یادداشت مژگان برای ناصر فیلم جرم

دوسال پیش ،شب یلدا،به دعوت یکی ازدوستانم به دیدن فیلمی رفتم که تا چندروزپیش دلنشین ترین فیلم عمرم بود!"محاکمه درخیابان"تنها فیلمی بودکه بعدازدیدنش، دلم برای آدمهایش تنگ میشد!توی دنیایی که کیمیایی ساخته بودغرق میشدم ،باآدمهایش زندگی میکردم،برای دردهایشان اشک میریختم وبه قهرمانهایش عشق می ورزیدم!تک سکانس حبیب را آنقدردوست داشتم که باهرباردیدنش ازنوعاشق میشدم!رفاقت را اولین بار درنگاههای امیرو حبیب دیدم وفکرمیکردم که دیگر هیچ رفاقتی به پای رفاقت حبیب نمیرسد،اما وقتی ناصر بادیدن رضا مثل عاشقها گریه میکرد و برای ایستادن پای رفاقتش تاپای جان هم میرفت،فهمیدم که حبیب فقط یک گوشه از ناصربود!

ناصرقهرمان قصه ی جرم نبود اما قهرمان رفاقت بود،زخم داشت درد داشت اما سرخوشی هایش تمام نمیشد،دلش ازدست دنیایش پربود اما خنده هایش را بی قیمت به رضا می فروخت!تنهایی ناصر ازتمام تنهایی هایی که ملیحه ورضا واحمد وآبا کشیده بودند زیادبود،آنقدرکه آمبولانس کهنه شده بود همدم خستگی هایش،همدم بی کسی هایش!ناصربرای من پاک بود،بی دروغ بود،مجرم نبود اماشاید خودش هم پاک بودنش راباور نکرده بود که وقتی دست توی کیسه ی مارمیکردازترس یاشایداز عشق اشک میریخت!انگار ته دل خودش هم روی شانه هایش سنگینی میکرد،اما من آنقدربه پاکی و صداقت ناصرایمان داشتم که اگرمارتوشکه هم نیشش میزد،بازهم به بی گناهیش شک نمیکردم!خستگی های ناصرمثل ملیحه ورضاتوی حرفهایش نبود اما ته نگاهش آنقدرغم وخستگی پنهان شده بودکه به هربهانه ای اشک هایش جاری میشد!رضا به امید ملیحه وپسرش دردهایش را تحمل میکرد،ملیحه به عشق رضا،احمدبه عشق پدرومادرش ،آبا به عشق رضا،یکی به عشق مردم،یکی به عشق قدرت ،اماناصر...!تنهاعشق ناصرهم حق خودش نبود،سهم خودش نبود!بغض ته صدایش،غم ته نگاهش وسنگینی درد روی دلش، ناصررا تنهاترین آدم دنیاکرد!اشکهای آخرناصر هنوزهم دلم را بی تاب میکند،وقتی خون رفیقش روی صورتش بود اما هنوز باورش نشده بود "رضا"رفیق تنهایی اش، گوله خورده!نمیدانم ازاین به بعدناصر روی شانه های کدام رفیق گریه خواهدکرد،تاآخرنفسش پای چه کسی خواهد ماند،بی گناهیش را به چه کسی ثابت خواهدکرد،برای خنده های چه کسی قیمت خون خواهد داد؟!!

حالا ناصرتنهاترازقبل،بی کس تراز گذشته،با آمبولانس خسته ترازخودش،به کدام گوشه پناه میبرد؟یعنی بازهم کسی خنده های گاه گاه ناصررا خواهددید؟جرم تمام شد،رضاجلوی چشمان ملیحه واحمد رفت،ناصر میان آنها سرگردان ماند اما من هنوزهم باورنکرده ام که همه چیز تمام شده،من هنوزهم به فکرناصرم،به فکرتنهایی اش به فکرزخمهایش،به فکردردهایش ،به فکر بی کسی اش!کاش یکبارهم که شده صدای خنده های ناصرتوی گوشم بپیچد،کاش ناصرتمام نشود،کاش ناصرتنها نشود!