چند یادداشت کوتاه از مسعود کیمیایی

گریه ی مرد
نه یا دَه ساله بودم. به یاد می آورم که پدر، مادر، خواهرانم و برادرم و من در خانه ی کوچکی زندگی می کردیم. پدرم ورشکست شده بود. پولِ برقِ خانه را نپرداخته بودیم. خوب در نظرم مانده است که غروب بود و من کنارِ پنجره نشسته بودم خیره به حیاط. زمستان بود و کرسی داشتیم. به خاطر دارم که پدرم با مادر پای کرسی نشسته بودند. بالا پدر نشسته بود با پالتو و کفش...هراسان بود و رنگ پریده...به مادرم گفت که وضعش خراب است. ورشکسته است. و می گفت که چی داریم بفروشیم. اثاثیه ی به دردخور را فروخته بودیم. مانده بود قالی. قالیچه ای، رادیوی قدیمی زردرنگی داشتیم، مرتضی محجوبی چارمضرابِ خود را می نواخت...مادرم رفت که چای بیاورد. پدرم سرش را رویِ کُرسی گذاشت. دیدم که شانه هایش می لرزد. احساس کردم گریه می کند. محجوبی همچنان می نواخت...من گریه ی مرد را این طوری دیده ام...من خیلی رعایتِ گریه ی مرد را می کنم. وقتی مردی گریه می کند نه آن اشکی است که از چشم هایش می آید و نه آن برافروختگی است که چهره اش را به تلخی می کشد. وقتی مردی گریه می کند من احساس می کنم زمان می ایستد. قلبش گریه می کند. گریه ی مرد با گریه ی زن خیلی فرق دارد. من با گریه ی پدرم فاجعه را شناختم. وقتی مردی در فیلم هایم گریه می کند، فقط با شانه هایش گریه می کند. این در "غزل" هست. در "قیصر" هم بود...
ازدواج
ازدواج غایتِ خودخواهیِ دو آدم است. یکی معشوق و یکی عاشق یا هر دو عاشق، و یا ضرورت. ازدواج حدِ این خودخواهی است، که دو نفر می خواهند با رعایتِ همه ی قانون ها، با یکدیگر باشند. پهلوی هم بودنِ قانونی. در حالی که تجربه ی بعدِ این ازدواج نشان دهنده ی این واقعیت است که فعل ازدواج، یک نفرِ سوم، یک مزاحم است برای دو آدمِ عاشق. یعنی ازدواج، در عشقبازیِ دو عاشق حضور دارد. در دعواهایشان حضور دارد. در پروازهای عاشقانه ی این دو حضور دارد. این در شروعِ ازدواج دیده نمی شود. این گونه ازدواج ها اعتیادند و عشق نیستند.
عاشقِ محض هیچ گاه نمی گوید من کجا هستم؟ او کجاست؟ او چرا پهلوی من نیست؟ اگر تو نباشی، بهار، زمستان است! چیزهایی که در ترانه های مثلاً آوانگاردِ امروزین گفته می شود مفهومِ اعتیاد است نه عشق. در اغلبِ این ترانه ها، گفتن از نبودنِ آدمِ روبروست.
عشق، هیچ گاه دردِ نبودنِ معشوقه را با خود ندارد. این اعتیاد و احتیاج است که در ترانه های امروزی می آید.
وجودِ عشق در عاشق است. همیشه معشوق می بازد. اگر هر دو عاشق باشند هیچ وقت نمی بازند. چرا که احتیاج به هم ندارند. معشوق زمینی است. اوست که بازنده است و محتاج. عاشق محتاج نیست..
بهروز وثوقی
بهروز وثوقی واقعاً آکتورِ خوبی در این سینماست. بهروز برای من گذشته از پاس و حرمت و بزرگداشت، یک نوازنده ی بزرگِ جهانی است که ساز ندارد. به او هر نوع فرصتی بدهی راحت بازی می کند. این از عمقِ دلم است. بهروز به خاطرِ سینما از همه چیز گذشته است. صمیمیتِ کودکانه اش در زندگیِ عادی واقعاً بی نظیر است.