"عکس های شناسنامه واقعی، اما آدمها واقعی نیستند"احمد رضا احمدی در سالهای سی و پنج و سی و هفت در جوانیِ من طلوع کرد و خوان گسترده ی زندگی من شد.تنها بودم و می خواستم سیاست جهان را دو قسمت کنم. وقتی احمد رضا باور کرد، رفیق من شد. احمد رضا شعر گفت و نوشت. از کویری آمد که جاده نداشت. نه شاعر کرمانی بود و نه شاعر کویری و نه شاعر تهرانی ،حتی شاعر جهان سومی هم نشد! احمد رضا شاعر بود که آمد. نیما و شاملو و فروغ را می خواند. اخوان را گاهی دوست داشت. اما حتی بعد از پنجاه سال شعر هنوز هیچ شعری از او شبیه دیگران نیست. احمد رضا با دانسته های قلب و تنش جهان را باور دارد.شعر اگر عاریه باشد، به جهنم می رود. نه به قصد شعر سیاسی اجتماعی گفت ،نه به قصد شعری عاشقانه. با عاشقانه های شعرهایش عاشق می شد. احمد رضا را می گویند طنز دارد.(خیلی خوشمزه است!)احمد رضا دیوانه ای پر از شعف و تنهایی است. این را از اول داشت."احمد رضا یکی از تنهایان کمیاب بزرگ زندگی است."هیچ دعوتی از کسی نمی کنم تا او را بشناسد. مقاله هم نمی نویسم، فقط او را به یاد می آورم. نگاهی دوباره به فصلهای مشترک جوانی و پیری می کنم. ما دوتایی...تنها، جدامانده، تا حالا آمده ایم. من اگر مستوره قبول می کردم، ابتدای راه از او گم می شدم.احمد رضا احمدی در هجده سالگی، گرگ تنهای شروع کننده بود. "بدون آنکه سرانجام را بداند با انجام زندگی کرد."هنوز هم بی جاده و بی ستاره هایی در آسمان برای راه گم کردگان، بی سوادی از شهری-آرام می رود.کبوتری خسته،به تنها برج شهر رسیدگفت:نه.احمد رضا وقتی می گوید من با قطب نمای خودم حرکت کردم، نه با قطب نمای فرسوده ی نقادان که فقط راههای هموار را نشان می دهند دوستش نخواهند داشت.اولین کتاب شعر او-طرح-همین بود. فریادهای گرگی تنها را داشت که در پایتخت و کوچه و کافه زندگی می کرد و راه خانه را می رفت تا به مادر و خواهران برسد.ما، در هیچ پیراهن امنیت اجتماعی گرم نشدیم. غایت راه نبود. آواز در راه بود. ما در عدمها زندگی می کردیم، عدم زندگی فرشتگان. عدم تنفس بقایی. عدم امنیت یک زندگی فرسوده در حاشیه. ما در هیچکدام از نهضتهای باآبرو و بی آبرو دیده نشدیم. اما جدا از ضبط تفکر نهضتها نبودیم. معرفت کانون فیلم ما را بس بود. نیروی کار و عشق، شعر و سینما در پاهای ما بیشتر از میل تسلط بر جهان بود. تعقل رنج ندارد. شعر رنج دارد. شاعر در تعقل عام می میرد. تعقل عام همسو با شاعر نیست. به همین واسطه احمد رضا تنها بود تا حال...این شعر احمد رضا احمدی را بخوانید:آنچه آزمودنی استحقیقت ژنده استنه پندار مجلل و تزئین شدهکه فقطآئینه های کدر با آن می آمیزنداین حقیقت ژنده، سردرگم تاریخ است، شیوه اش درگیری عقلانی نیست. درگیری عقلانی طاقت فرسات. حقیقت ژنده، زمان خود را سپری نکرده است. تولید شعر رنج دارد. مصرفش ذوق دارد. اما تولید شعر در همان کتاب اول احمد رضا احمدی-«طرح»-جنگ را شروع کرد.شب حزین و من غمین و ره دراز، شب حزین و من غمین و ره دراز، شب حزین و من غمین و ره دراز و...احمدیا...شب حزین و من غمین و ره دراز...تا آخر جهان!این واژگونه خوانی تازه ای بود از تولید شعر در ادبیات.