیابد. حالا آماده است و آنچه باید و شاید را از آن پیر مراد فراگرفته است. پس رفعت‌خان بدرقه اش می‌کند به سوی آزادی. زندانبان درس آخر را همراهش می‌کند، با مردم باش.

رضا وارد جامعه در حال تغییر می‌شود. بیرونی که می‌گفتند شلوغ است را با چشم خودش می‌بیند. توی این شهر رو به تحول آماده است تا خودش هم تراش بخورد و کامل شود. او مثل دیگر قهرمانان کیمیایی ابتدا سراغ تهیه سلاح نمی‌رود. نخست ساعتی می‌خرد که دو سال غبتش را با زمان امروزش میزان کند و عینکی می‌خرد که زین پس بهتر ببیند و چشمانش بازتر شود به دنیایی که خیلی پیچیده و فریبنده شده است. انگار دارد ساز و برگ رزمی‌نبردی را کامل می‌کند که هنوز نمی‌داند چیست اما می‌داند از جنس تازه ای است. حالا نوبت اسلحه است. شب اول به دیدار عشق قدیمی‌اش می‌رود و در گرماگرم تغزل خاطرات ناگفتنی زیباترین هفت تیر را از دست زن می‌گیرد و در بقچه می‌پیچد و بدرودش می‌گوید و می‌رود.

حالا پیراهن سیاهی بر تن دارد و هفت تیری در بقچه. مرد خیاط کت و شلواری بقواره تنش می‌دوزد. رضا پاشنه کفش نو را ور میکشد. با جامه نو اینک برازنده تر شده است. همان دم از خیاط داغدار قصه پسرش را می‌شنود. قصه رضایی دیگر که برای عقیده اش اسلحه بسته و رفته و جان داده و هیچکس جای قبرش را هم نمی‌داند. نبرد موعود رضا دارد از ابهام و ناپیدایی خارج می‌شود.

او برای سامان دادن روزگار اهل خانه اش نیاز به پول دارد. پس روز بعد با اکراه اما با حواس جمع به دیدار قاسم‌خان می‌رود و از او و عشوه‌ها و حرفهای آن زن خیلی چیز‌ها دستگیرش می‌شود که رئیس در این روز‌های شلوغ چگونه و به چه قیمت دارد بارش را می‌بندد. قاسم‌خان سفارش قتل دیگری به رضا می‌دهد. اسلحه اش را برانداز می‌کند و می‌پسندد. اما بقچه را دور می‌اندازد تا هفت تیر را در جیب رضا قرار گیرد. رضا باز هم آراسته تر می‌شود.

رضا سراغ زن و بچه اش، ملیحه و احمد، می‌رود و پاکی و نجابت ملیحه را در میان نکبت حاکم بر محله و خانه‌اش نظاره می‌کند. آنها را با خود می‌برد تا روز و شبی را کنار هم خوش بگذرانند. به رستوران اعیانی می‌روند و به هتلی مجلل تا ملیحه و احمد دیگر در آن خانه فلاکت نمانند. رضا با آنها عهد می‌کند که پس از بازگشت از این ماموریت تیزی خلاف را غلاف کند و تا همیشه کنار هم بمانند. گرچه خواننده رستوران همان دم خواند: سینه تاریک من سنگ قبر آرزو شد.

سراغ ناصر رفیق عملی و تنهایش می‌رود. ناصر را از میان مردمی‌که مثل مور و ملخ آمبولانسش را محاصره کرده اند بیرون می‌کشد و با خود می‌برد. ناصر مگر چه می‌خواهد جز این که در رکاب رضا باشد. مگر چه دارد جز آن ماشین قراضه و آن همه اسباب هپروت و بیخودی. او وقتی کنار قامت افراشته رضاست برای خودش معنا و عزتی می‌یابد بس که از وجود خود نومید است. ناصر بسیار از قاسم‌خان میداند و حالا رضا این صاحبکار ذی نفوذ را باز هم بهتر می‌شناسد. رضا و ناصر همسفر می‌شوند. آن آمبولانس داغان که روزگاری وسیله نجات بوده و اینک بساط عمل و جای خواب، می‌شود مرکب سفر آنها. رضا چه خوش گفت که این آمبولانس مال زاییدنه. آخر قرار است آنها توی این مرکب متولد شوند.

