دست تنها پروانه ساخت گرفت

ساعاتي قبل جلسه شوراي پروانه ساخت بعد از يك هفته تعطيلي به پايان رسيد. در حالي دو كارگردان مطرح سينماي ايران در انتظار نتيجه اين جلسه بودند شنيده هاي كافه سينما از اين جلسه حاكي از موافقت شورا با پروانه ساخت فيلم هاي تازه مسعود كيميايي و داريوش مهرجويي است. به گزارش كافه سينما پروانه ساخت فيلم مسعود كيميايي با نام "دست تنها" در ژانر اجتماعي و فيلم داريوش مهرجويي با نام "چه خوبه كه برگشتي" در ژانر اجتماعي صادر شده است. بدين ترتيب دو فيلم از دو فيلمساز مطرح سينماي ايران براي حضور در سي و يكمين جشنواره فيلم فجر طي هفته هاي آينده توليدشان را آغاز خواهند كرد.

با تشکر از "کافه سینما "

آغاز فيلمبرداري «فرزند چهارم»با فرمان مسعود كيميايي

فيلم سينمايي «فرزند چهارم» با حضور افتخاري مسعود كيميايي در پشت دوربين كليد خورد.

به گزارش خبرنگار بخش سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در مراسمي كه ـ شامگاه ـ 12 مرداد ماه ـ در پرديس گالري ملت برگزار شد در صحنه‌اي از فيلم، مهتاب كرامتي و ياسمين ملك نصر مقابل دوربين قرار گرفتند و با فرمان «بفرماييد» مسعود كيميايي بازي خود را آغاز كردند كه در نهايت با «قطع كنيد» اين كارگردان، اولين صحنه «فرزند چهارم» گرفته شد.

پيش از آغاز فيلمبرداري، كيميايي در سخناني با بيان اينكه براي اولين بار است كه در ابتداي فيلمبرداري چنين كاري حضور پيدا كرده گفت: اعتقاد كمي به فيلم‌هاي جشنواره‌اي دارم ولي چند كار از وحيد موساييان ديده‌ام و دوست داشتم اينجا باشم.

وي با اشاره به موضوع اين فيلم كه در آفريقا مي‌گذرد اظهار كرد:چه خوب كه اين فيلم موضوع و نگاهي انساني دارد و به دور از مسايل سياسي ساخته مي‌شود و اميدوارم مثل كارهاي ديگر موساييان خوب شود و جايزه بگيرد.

اين كارگردان بار ديگر تاكيد كرد: من از ابتدا هم سينماي جشنواره‌اي را دنبال نمي‌كردم چرا كه معتقدم همه روي سن رفتن‌ها يك لحظه است و تمام مي‌شود.

كيميايي همچنين در صحبت‌هايش به تصاوير مستندي كه ساعاتي پيش ديده بود اشاره كرد و با تعريف آن گفت: چند شير يك بوفالو را براي شكار گرفته بودند و خيلي بي‌رحمانه به آن حمله مي‌كردند كه اين كار بسيار تاثيرگذار بود و خواستم برايتان تعريف كنم تا به آن فكر كنيد.

وحيد موساييان كارگردان اين فيلم درباره حضور مسعود كيميايي در شروع فيلمبرداري «فرزند چهارم» به ايسنا گفت: ايشان فيلم «گلچهره» را ديده بودند و از كار خوششان آمده بود و باعث شده بود به هم نزديك‌تر شويم و انگيزه‌اي شد تا شروع كار با ايشان باشد.

وي درباره صحنه اول اين فيلم توسط كيميايي كليد خورد اظهار كرد: اين صحنه به سكانس سوم فيلم مربوط مي‌شود و نمايشگاه عكس از كودكان كار كه توسط مهتاب كرامتي برگزار شده و ياسمين ملك نصر به عنوان كارگردان و فريدون شهبازيان به عنوان آهنگساز به ديدن نمايشگاه آمده‌اند.

اين كارگردان افزود: ما حدود 10 روز ديگر در تهران كار داريم و بعد به سومالي مي‌رويم كه طي يك ماه و نيم در آنجا فيلمبرداري خواهيم داشت و تلاش مي‌كنيم كار به جشنواره فيلم فجر برسد.

به گزارش ايسنا، در مراسم آغاز به كار فيلمبرداري «فرزند چهارم» علاوه بر عوامل توليد اين فيلم افرادي چون حسن نجاريان ـ قائم مقام بنياد سينمايي فارابي ، سيدهادي منبتي ـ رييس موسسه تصوير شهر ـ حسن حسن‌دوست و حبيب اسماعيلي حضور داشتند.

در اين فيلم علاوه بر مهتاب كرامتي و ياسمين ملك نصر؛ مهدي هاشمي، حامد بهداد و حسين محب اهري به ايفاي نقش مي‌پردازند.

مراسم افتتاحيه فيلم «فرزند چهارم» با ضيافت افطار همراه شد.

مصاحبه با سینما پرس در روز تولد

سینما پرس
‎*من جایی از شما خواندم که انتظارتان را از خودتان برآورده نکرده اید. نمی دانم شاید به خاطر دورافتادگی آن موقع از جو حال حاضر سینما بود. مصاحبه قبل از فیلم «جرم» بود و جریان سیمرغ گرفتن و غیره. می خواهم نظر امروزتان را بدانم. هنوز هم این انتظار را از خودتان برآورده نشده می دانید؟

سیمرغ را فیلم گرفت، من نگرفتم. با این حال انتظار من که اصلا آن جایزه نبود. اصلا تفکر من در سینما و اصلا مقوله هنر جهان سومی جایزه نیست.


