ملیحه : پولی که دادی ناصر داد ، خودشم فراریه ، زیاد بیاد حرف می سازن ، کم بیاد بی معرفته ، اما از سه چاهار ماه بعد تو خودشم فراریه ، یدفه احمد که دید اون نون کباب آورده و یدفه ساندویچ اغذیه ، گفت: این جای بابام اومده ، شنید و رفت و دیگه نیومد.

حواست پی اونی باشه که براش اینجایی ، کی میای؟ آدم کشتی ، می کشنت؟ پسرت بی پدر می مونه یا میای؟