از کلم، آدم قاسم‌خان، نشانی هدف و پیش قسط را می‌گیرد. کلم دعوتش می‌کند بعد از تمام شدن کار به بزم شاد و عیاشانه آنها بپیوندد و سپس خبر اعدام رفعت‌خان را هم به او می‌دهد. فورا رضا و ناصر هر دو به مسجد زندان می‌روند. جامه سیاه رزم حالا به قامت ناصر هم می‌نشیند. رضا بر می‌خیزد و چند کلامی‌ در رثای رفعت‌خان سخن می‌گوید و زندانیان دعاهای او را آمین می‌گویند درست مثل رفعت‌خان. رضا اینک بار مرام و شیوه رفعت‌خان را بر شانه‌های خود احساس می‌کند. از این پس او باید ادامه آن مسلک باشد گیرم در زندانی بزرگتر.

سفر اصلی آغاز می‌شود گرچه رضا ناصر را هنوز محرم نمی‌داند و هنوز ته دلش با او صاف نیست. رضا بساط عمل و نشئه جات را از آمبولانس بیرون می‌ریزد چون توی این سفر باید به تمامی‌هشیار باشند. ناصر یک منزل تا محرمیت راه دارد و آن آزمون مار است. پس خطر مرگ را به جان می‌خرد برای اثبات راستی و صدقش. وقتی مار نمی‌زندش ناصر سیاه‌پوش هم مشرف به آن مسلک می‌شود.

باز در آستانه قتلی دیگر. اما این بار رضا خودش است، آدم خودش، با لباس برازنده خودش، با چهره آراسته خودش و با حواس گوش به زنگ خودش. آنها به افجه ای می‌رسند. به پایگاه نفتی در اعتصاب و بی مردم و به تنها مدیری که آنجا مانده و دلواپس حق مردم است. رضا باز در پچپچه‌های خود فرو می‌رود. تردید سراغش آمده و دارد وضعیت تازه را می‌سنجد. باید کار را تمام کند اما حالا که همه چیز مهیاست دستش به ماشه نمی‌رود. آنچه از افجه ای می‌شنود و می‌شناسد کافی است تا بفهمد که او از قاسم‌خان آدم بهتری است و باید زنده بماند. بکشد و زندگی و خانواده اش را سامان دهد و یا نکشد و باز در خطر جهد. رضا افجه ای را امان می‌دهد. حالا باید بهای سرپیچی را بپردازد و پای طغیانش بایستد. پس در چرخشی جسورانه عزم کشتن قاسم‌خان می‌کند.

از سفر باز می‌گردد و با گامهایی استوار به بزم عیاشی قاسم‌خان وارد می‌شود. از میان دالان پر زرق و برق گناه می‌گذرد و به سرچشمه شر می‌رسد. اینجا باید با دشنه آخته حمله کند نه هفت تیر. پس چاقو را می‌گشاید. قهرمان سیاهپوش شاهرگ اهریمن سپید پوش را سه بار می‌زند. از میان دالان وحشت باز می‌گردد چراغهای مهمانی ظلم را یکی یکی خاموش می‌کند . با آمبولانس ناصر میگریزند و آدمهای قاسم‌خان با اتوبوسی مهیب به دنبالشان می‌افتند. کار آقا رضا سرچشمه تمیز انجام شده است و او خشنود است. وظیفه به انجام رسیده است و حالا وقت تزکیه نهایی و رستگاری است که سرنوشت جز قربانی شدن نیست. رضا در درگیری نهایی گلوله می‌خورد و انگار رفت که گلوله را در تنش دریابد. میداند این گلوله کاری است. دشمنان در کمینند و مجالی نمانده. مجال شاید تنها به اندازه یک جان کندن و رفتن باشد. پس پول‌ها را به ناصر می‌سپرد. خانواده اش را هم. ناصر حالا با رفتن رضا باید ادامه این مرام و مسلک باشه که دیگر او هم آدم خودش شده و درسها را فراگرفته. دم آخر باز پچپچه ای سراغ رضا می‌آید، مثل یک ذکر، مثل شهادتین. رضا کلکش درست و حسابی گوشه آن آمبولانس کنده می‌شود، با چشمانی باز و نگاهی استوار.
او در ادیسه اش از همه آموخت. از مرشدش رفعت‌خان، از زندانبان، از خیاط، از ناصر و حتی از خود قاسم‌خان و از افجه‌ای. اصلش او از خود زخم آموخت و بزرگ شد. آزادگی و پایمردی را اجرا کرد و درست رفتن از این دنیا را اقامه کرد.