*انتظار خودتان از خودتان چه؟ احساس می کردم که کمی در مصاحبه غمگین بوده اید. امروز روز تولدتان است و نباید دیگر غمگین باشید.

امروز برای شاگردانم پایین –کارگاه آزاد فیلم- می گفتم من احساس می کنم که در مقوله اضطراب اصلا تولد معنی ندارد. آدم در مرگش معنی پیدا می کند.


*حال و هوای امروز خودتان چگونه است؟

دوستش دارم. همه چیزش را دوست دارم. شادمانی را دوست دارم اما بلد نیستم شادمانی کنم.


*شنیده ایم دوباره به سراغ ادبیات رفته اید؟

بله کتابی دارم که به همین زودی ها آماده می شود. 600 صفحه است. این هم رمان است و اسم موقتش را گذاشته ام «نیمرخ جنایت». به نظرم خوب از آب درآمده و از «جسدهای شیشه ای» بیشتر دوستش دارم.

*«دست تنها» حالش چطور است؟ شنیدم داشتید از نحوه خوانش فیلمنامه ها گله می کردید.

بله. «دست تنها» را فرستاده ایم برای گرفتن مجوز پروانه. هنوز هیچ چیز مشخص نیست و سعید راد، گلچهره سجادیه و اکبر زنجان پور تنها بازیگران انتخاب شده هستند. اگر پروانه بگیرد فیلم را به زودی کلید می زنیم.


*چرا پولاد، پسرتان را در این فیلم نمی بینیم؟ چه شده که این بار بدون پولاد کار می کنید؟

پولاد دیگر دوست دارد مستقل کار کند. فشار پدر و زیر سایه من بودن دارد اذیتش می کند و تصمیم گرفته در کارهای من شرکت نداشته باشد.


*گویا حالتان برای ادامه مصاحبه مساعد نیست. امیدواریم شمع کیک صد سالگی تان را خاموش کنید و ما برای شادباش بیاییم. از طرف خودمان و بچه های سینماپرس زادروزتان را تبریک می گوییم.

ممنونم اما صد سال خیلی غم انگیز است!


‎-آن زمان در همان دهه پنجاه درباره آینده و دورنمای آن چه خواهید شد چه فکر می کردید؟ فکر می کردید بعد از چهل سال کجا بایستید؟

هیچ شناگری زیر آب یادش نمی آید. لحظاتی هست که هیچ وقت در یاد شما نمی ماند. مثل موفقیت های نگاه کردنی. یک جایی می روی روی سن. این ها هیچ وقت یک جا نمی ایستد که شما نگاهش کنید. اما حس این ها چرا، با شما زندگی می کند. می آید، می رود، و حسش می شود بخشی از زندگی شما. من اولین فیلمم را در بیست و یک سالگی ساختم و در 25 سالگی قیصر را ساختم. آن زندگی ممتدی که برای من شکل آینده را می ساخت، آن لحظه ها برای من مهم بودند که اصلا شکل هندسی نداشتند. همینطور تغییر می کردند. گاهی ترس با خودشان داشتند. موفقیت ها، موفقیت های فیکس و اندازه ای نیستند. با خودشان همه چیز می آوردند. این ها هم با خودشان همه چیز داشتند. «گوزن ها» نمی توانست با خودش مولود یک فرضا شعار مقطعی باشد. یک عقیده در تقابل با روزهای خودش بود. شما به من حق بدهید که یادم نیاید. چون لحظه های پری بودند

من تمام تلاشم این است که به واسطه سن شما و جوانی و معصومیتتان به این سوال یک جواب واقعی بدهم. خودم را جمع و جور کنم برای شما. چون این یک موضوع گذشته ای ست که در کنار حواشی آن خیلی اذیت شدیم. همین امروز یک کتابی به من دادند که مرا به یاد آن سال ها انداخت که چه اتفاقاتی برای ما افتاد. ببینید به هر جهت ایستادن برای آرمان ها و ایستادن برای عقاید، اینکه مثل خودت زندگی کنی، مثل خودت لباس بپوشی و مثل خودت حرف بزنی، شکل خودت زندگی کنی بسیار مشکل است. یعنی با عقیده خودت زندگی کنی خیلی سخت است. یک دوره می خواهد که این دوره همینطوری به دست نمی آید که یک روشنفکر، یک هنرمند مثل خودش زندگی کند.
من تمام تلاشم این بوده که شکل عقیده ام زندگی کنم. جای زندگی ام را خودم انتخاب کنم. جایی را که دوست دارم را اعلام کنم. اصلا چیزی پنهان نداشته باشم. با اینکه زندگی خصوصی داشتن کار هنرمند نیست. هنرمند اصلا بلد نیست زندگی خصوصی داشته باشد. کما اینکه همیشه معتقد بودم هنر اصلا یک پدیده شهری ست. یک پدیده روشنفکرانه ست. یک پدیده روستایی نیست. و قضاوت و عقیده هم راجع به آن و نقد کردن آن هم باز یک عقیده شهری و تازه است