احمد رضا هیچ گاه شعر سیاسی نگفته است، اینکه عقیده ای سیاسی، بشریت را نجات می دهد برای شاعر تاریک و تنگ است:نهراسیدنه از خوش باوریهاو نه از آگاه بودنبر بی خبریهاکه همه یک لحظه استآتش را در جان ریختو جامه را از تن دریدخویش را باید شکافت و پاشیدباید بسیار از خود دانست تا خود را شکافت و بسیار دوست داشت تا آن را پاشید.خود را شکافت و پاشید. اوست که بر بی جاده گیها می رود. خود را شکافتن و پاشیدن...زبان دیگری از جنون آنجایی و پاشیدن، تکثیر شاعر است و شعرش.احمد رضا اصلاً بزرگتر نمی شد. بالغ نمی شد. صاحب عقل بیشتری نمی شد. هواپیمایی دور که نه صدایش آزار بود و نه شرارتش. هواپیما در پنجاه هزارپایی چه آزاری دارد. حرکتش به چشم نمی آید. راهش در جاده ی شیری پیدا نمی شود. احمد رضا در آنجا هیچگاه در فکر تخریب نیست. شاید فقط در فکر میخکی تنها افتاده باشد.تک تک دانه های بارانمی خواهند داور عمر ما باشندباشندما اعتراضی نداریم.من نه آخرین امنه حوصله ی شرح و توضیح دارممن فقط یک نفرمکه راه خانه را گم کرده اماگر خواستید مرا مدد کنیدنه در چشمان من خیره شویدنه نام مرا بپرسید.از درختان بیاموزکه چگونه در پائیز تسلیم باد هستندو در تابستان تسلیم آفتاباین خانه های آسمانی چرا در زمین بنا شدندما مسافران هواپیما را نمی شناختیمحدس داشتمقبل از سقوط و حریق یک بار دیگر پولها رادر کیفهای جیبی شمرده بودندو فقط این میخک ماندهاز مسافران را بدون پرسش و جواباز من بپذیراحمد رضا کار کرد. نه وارث زمینی بود و نه می توانست منظری را دل سیر نگاه کند و پول ندهند. کتابفروشی کرد. کارمند نشد. برای کودکان قصه نوشت. ویراستاری کرد. زندگی را باید می چرخاند. شاعری که می گوید نهراسید، آنچه آزمودنی است حقیقت ژنده است...باید زندگی را بچرخاند. نان در سفره داشته باشد. دختر هیچ شاعری را مجانی نام در مدرسه نمی نویسند. ماهور درس و مشق دارد. شهره لباس می خواهد. شهره خانم باید آرایش کند. اما ماهور و شهره هم با او به چندین هزارپایی رفتند و آرایش نکردند و گفتند نهراسید. احمدر ضا بسیار شعر و موسیقی درهم کرد، کاست کرد و به مردم داد.با احمد رضا کافه رفتیم. سینما رفتیم. شب شعر رفتیم. تئاتر دیدیم. جایزه دیدیم. نقادان بسیار دیدیم. امضاها دادیم. بسیار خندیدیم. بسیار قهر کردیم و بسیار گریستیم. روشنفکران بسیار دیدیم. تا مرا برد آرام آرام به دیار گرگی خودش:ا پسران شرقی بودیم که شام را از سینی های عاج با دست می خوردیممن همیشه می دانستم صاحب سینی و شام احمد رضا بوداگر احمد رضا در پنجاه سال پیش می نویسد نهراسید، امروز در کتاب آخرش می نویسد:چرا باید این مدادها را هر روز تراشید که نو شودتا خاطرات کهنه را با آنان نوشت.هنوز این زوزه های گرگی را می توان شنید.بی ریا و کامل.احمد رضا تا اینجا مداد خسته نداشته است. بیماری توانش را گرفته. چه کسی می تواند دوری چشمهایش را تحمل کند، چه کسی می تواند راه به پاهایش ندهد. چشمهای احمد رضا خوب نمی بیند. پاهایش به سلیقه اش او را به گردش و کافه نمی برد. سوی چشم احمد رضا و پاهای رونده اش منتشر می شود."چشمهای احمد رضا در کودکی هم فقیر نبود." همه ی چشمهای کودکان آشنای تاریخی ما فقیرند. نگاهش مستوره نداشت. کوچه پس کوچه های شعر احمد رضا بسیار است که نشانی آنها در واژه ها نیست. نشانش در کاویدن روزگارش پنهان است:بوی دشت و باغ را فراموش کنیمما امروز کارهای واجب تری داریم.