زندگی

وجه حماسی اثر به خودی خود نمی‌تواند تاثیرگذار باشد اگر چیزی از جنس زندگی در جان لحظاتش دمیده نشود. جرم پر از لحظاتی است که روح زندگی در آنها به مدد اجرای خوب سینمایی جاری می‌شود و این گونه‌است که درمیانه فیلمی‌کم ماجرا و کند می‌بینی وجودت در گوشه گوشه اثر دارد پرسه می‌زند و زندگی می‌کند. با لحظه ای دم می‌گیری و گاه اشکی میریزی و گاه مبهوت می‌شوی و گاه نفست در سینه حبس می‌شود.

مثل دم گرفتن رضا با دسته عزاداری زندانیان بعد از شنیدن خبر مرگ مادر. مثل اینکه رضا و آباجان، زن اسلحه فروش بدون اینکه سخن چندانی بگویند با آن نگاه‌های محشر حالیمان می‌کنندکه میان آنها تاریخی از عشق و محبت بوده است. اسلحه می‌شود یادگار زیبای عشق وقتی سمت زن نشانه می‌رود و بهش می‌گوید اما من همیشه دوستت دارم. یا وقتی رضا بعد دو سال حبس به خانه اش می‌رود و نگاه عاشقانه اش در نگاه همسر تکیده و خسته اش گره می‌خورد و ملیحه عین یک نوعروس از ذوق و شرم خون از بینی‌اش جاری می‌شود و می‌گوید وقتی اونجوری نگاه میکنی خب اینجوری میشه. رضای سیاهپوش پوش کنار ملیحه چادر سفید، با قامتی افراشته و سربلند از میان کوچه ای که همه جایش را تباهی گرفته عبور می‌کنند. یا وقتی توی همان رستوران شیک و پرستیژ بالا توپ پسرش را می‌گیرد و پشت سر می‌اندازد که صدای به زمین خوردن مکرر توپ را می‌شنویم. یا وقتی آقا رضا برای اول بار توی آن رستوران پیش همسرش عینک به چشم می‌زند و زن چه قشنگ خنده‌اش می‌گیرد. رضا می‌پرسد چیه پیر شدم و زن می‌گوید نه مثل آقاها شدی. یا وقتی رضا و ملیحه پس از مدت‌ها زیر سقف هتل به هم می‌رسند، ملیحه چادرش را تا می‌کند و روی تخت می‌اندازد و رضا هم کتش را تا می‌کند و می‌گذارد روی چادر سفید و گل ریز ملیحه. رضا به خانواده قول باهم بودن همیشگی می‌دهد. ملیحه چادرش را با خانمی‌تمام روی صورتش می‌کشد و اشک می‌ریزد. زن و مرد قصه از ته دل با هم سخن می‌گویند، گاه گله ‌گذاری می‌کنند و گاه مزاح. گاه میخندند و گاه می‌گریند. آنها دارند  با هم زندگی می‌کنند.

رضا و ناصر بیش از هر چیز توی آن آمبولانس دارند با هم زندگی می‌کنند. گاهی رضا می‌راند و ناصر می‌پزد و لقمه میگیرد برایش، گاه ناصر می‌راند و رضا می‌نشیند پای بساط عمل و ناصر می‌خواند و می‌رقصد و رضا هم با او دم میگیرد و می‌خواند. رضا در همان حالت نشئه، اسباب عمل را بیرون می‌ریزد که هپروت دیگر بس است. ناصر کفری می‌شود و شرط می‌بندد باز هم از آن ادوات بسازد که می‌دانیم دیگر نخواهد ساخت. ‌