کیمیایی در روز تولدش از مرگ نوشت

از همه روزهاي تولدم روزي بود كه ظاهرا مثل همه روزهاي ديگر زندگي‌ام بود؛ عاشقانه‌يي داشتم؛ عاشقانه‌يي كه براي او به جاده كرج رفتم و جسد خودش و ماشينش را تحويل گرفتم و به تهران آوردم... اين عين زندگي است؛ همان زندگي كه در آن هر اتفاقي رخ مي‌دهد و از عمر مي‌گويد و گذر عمر... تولد؟! اين براي روزگار كودكي و نوجواني ما نبود... به دهه 40 كه رسيديم تولد و تولد گرفتن مهم شد، قبل از آن حتي روز تولد مهم هم نبود، خيلي‌ها شناسنامه نداشتند، تولد اتفاق بنيادين زندگي ما نبود؛ اين اتفاق بنيادين با مرگ به وقوع مي‌پيوست... شايد حرف از مرگ در روز تولد خوشايند نباشد، اما زندگي و مرگ در هم تنيده‌اند. آدمي كه به رهايي فكر مي‌كند روزي اين رهايي خود را در بند مي‌بيند و اين بند او را وا مي‌دارد دوباره به رهايي‌اش بينديشد... اين است كه معتقدم دايره رهايي و بند در وجود آدم قرار دارد و هست و هميشه هست... شايد دايره آن گاهي كمرنگ شود و گاهي پررنگ و امكان دارد دور بايستد و نزديك شود، اما اين دايره همواره در زندگي آدم‌ها هست. در همين دنياست كه فكر مي‌كنم مگر مي‌شود غير از نوشتن و فيلم ساختن كار ديگري كرد؟ تنبلي كار است؟ كاهلي شغل است؟ بايد كار كرد، اما زماني مي‌رسد كه ديگر نمي‌شود و آن وقت است كه مي‌گويي ديگر سخت است و بهانه‌هايي براي خودت مي‌تراشي... در همين دايره رهايي و در بند بودن، اين دايره براي همه انسان‌ها هست و برخي به اين دايره فكر مي‌كنند و گروهي هم نه، اما دايره هميشه همراه آنان است و اگر به آن فكر نكني دليل نبودش نيست... رد اين دايره رهايي و در بند بودن را مي‌تواني در تنهايي و خلوت‌هايت هم بيابي، همچون آن داستان معروف هرمان هسه كه فكر مي‌كني كاش رفته بودي و آنجا كه رفته‌يي فكر مي‌كني كاش مانده بودي... هر روز همين است و روز تولد هم روزي مثل ديگر روزها.... روز تولد اتفاق بزرگي نيست، آن روزي كه تكليف آدم روشن مي‌شود و هركس درمي‌يابد كه چه كرده روز مرگ است.... طبيعت جان دارد و بي‌جان نيست، ما طبيعت را بي‌جان نمي‌شناسيم و اين انسان است كه به طبيعت جان مي‌بخشد.... اگر بار دگر به دنيا بيايم نمي‌دانم همين مسير را پي مي‌گيرم يا نه؟ سينما را دوست دارم و نمي‌دانم اگر سينما نباشد چه مي‌شود كرد، اما از روي ديگر مي‌بينم سينما زندگي و هستي مرا با خود برده و مرا خونين و مالين كرده.... دوست دارم اين روزها شوخي كنم.... تولد و مرگ آنقدر جدي هستند كه به راحتي نمي‌توان از آنها گفت.... وقتي آدم از پيچ هواي دلچسب نفس گرگ مي‌گذرد، حسي فوق‌العاده است و وقتي با مرگ مواجه مي‌شوي و از آن مي‌گذري همان پيچ هواي دلچسب نفس گرگ است....

اعتماد

درد و دل

سلام به همه ی دوستداران واقعی مسعود کیمیایی و پولاد کیمیایی


من مدتی توی این وبلاگ نویسنده بودم که این دو تا دلیل داشت 
1. کمک به دوست خوبم سحر 
2. ازتباط برقرار کردن با دوستداران سینمای واقعی چه مخالف آقای کیمیایی و چه موافق

اما الان دیگه چند وقته به این نتیجه رسیدم که امکان برقراری همچین ارتباطی جز در موارد بسیار نادر در این 2 سال همکاری بنده با این وبلاگ وجود نداشته و اما دلایل این مساله که بسیار بسیار جای فکر کردن و البته تاسف دارن
 

1. یک عده ای فکر کردن ما با استاد رابطه ای داریم و هرچی ما گفتیم که نه اینطور نیست نخواستند باور کنند


2. من هر وقت در مورد فیلم های استاد نقدی میذاشتم یا از شما میخواستم که نظرتون رو در مورد اون فیلم بگید یه عده که فقط میگفتن به به خیلی فیلم خوبی بود!!!!!!!!!!!! و فقط 2 یا 3 نفر نظرات خوب و قابل بحثی را میدادند و جمع نظرات شاید به 18 نظر میرسید که آن هم مثلا یک نفر نظرش را در چند کامنت جدا نوشته بود ..اما دز همین وبلاگ وقتی بحثی مانند ازدواج کسی پیش بیاید تعداد نظرات آنقدر زیاد میشود که بعضی را نمی توان تایید کرد !!!!!!!!!!!!!!

حالا نتیجه چیست؟؟ نتیجه این است که تعداد افرادی که به سینما به چشم یک سرگرمی نگاه میکنند و سینمای استاد را به خاطر اینکه عاشق بازیگر آن هستند و دلشان میخواهد که با او ازدواج کنند!!! دنبال میکنند و تعداد کمی هستند که به واقع حرف کیمیایی را فهمیده و کارش را دوست دارند

3. عده ای که اصلا نمیدانم چه در مورد ما نویسندگان این وبلاگ فکر کرده اند می آیند و میگویند که مثلا استاد شما رو آدم حساب نمیکنه!!!!!!!!!!!!! مگه ما این کارو میکنیم که کسی ما رو آدم حساب بکنه یا نه !!! من و نویسندگان دیگه ی این وبلاگ برای این کار نه از استاد نه از کس دیگه ای هیچ توقعی نداریم و من دلیل به شخصه دلیل همکاریم رو بالا گفتم 

خلاصه توی این چند وقت دلیل خیلی چیزا رو فهمیدم اینکه چرا وضع سینمامون اینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!! و خیلی چیزا که نمیشه گفت

ممنونم از دوستای خوبی که همراه واقعی این وبلاگ هستند و سطح شعورشون از بقیه بالاتره و امیدوارم روز به روز به تعدادشون اضافه بشه

یادداشت

مردُم بی طرف هستند به این جهت که سرسپرده هستند به واقعه ای که جلوی شان هست.