که سرانجاماین اطاق را به حریق و انفجارمی کشد.گفت وگو از خشمی کههمسایه ها را به جان هم انداخت وتمام شبصدای تیز کردن دشنه های آنان راشنیدیم.امروز خویش را بایددر آئینه ها ببینیمکه چه نحیف شده ایم.باید از پیرمردان بپرسیمجمعه و شنبه های عمر ماچه تفاوت داشتاگر فقط راهی از حقیقت مانده، راهوارش فقط عشق است و فراموش کردن عشق. احمد رضا زمانی از خود دفاع می کند که سرشار از خشونت است. احمد رضا می داند شکل خشونت فریاد و خون نیست. آهوی احمد رضا خودش به دهان شیر می رود. خشونت احمد رضا این شکلی است. تعریف هایش از زندگی آن نیست که جایزه بگیرد و کتابش میان کتابهای دختران پیدا شود.شعرهای احمد رضا احمدی در هیچ یک از پیکارهای سیاسی و آوازهای خیابانی شرکت نداشته است. اما احمد رضا آن جمله را خوب می شناسد، بدون تماشاگر قهرمانی وجود ندارد. احمد رضا قهرمان را نمی سازد. اما تمام عمر فریاد و زوزه هایش در نشانی قهرمانهای واقعی، در لابلای تاریخی گم شده است. زندگی احمد رضا فقط با شعرهای نگفته اش سرشار است. من می دانم. شعرهای احمد رضا پر از غلبه بر مرگ است.فقط نصرت رحمانی گذرنده ی موسمی این پس کوچه های شعر احمد رضا بود. و احمد رضا هم بسیار به دیدار او در این کوچه ها می رفت.نصرت رحمانی هم به مرض گسیختگی و طوفانی از جهان رفت.با احمد رضا هیچ گاه تعارف نکردیم. قولهایمان را به هم اجابت کردیم. سیمرغ ما جای دو مسافر را روی تنش داشت که ما دو تن بودیم. هردوی ما از جوانی مسافر این سیمرغ بودیم. مارا بُرد تا نسیم شاعرانگیهای احمد و اعتراض آشنای من:سرم را کجا تکیه دهمهمه جا ناامن است و پُرهیاهودر کنارمصدها صدف رابا بی رحمی منهدم می کنندبه امید دانه های خیالیمرواریددر کنارم هزاران پرنده ی جوان راسر می برند.به امید جگرهای جوان آن پرندگاناما نمی دانندآن پرندگانپس از وداع با روز و شبجگرهای پیر دارند.من گفتم: دوست دارم یه جور درست و حسابی کلکم کنده بشه.احمد رضا گفت:در آن کوچهکه نامش را فراموش کرده امدر میان کاغذپاره های کاهیبه دنبال شناسنامه ام بودم.من معتقد شدم که هنر، مصداقی از واقعیت محض است. احمد رضا واقعیت را زیر عدسی های بی شمار تکثیر می کرد و خرد می کرد و از هرکدام از تراشه ها...یک شعر می ساخت. آنقدر واقعیت در شعر احمد رضا ثکثیر شد تا من شدم قیصر.هیچ عنصر سنتی در شعرهای احمد رضا سنتی نمی ماند. به شدت با ظاهر زیبای هنر در جدال است، واژه به واژه. به همین راستا، آنان که به دنبال«زیبایی هنر»هستند با او کنار نمی آیند. احمد رضا به شدت آرایشگاه ها را همراه با آدم کشان از شعرش بیرون می ریزد:ما را نگاه نکنید ای عابران حسود و بدنامما به دفن زباله هایی می رویمکه روزی خاطره ای دلپذیر بودنداز میوه هایی در چهار فصل سالاز شیشه ی طیاره زمین را نگاه می کنمتو نیستی.تصویری از یک گندمزارروی یک کاغذ مچاله شدهنقش بسته استتو نیستیچون همیشه در خوانه مانده ام.باید گفت آنکه از طیاره زمین را که نگاه میکند، او نیست. زمین هم شکل یک گندم زاری است روی کاغذی نقاشی شده.من با احمد رضا هستم. آنقدر از مرگ می ترسد تا به یک شوخی قابل قبول برسد. در آن شوخیها باهم این آخریها را خوشیم. می خواهم فیلم تازه ای شروع کنم.هوا به اندازه سرد نیست.