یا خوشی و شادی معصومانه‌شان از کشتن قاسم‌خان که یعنی آخرش یک کار درست کردیم توی این زندگی نکبتی. وقتی رضا تیر می‌خورد انگار خوش ندارد کسی بداند. با کتش روی زخمی را که بر تن و جامه سیاهش نشسته می پوشاند. ناصر می‌فهمد ولی به احترامش به رویش نمی‌آورد و فقط هی می‌پرسد تو چیزیت شده، گلوله خوردی؟ می‌داند رضا می‌خواهد دم رفتن تنها باشد و می‌داند این آخرین سخن او با رفیق و مرشدش خواهد بود. پس باز می‌گردد و می‌گوید: دوس داشتم هم سفرا رو با هم باشیم و رضا می‌گوید با همیم، مثل سلطان که دم رفتن به عادل گفت تو دیگه بزرگ شدی. ناصر می‌رود که رضا در خلوت اساطیری خودش جان دهد. به قول مسعود کیمیایی مرگ آدم را کامل می‌کند. ماهی بزرگ اگر دور از آب سلاخی شود تازه آزاد می‌شود.

خیال

جرم گرچه به نسبت تجربه‌های این سالهای کیمیایی که به فیلمهای پیچیده و گاه ضد‌قصه ای انجامیده، فیلم یک‌دست و سرراستی است اما هنوز فضای هذیانی و کمیک استریپی حکم را در فضاسازی‌ها و نماها و دیالوگهایش دارد حتی گاه با قدرتی بیشتر. مثل سینمایی در زندان که گاه انگار فقط برای رضا فیلم نشان می‌دهد. سکانس وهم انگیز حمام زندان با آن ژست رفعت‌خان و با آن زد و خوردهای گنگ و آن زندانبان لنگ بسته. فضاسازی وسترن قرار رضا و ناصر در حیاط زندان و زیر آفتاب. جبهه و جنگی که آدمها از آن می‌گویند اما وجود ندارد. گل کوچیک بچه‌ها میان گرد و غبار. مجلس ختم اعدامی‌در زندان با دیگ و خرج. اولین نگاه رضا به خواهرش که آن دور ایستاده و در زمینه نمای متوسط این زن زیبا دعوای شدیدی در جریان است. حاجی فیروزهای قاتل. تعقیب حاجی فیروزهای قاتل توسط ماموران کت و شلواری و تعقیب آمبولانس توسط اتوبوس در راههایی که گاه در امتداد هم نیستند. حضور اسب و عبور قطار در وقت تسلیم شدن رضا. کفترها و مارهایی که فقط صدا و حرکتند و دیده نمی‌شوند (به عکس حکم و رئیس که حیوانات اصلا جزو بازیگران بودند) و همان مظاهر معروف امروزی در فیلمی‌از دیروز. مثل نمای نزدیک از جعبه سماور امروزی آپولون. با این نشانه‌ها آن حماسه و آن زندگی رنگی از ذهنیت به خودش می‌گیرد. انگار که این مسیری است که رضا در ذهنش و اصلا شاید در فکر و خیالهای توی زندانش می‌نوردد. انگار همه این قصه توی آن پچپچه‌ها و واگویه‌های ذهنی رضا جریان دارد. مگر نه اینکه می‌گفت نصف زندان در فکر می‌گذرد و در جای دیگر گفت من تا آخرشو دیدم و آخرش هیچ نیست. انگار یک وجه قصه سیر آفاقی رضاست و وجه دیگر سیر انفسی او که این سیر انفسی قصه تلخ تری دارد و شکل آرمانی دشواری به خود می‌گیرد برای مردی تشنه آزادی که یعنی همه این حماسه و این شرح رستگاری سودای ذهن تب‌دار یک مجرم پشیمان و پریشان است. مجرمی‌که همه حواسش پی این است که ایکاش می‌شد آدم خودش باشد. ایکاش می‌شد قهرمان باشد.

 

با تشکر از اقای رضا بهروز که یادداشتشان را برای وبلاگ استاد مسعود کیمیایی ارسال کردند

منبع دیگر این یادداشت وبلاگ شخصی آقای رضا بهروز

وبلاگ شخصی اقای رضا بهروز