 هیچ وقت فکر نمی کنند که آن واقعه باید به میلِ خودشان باشد. فکر می کنند که واقعه باید باشد

 تا آن ها سرسپرده اش بشوند و این برای من خوشایند نیست.

"مسعود کیمیایی "

مسعود کیمیایی برای دست تنها درخواست پروانه ساخت کرد

چند یادداشت کوتاه از مسعود کیمیایی


گریه ی مرد

نه یا دَه ساله بودم. به یاد می آورم که پدر، مادر، خواهرانم و برادرم و من در خانه ی کوچکی زندگی می کردیم. پدرم ورشکست شده بود. پولِ برقِ خانه را نپرداخته بودیم. خوب در نظرم مانده است که غروب بود و من کنارِ پنجره نشسته بودم خیره به حیاط. زمستان بود و کرسی داشتیم. به خاطر دارم که پدرم با مادر پای کرسی نشسته بودند. بالا پدر نشسته بود با پالتو و کفش...هراسان بود و رنگ پریده...به مادرم گفت که وضعش خراب است. ورشکسته است. و می گفت که چی داریم بفروشیم. اثاثیه ی به دردخور را فروخته بودیم. مانده بود قالی. قالیچه ای، رادیوی قدیمی زردرنگی داشتیم، مرتضی محجوبی چارمضرابِ خود را می نواخت...مادرم رفت که چای بیاورد. پدرم سرش را رویِ کُرسی گذاشت. دیدم که شانه هایش می لرزد. احساس کردم گریه می کند. محجوبی همچنان می نواخت...من گریه ی مرد را این طوری دیده ام...من خیلی رعایتِ گریه ی مرد را می کنم. وقتی مردی گریه می کند نه آن اشکی است که از چشم هایش می آید و نه آن برافروختگی است که چهره اش را به تلخی می کشد. وقتی مردی گریه می کند من احساس می کنم زمان می ایستد. قلبش گریه می کند. گریه ی مرد با گریه ی زن خیلی فرق دارد. من با گریه ی پدرم فاجعه را شناختم. وقتی مردی در فیلم هایم گریه می کند، فقط با شانه هایش گریه می کند. این در "غزل" هست. در "قیصر" هم بود...

ازدواج

ازدواج غایتِ خودخواهیِ دو آدم است. یکی معشوق و یکی عاشق یا هر دو عاشق، و یا ضرورت. ازدواج حدِ این خودخواهی است، که دو نفر می خواهند با رعایتِ همه ی قانون ها، با یکدیگر باشند. پهلوی هم بودنِ قانونی. در حالی که تجربه ی بعدِ این ازدواج نشان دهنده ی این واقعیت است که فعل ازدواج، یک نفرِ سوم، یک مزاحم است برای دو آدمِ عاشق. یعنی ازدواج، در عشقبازیِ دو عاشق حضور دارد. در دعواهایشان حضور دارد. در پروازهای عاشقانه ی این دو حضور دارد. این در شروعِ ازدواج دیده نمی شود. این گونه ازدواج ها اعتیادند و عشق نیستند.
عاشقِ محض هیچ گاه نمی گوید من کجا هستم؟ او کجاست؟ او چرا پهلوی من نیست؟ اگر تو نباشی، بهار، زمستان است! چیزهایی که در ترانه های مثلاً آوانگاردِ امروزین گفته می شود مفهومِ اعتیاد است نه عشق. در اغلبِ این ترانه ها، گفتن از نبودنِ آدمِ روبروست. 
عشق، هیچ گاه دردِ نبودنِ معشوقه را با خود ندارد. این اعتیاد و احتیاج است که در ترانه های امروزی می آید.
وجودِ عشق در عاشق است. همیشه معشوق می بازد. اگر هر دو عاشق باشند هیچ وقت نمی بازند. چرا که احتیاج به هم ندارند. معشوق زمینی است. اوست که بازنده است و محتاج. عاشق محتاج نیست..

بهروز وثوقی

بهروز وثوقی واقعاً آکتورِ خوبی در این سینماست. بهروز برای من گذشته از پاس و حرمت و بزرگداشت، یک نوازنده ی بزرگِ جهانی است که ساز ندارد. به او هر نوع فرصتی بدهی راحت بازی می کند. این از عمقِ دلم است. بهروز به خاطرِ سینما از همه چیز گذشته است. صمیمیتِ کودکانه اش در زندگیِ عادی واقعاً بی نظیر است. 


احمدرضا احمدی

"عکس های شناسنامه واقعی، اما آدمها واقعی نیستند"احمد رضا احمدی در سالهای سی و پنج و سی و هفت در جوانیِ من طلوع کرد و خوان گسترده ی زندگی من شد.تنها بودم و می خواستم سیاست جهان را دو قسمت کنم. وقتی احمد رضا باور کرد، رفیق من شد. احمد رضا شعر گفت و نوشت. از کویری آمد که جاده نداشت. نه شاعر کرمانی بود و نه شاعر کویری و نه شاعر تهرانی ،حتی شاعر جهان سومی هم نشد! احمد رضا شاعر بود که آمد. نیما و شاملو و فروغ را می خواند. اخوان را گاهی دوست داشت. اما حتی بعد از پنجاه سال شعر هنوز هیچ شعری از او شبیه دیگران نیست. احمد رضا با دانسته های قلب و تنش جهان را باور دارد.شعر اگر عاریه باشد، به جهنم می رود. نه به قصد شعر سیاسی اجتماعی گفت ،نه به قصد شعری عاشقانه. با عاشقانه های شعرهایش عاشق می شد. احمد رضا را می گویند طنز دارد.(خیلی خوشمزه است!)احمد رضا دیوانه ای پر از شعف و تنهایی است. این را از اول داشت."احمد رضا یکی از تنهایان کمیاب بزرگ زندگی است."هیچ دعوتی از کسی نمی کنم تا او را بشناسد. مقاله هم نمی نویسم، فقط او را به یاد می آورم. نگاهی دوباره به فصلهای مشترک جوانی و پیری می کنم. ما دوتایی...تنها، جدامانده، تا حالا آمده ایم. من اگر مستوره قبول می کردم، ابتدای راه از او گم می شدم.احمد رضا احمدی در هجده سالگی، گرگ تنهای شروع کننده بود. "بدون آنکه سرانجام را بداند با انجام زندگی کرد."هنوز هم بی جاده و بی ستاره هایی در آسمان برای راه گم کردگان، بی سوادی از شهری-آرام می رود.کبوتری خسته،به تنها برج شهر رسیدگفت:نه.احمد رضا وقتی می گوید من با قطب نمای خودم حرکت کردم، نه با قطب نمای فرسوده ی نقادان که فقط راههای هموار را نشان می دهند دوستش نخواهند داشت.اولین کتاب شعر او-طرح-همین بود. فریادهای گرگی تنها را داشت که در پایتخت و کوچه و کافه زندگی می کرد و راه خانه را می رفت تا به مادر و خواهران برسد.ما، در هیچ پیراهن امنیت اجتماعی گرم نشدیم. غایت راه نبود. آواز در راه بود. ما در عدمها زندگی می کردیم، عدم زندگی فرشتگان. عدم تنفس بقایی. عدم امنیت یک زندگی فرسوده در حاشیه. ما در هیچکدام از نهضتهای باآبرو و بی آبرو دیده نشدیم. اما جدا از ضبط تفکر نهضتها نبودیم. معرفت کانون فیلم ما را بس بود. نیروی کار و عشق، شعر و سینما در پاهای ما بیشتر از میل تسلط بر جهان بود. تعقل رنج ندارد. شعر رنج دارد. شاعر در تعقل عام می میرد. تعقل عام همسو با شاعر نیست. به همین واسطه احمد رضا تنها بود تا حال...این شعر احمد رضا احمدی را بخوانید:آنچه آزمودنی استحقیقت ژنده استنه پندار مجلل و تزئین شدهکه فقطآئینه های کدر با آن می آمیزنداین حقیقت ژنده، سردرگم تاریخ است، شیوه اش درگیری عقلانی نیست. درگیری عقلانی طاقت فرسات. حقیقت ژنده، زمان خود را سپری نکرده است. تولید شعر رنج دارد. مصرفش ذوق دارد. اما تولید شعر در همان کتاب اول احمد رضا احمدی-«طرح»-جنگ را شروع کرد.شب حزین و من غمین و ره دراز، شب حزین و من غمین و ره دراز، شب حزین و من غمین و ره دراز و...احمدیا...شب حزین و من غمین و ره دراز...تا آخر جهان!این واژگونه خوانی تازه ای بود از تولید شعر در ادبیات.احمد رضا هیچ گاه شعر سیاسی نگفته است، اینکه عقیده ای سیاسی، بشریت را نجات می دهد برای شاعر تاریک و تنگ است:نهراسیدنه از خوش باوریهاو نه از آگاه بودنبر بی خبریهاکه همه یک لحظه استآتش را در جان ریختو جامه را از تن دریدخویش را باید شکافت و پاشیدباید بسیار از خود دانست تا خود را شکافت و بسیار دوست داشت تا آن را پاشید.خود را شکافت و پاشید. اوست که بر بی جاده گیها می رود. خود را شکافتن و پاشیدن...زبان دیگری از جنون آنجایی و پاشیدن، تکثیر شاعر است و شعرش.احمد رضا اصلاً بزرگتر نمی شد. بالغ نمی شد. صاحب عقل بیشتری نمی شد. هواپیمایی دور که نه صدایش آزار بود و نه شرارتش. هواپیما در پنجاه هزارپایی چه آزاری دارد. حرکتش به چشم نمی آید. راهش در جاده ی شیری پیدا نمی شود. احمد رضا در آنجا هیچگاه در فکر تخریب نیست. شاید فقط در فکر میخکی تنها افتاده باشد.تک تک دانه های بارانمی خواهند داور عمر ما باشندباشندما اعتراضی نداریم.من نه آخرین امنه حوصله ی شرح و توضیح دارممن فقط یک نفرمکه راه خانه را گم کرده اماگر خواستید مرا مدد کنیدنه در چشمان من خیره شویدنه نام مرا بپرسید.از درختان بیاموزکه چگونه در پائیز تسلیم باد هستندو در تابستان تسلیم آفتاباین خانه های آسمانی چرا در زمین بنا شدندما مسافران هواپیما را نمی شناختیمحدس داشتمقبل از سقوط و حریق یک بار دیگر پولها رادر کیفهای جیبی شمرده بودندو فقط این میخک ماندهاز مسافران را بدون پرسش و جواباز من بپذیراحمد رضا کار کرد. نه وارث زمینی بود و نه می توانست منظری را دل سیر نگاه کند و پول ندهند. کتابفروشی کرد. کارمند نشد. برای کودکان قصه نوشت. ویراستاری کرد. زندگی را باید می چرخاند. شاعری که می گوید نهراسید، آنچه آزمودنی است حقیقت ژنده است...باید زندگی را بچرخاند. نان در سفره داشته باشد. دختر هیچ شاعری را مجانی نام در مدرسه نمی نویسند. ماهور درس و مشق دارد. شهره لباس می خواهد. شهره خانم باید آرایش کند. اما ماهور و شهره هم با او به چندین هزارپایی رفتند و آرایش نکردند و گفتند نهراسید. احمدر ضا بسیار شعر و موسیقی درهم کرد، کاست کرد و به مردم داد.با احمد رضا کافه رفتیم. سینما رفتیم. شب شعر رفتیم. تئاتر دیدیم. جایزه دیدیم. نقادان بسیار دیدیم. امضاها دادیم. بسیار خندیدیم. بسیار قهر کردیم و بسیار گریستیم. روشنفکران بسیار دیدیم. تا مرا برد آرام آرام به دیار گرگی خودش:ا پسران شرقی بودیم که شام را از سینی های عاج با دست می خوردیممن همیشه می دانستم صاحب سینی و شام احمد رضا بوداگر احمد رضا در پنجاه سال پیش می نویسد نهراسید، امروز در کتاب آخرش می نویسد:چرا باید این مدادها را هر روز تراشید که نو شودتا خاطرات کهنه را با آنان نوشت.هنوز این زوزه های گرگی را می توان شنید.بی ریا و کامل.احمد رضا تا اینجا مداد خسته نداشته است. بیماری توانش را گرفته. چه کسی می تواند دوری چشمهایش را تحمل کند، چه کسی می تواند راه به پاهایش ندهد. چشمهای احمد رضا خوب نمی بیند. پاهایش به سلیقه اش او را به گردش و کافه نمی برد. سوی چشم احمد رضا و پاهای رونده اش منتشر می شود."چشمهای احمد رضا در کودکی هم فقیر نبود." همه ی چشمهای کودکان آشنای تاریخی ما فقیرند. نگاهش مستوره نداشت. کوچه پس کوچه های شعر احمد رضا بسیار است که نشانی آنها در واژه ها نیست. نشانش در کاویدن روزگارش پنهان است:بوی دشت و باغ را فراموش کنیمما امروز کارهای واجب تری داریم.که سرانجاماین اطاق را به حریق و انفجارمی کشد.گفت وگو از خشمی کههمسایه ها را به جان هم انداخت وتمام شبصدای تیز کردن دشنه های آنان راشنیدیم.امروز خویش را بایددر آئینه ها ببینیمکه چه نحیف شده ایم.باید از پیرمردان بپرسیمجمعه و شنبه های عمر ماچه تفاوت داشتاگر فقط راهی از حقیقت مانده، راهوارش فقط عشق است و فراموش کردن عشق. احمد رضا زمانی از خود دفاع می کند که سرشار از خشونت است. احمد رضا می داند شکل خشونت فریاد و خون نیست. آهوی احمد رضا خودش به دهان شیر می رود. خشونت احمد رضا این شکلی است. تعریف هایش از زندگی آن نیست که جایزه بگیرد و کتابش میان کتابهای دختران پیدا شود.شعرهای احمد رضا احمدی در هیچ یک از پیکارهای سیاسی و آوازهای خیابانی شرکت نداشته است. اما احمد رضا آن جمله را خوب می شناسد، بدون تماشاگر قهرمانی وجود ندارد. احمد رضا قهرمان را نمی سازد. اما تمام عمر فریاد و زوزه هایش در نشانی قهرمانهای واقعی، در لابلای تاریخی گم شده است. زندگی احمد رضا فقط با شعرهای نگفته اش سرشار است. من می دانم. شعرهای احمد رضا پر از غلبه بر مرگ است.فقط نصرت رحمانی گذرنده ی موسمی این پس کوچه های شعر احمد رضا بود. و احمد رضا هم بسیار به دیدار او در این کوچه ها می رفت.نصرت رحمانی هم به مرض گسیختگی و طوفانی از جهان رفت.با احمد رضا هیچ گاه تعارف نکردیم. قولهایمان را به هم اجابت کردیم. سیمرغ ما جای دو مسافر را روی تنش داشت که ما دو تن بودیم. هردوی ما از جوانی مسافر این سیمرغ بودیم. مارا بُرد تا نسیم شاعرانگیهای احمد و اعتراض آشنای من:سرم را کجا تکیه دهمهمه جا ناامن است و پُرهیاهودر کنارمصدها صدف رابا بی رحمی منهدم می کنندبه امید دانه های خیالیمرواریددر کنارم هزاران پرنده ی جوان راسر می برند.به امید جگرهای جوان آن پرندگاناما نمی دانندآن پرندگانپس از وداع با روز و شبجگرهای پیر دارند.من گفتم: دوست دارم یه جور درست و حسابی کلکم کنده بشه.احمد رضا گفت:در آن کوچهکه نامش را فراموش کرده امدر میان کاغذپاره های کاهیبه دنبال شناسنامه ام بودم.من معتقد شدم که هنر، مصداقی از واقعیت محض است. احمد رضا واقعیت را زیر عدسی های بی شمار تکثیر می کرد و خرد می کرد و از هرکدام از تراشه ها...یک شعر می ساخت. آنقدر واقعیت در شعر احمد رضا ثکثیر شد تا من شدم قیصر.هیچ عنصر سنتی در شعرهای احمد رضا سنتی نمی ماند. به شدت با ظاهر زیبای هنر در جدال است، واژه به واژه. به همین راستا، آنان که به دنبال«زیبایی هنر»هستند با او کنار نمی آیند. احمد رضا به شدت آرایشگاه ها را همراه با آدم کشان از شعرش بیرون می ریزد:ما را نگاه نکنید ای عابران حسود و بدنامما به دفن زباله هایی می رویمکه روزی خاطره ای دلپذیر بودنداز میوه هایی در چهار فصل سالاز شیشه ی طیاره زمین را نگاه می کنمتو نیستی.تصویری از یک گندمزارروی یک کاغذ مچاله شدهنقش بسته استتو نیستیچون همیشه در خوانه مانده ام.باید گفت آنکه از طیاره زمین را که نگاه میکند، او نیست. زمین هم شکل یک گندم زاری است روی کاغذی نقاشی شده.من با احمد رضا هستم. آنقدر از مرگ می ترسد تا به یک شوخی قابل قبول برسد. در آن شوخیها باهم این آخریها را خوشیم. می خواهم فیلم تازه ای شروع کنم.هوا به اندازه سرد نیست.

هفت

کافه سینما-14:45 دقیقه بعد از ظهر: لحظاتی پیش نامه‌ای از سوی تعدادی از اهالی سینمای ایران برای کافه سینما فرستاده شد که در آن از عزت‌الله ضرغامی خواسته شده تا امکان ادامه برنامه هفت با حضور فریدون جیرانی را فراهم سازد. متن کامل نامه را می‌خوانید: 

ریاست محترم سازمان صدا و سیما

جناب آقای مهندس عزت ا... ضرغامی

با سلام ؛

دو سال قبل زمانی که برنامه زنده سینمایی ''هفت '' با اجرا و تهیه کنندگی فریدون جیرانی آغاز به کار کرد، به درایت شما تبریک گفتیم و شروع این برنامه را با اجرای یک سینمایی به فال نیک گرفتیم . در ادامه با همه انتقاداتی که به نحوه نقد و نقادی به این برنامه داشتیم، وجود آن را مفید و نکته مثبت آن را حضور فریدون جیرانی دانستیم . این برنامه با فراز و نشیب دو سال را پشت سر گذاشت و از ابتدای امسال با مخاطبانی که جذب کرد برنامه ای بی پرواتر و جسورتر روی آنتن رفت؛ همان چیزی که از این برنامه در مقایسه با همتایش یعنی نود انتظار داشتیم . اما در کمال تعجب می بینیم این روند رو به جلو با عدم حمایت مدیران تلویزیون روبرو شده و در پی تعطیلی " هفت " و حذف فریدون جیرانی از این برنامه برآمده اند . شنیده هایی که هر روز بیشتر می شود و مخاطبان این برنامه که بخش عمده ای از آن اهالی سینما هستند را نگران می کند...

اما مختصر می گوییم نبود ''هفت '' به سود سینما نیست.

امیدواریم تمام این حرف ها شایعه باشد و ''هفت'' با فریدون جیرانی به راهش ادامه دهد!

1.مسعود کیمیایی 2. داریوش مهرجویی 3. مسعود جعفری جوزانی 4. ابراهیم حاتمی کیا 5.احمدرضا درویش 6.رضا میرکریمی 7. بهروز افخمی 8. علیرضا داودنژاد 9. رسول صدر عاملی 10. علیرضا رئیسیان 11. ابوالحسن داودی 12.همایون اسعدیان 13. سعید سهیلی 14. مازیار میری 15. رامبد جوان 16. بیژن امکانیان 17. مرتضی شایسته 18. غلامرضا موسوی 19. سید جمال ساداتیان 20. داود رشیدی 21. محمد پیرهادی 22. علی سرتیپی 23. فرشته طائرپور 24. مریلا زارعی 25. امین حیایی 26. ماهایا پطروسیان 27. مهناز افشار 28. حامد بهداد 29. محمود کلاری 30. علیرضا زرین دست 31.علیرضا امینی 32.علی معلم 33.مهدی کرم پور

عکس

خبر از دست تنها

گلچهره سجادیه به گروه بازیگران دست تنها پیوست .

«دست تنها» براساس فيلم‌نامه علي‌اكبر ثقفي

مسعود کیمیایی «دست تنها» را براساس فيلم‌نامه علي‌اكبر ثقفي مي‌سازد

سینمای ما- مسعود کیمیایی برمبنای فیلمنامه‌ای از علی اکبر ثقفی و استفاده از سعید راد و اکبر زنجان‌پور به عنوان بازیگر «دست تن‌ها» را می‌سازد! این فیلمنامه با عنوان قبلی «روز سگی» سال‌ها قبل توسط ثقفی نوشته شده بود که قرار است کیمیایی آن را با عنوان «دست تن‌ها» جلوی دوربین ببرد. فیلمی که سعید راد نقش اصلی آن را بازی می‌کند و احتمالاً اواخر اردیبهشت ماه کلید می‌خورد. 

ثقفی روز گذشته با تأیید این خبر گفت: «این فیلمنامه را سال‌ها قبل نوشته و حتی پروانه ساخت آن را نیز دریافت کرده بودم، اما وقتی آقای کیمیایی برای ساخت آن به من پیشنهاد داد بسیار استقبال کردم. فیلم به فضای کارهای آقای کیمیایی نزدیک است و به دلیل نوستالژی که نسبت به کارهای قدیمی ایشان دارم ترجیح دادم این فیلمنامه توسط آقای کیمیایی ساخته شود و من از این اتفاق خوشحالم». 

او درباره داستان «دست تن‌ها» گفت: «فیلم داستان مردی است که پس از سال‌ها زندان، برای نجات دخترش چند روز مرخصی می‌گیرد و به شهر می‌آید». 

مسعود کیمیایی که این روز‌ها مشغول بازنویسی است بزودی درخواست پروانه ساخت این فیلم را به اداره نظارت و ارزشیابی ارسال می‌کند. این کارگردان قصد دارد بعد از پایان ساخت «دست تن‌ها» پروژه قدیمی‌اش «تبعید سایه‌ها» را جلوی دوربین ببرد.
عکس هایی از حضور مسعود کیمیایی در افتتاحیه  رستوران تهران پاریس 

حکم

سلام

ممنون از همراهی خوبتون. نوبت به حکم رسید که فیلم مورد علاقه ی منه نباید میگفتم اما نمیشه پنهان کرد من حکم رو از همه ی فیلم های ایرانی دیگه بیشتر دوست دارم و علاقه مندم که در مورد این فیلم با شما دوستان صحبت کنم و دلایل خودمو بگم . به نظر من حکم دنیایی داره که میشه در موردش کتاب نوشت.حکم پر از نشانه هایی است که برای دریافت آنها باید بارها بنشینیم . البته من به اشکالات فنی این فیلم واقف هستم و صحبت هام به معنی ندیده گرفتن ضعف های فیلم نیست اما میشه این اشکالات فنی رو به محتوای عالی فیلم بخشید.

یادداشت استاد برای حکم

بیست و پنجمین فیلم بیش از ۴ دهه حکم یکی است. این فیلم گوشه ای از همان فیلم هاست که در تاریکی مانده و نشان داده نشده . همه جای زندگی حکم هست از عاشقانه ها  تا مرگ از هوای خوب عشق تا زخم. یک رضا در فیلم حکم هست که آقای انتظامی آن را بازی می کند. رضا یک عقیده دارد انسان یک سرمایه ی بزرگ دارد که این سرمایه میزان شهامت او در مرگ خواهی است به وقت تحقیر و توهین می توانی در این جهان نباشی . "مرگ" انسان را کامل می کند. فیلم "حکم" زندگی را احمدرضا احمدی گفت این حلقه ی آخر ماست ما این آخرین ها را "حکم" را به آپارات گذاشته ایم.نمایش های آخر است اما من برای نمایش آخر به آپارات نمی روم به احمدرضا گفتم زود است تا ببینم حکم چیست.

عکس های فیلم در ادامه مطلب

دیالوگ/قسمت اول /فیلم ردپای گرگ

ردپای گرگ:

عکس،‌ عکس. فقط عکسه که می‌مونه. عکس!


رضا: اجازه میدی کنار شما، دستم رو کفش شما، یادگاری بمونه رو دیوار؟

صادق خان: دستت رو سر طلعت و چراغ خونه‌ات.

رضا: (به نوازنده) بزن که تو عکسم صداش تو گوشمون بمونه. بیا طلعت. بیا اینجا... بشین اینجا. اینجام بذار واسه من، کنار آقام. فرشته خانم، کنار صادق خان. حالا شد. بیا ناصر جون. بیا بابا چته حالا؟ بیا فتو... بشین. بشین اینجا. بیا ناصر جون. بیا اینجا. حالا شد. همه چی حاضره. اما حیف، آدم خیالش می‌مونه که همش اینجوری می‌مونه. بعدش نوبت آقام صادقه و فرشته خانم. اما فرشته خانم! اگه پسر آوردین، که حق هر چی بخواد، نذار این آقام بذاردش تو معامله کود و سم. درس!

فرشته: هر چی خدا بخواد... بگو طلعت آقا باباتونم بیاد تو عکس.

طلعت:‌ بابا بیا تو عکس.

رضا:‌ آق تهرانی تو عکس باشه، اون عکس بره سینه دیوار اتاق، دیگه اون دیوار نمی‌ریزه. بیا فتو. یه عکس مَشت.

صادق خان: آقا تهرانی به این بلندی ماشاالله خودش دیواره. عکس یه عمر به اون وامیسّه.

آقا تهرانی: پای همدیگه پیر شین. .. شما صادق خان. عقد فرشته رو کی می‌خونی؟

صادق خان: وقتی بلبل بخونه.

رضا: آخ که قربون خوندنت، ‌رستم شاهنومه! با اجازه شما، می‌خوام جسارت کنم، ‌دست بندازم رو شونه شما. یه دفعه هم بشیم قد شما. اینم چاقو، که پیش پای شما، می‌بندیم و می‌ذاریم کنار. طلعت خواسته؛ مام می‌ذاریم تو سفره.

صادق خان: آقا تهرانی وقتی اینجاست، این مجلس صاحاب داره. ما پامونو جلوی آقا تهرانی دراز نمی‌کنیم.

رضا: قربون ناصر خان ساکت! یه جا وایسا که باشی!

ناصر: ما همیشه هستیم؛ اگه نمرده باشیم.

صادق:‌ این دفعه بر منکرش... عزت!

ناصر: عزت واسه منکر کی؟

صادق: ‌عکسو بگیر!

رضا: خیلی خب! همگی جمع! ساکت! (به نوازنده) ‌تو بزن!

به زودی

بررسی فیلم "حکم" و نظرات شما دوستان عزیز

اضافه شدن بخش "دیالوگ های آثار استاد کیمیایی" هفته ای یکبار

و

تغییراتی در وبلاگ

با ما همراه باشید