مَردِ سينماي ايران كجا را نشانه رفته بود؟ جرم اين بود.

دست در آب مي‌رود. شكار مي‌كند، زنده زنده مي‌درَد، شكم‌ها را سفره مي‌كند و سپس گردن مي‌زند.

جرم

جرم آغاز مي‌شود...

سرهاي اعدامي‌ها رديف شده‌اند، اكنون ديگر چه فرق مي‌كند ماهي با انسان، وقتي هر دو را سلاخي مي‌كنند.

باز هم مثل هميشه، سكانس ابتدايي فيلم‌هاي مسعود كيميايي حرف اول و آخر كارگردان را فرياد مي‌زنند. فيلمسازي كه متهم است به خوابي چهل ساله كه انگار بيداري‌اي را انتظار نمي‌كشد. اتهامي كه به قاضي نرفته، حكمش معلوم است: فراموشي...

پس چرا هنوز بعد از چهل سال بر سر هر فيلمي كه مي‌سازد دعوايي درمي‌گيرد كه تا فيلم بعدي او اكران نشود، خاموش نمي‌گردد.

چيست در وجود اين مرد كه انگار مهره‌ي مار دارد؟ مگر چه مي‌گويد كه نمي‌توان به سادگي از كنارش گذشت و تنهايش گذاشت؟

پس بهتر است جواب را در خودمان جستجو كنيم. او كه چه خوشمان بيايد و چه نيايد توجهي به دعواهاي ما ندارد و هنوز بر سر عشق اولش ايستاده و گوشش بدهكار حرف مردم نيست. شايد چون مردم را بهتر از منتقدانش مي‌شناسد. مردمي كه بقول خودش دستشان سخت‌تر به نان مي‌رسد و زندگي ميان آنها بيشتر مي‌جوشد.

او كسي است كه فيلم‌هايش تمام و كمال، خودِ او هستند. نمي‌شود يكي از فيلم‌هاي كيميايي آغاز شود و از دقيقه‌ي يك، نام خالقش را با صداي بلند اعلام نكند.

اما اين‌بار جرم:

رضا سرچشمه (باز هم رضاي فيلم‌هاي كيميايي كه سال‌هاست بازيگرش عوض شده) در زندان سيگار مي‌كشد و مي‌خندد، و ما مي‌بينيم كه او چرا و چگونه در زندان است: قتل...

نمي‌خواهم فيلم تعريف كنم، چون نيازي نيست و نمي‌خواهم توضيح دهم كه مثلا چرا رضا همراه ناصر فرار نكرد، يا در حمام كي به كي است، چون اهميتي ندارد. كسي كه فيلم مي‌بيند فقط فيلم مي‌بيند و اگر فيلم، فيلم باشد ديگر چون و چرا بي‌معني است. جرم فيلم است و اينكه چرا فيلم است اساس اين نوشته بود:

فيلم‌نامه‌ي اوليه فيلم در زمان حال مي‌گذشت (مانند همه آثار كيميايي كه حالِ همان سالِ توليدش را روايت مي‌كند) اما مجوز نگرفت. براي كيميايي چه فرق مي‌كند، مجوز خنده‌دار است براي كسي كه خودش يكي از مجوزهاي وجود سينماي ايران است. راه‌حل ساده بود: تغيير سال، اما فقط در روايت.

تنها بجاي اينكه ابتداي فيلم، در تلويزيون ببينيم آغاز سال 1389 خورشيدي، در راديو مي‌شنويم آغاز سال 2535 شاهنشاهي. راستي مگر فرقي هم مي‌كنند اين دو سال؟ براي مرد سينماي ايران، خير.

پس حالا كه بازي آغاز شده است چه بهتر كه درست‌تر ادامه پيدا كند، سياه و سپيد و دوبله. چه چيز زيباتر از اين؟

از زيبايي گفتم، پس برويم سر مرواريدهاي درخشان فيلم، يعني ديالوگ‌هاي زيبا و تاثيرگذار جرم. از "امضای زن رو کاغذه، مادر امضای خداست" و "من هم كه... باهاتم" كه بگذريم و برسيم به ناصر كه ترمز آمبولانس‌ش سه تا صلوات بود و يك جوبِ آب و به رضا مي‌گفت: "خندتو مي‌خرم، قيمت".

از پلان زيبايي كه ناصر پياده و لنگان در گوش رضا مي‌گفت كه دنبال مار توشكه است تا قضاوت كند و رفاقتِ شش دانگِ رضا را دوباره نصيبش سازد، مي‌رسيم به سكانس فراموش‌نشدني و كيميايي‌وارِ مارِ قاضي و ناصر: "بعد از اين ديگه با هم راحت سر مي‌كنيم، ديگه اون فرشته‌ دربه‌در، اون مليح رو مي‌گم، تو دلت زخم نمي‌زني، ديگه تهِ نيگات، تهِ دلت، روم سنگين نيست".

كمي پيش رويم و برسيم به رفعت، به رفعت خان كه پشت سرش هم، خان را بايد گفت. چون اگر دستش در زندان پشتت نباشد "چنار كه باشي مي‌افتي".

البته تا روزي كه خودش اعدامي نشده باشد. بياييد كمي جملات دقيق و مرشدانه رفعت را مرور كنيم: "سياسي آوردن تو بندمون، كسي به‌اش بد نگه. چون كارش تمومه. پارسال ده تا آوردن، همه درس خونده... من آدم كسي نيستم، رو آجر خودم فر مي‌زنم. اين روزا جاي من اون بيرونه، توي اون شلوغيه. مردم رو مي‌گيرن، مي‌كشن. مردم يه وَر، آژان يه وَر، آژان كه بزنه به مردم، مردم برنده مي‌شن".

كمي جلوتر، رئيس زندان هنگام آزادي رضا فقط يك توصيه به او مي‌كند: "بيرون شلوغه، هر جا مردم هستن با اونا باش".

راستي حضور كوتاه خواهر رضا آيا لزومي داشت؟ فقط قرار بود خبر مرگ مادرشان را بگويد يا چيز ديگري را در ذهن مخاطب بكارد؟

"داداش بيرون شلوغه، مردم رو ميزدن، اينا رو هم زدن. اومده بود فقط لباساشو جمع كنه. بي حرف مردم رو مي‌زنن. با باتوم زدن تو سرش".

ديالوگ‌هاي كاظم خياط را درباره‌ پسرش رضا (و باز هم رضا) بياد آوريد: "تا حالا قبرش هم نشونم ندادن".

اما ختم كلام در پالايشگاه نفت مي‌گذرد. جايي كه در اعتصاب است و نگهبانش نيز خواب مانده، كسي به نام افجه‌اي كه حكمش بازرس است و در اتاق مديرعاملي كه نيست، حاضر نشده شغلش را ترك كند و منتظر است تا رضا از راه برسد و خلاصش كند: " توی این مملکت، تو این اوضاع، وایستادن و کار کردن ننگه. اگه بخوای پول مردم رو از پاچه‌ورمالی‌های گندیده بگیری، متهمت می‌کنن. بزن آقا. لطف می‌کنی! بزن".

ولي رضا نمي‌زند، چون تازه دارد ياد مي‌گيرد: "آقای افجه‌ای! این کاری که من می‌کنم، کار می‌بره. منِ بی‌پول، آس، گرفتارِ زن و حبس، بچه و آوارگی و تنهایی. سر جیبم رو می‌دوزم، پا رو دل و زندگیم می‌ذارم، که بگم نه! من اسلحه‌ام رو جایی می‌کشم که فکر کرده باشم. دارم یاد می‌گیرم. از خودِ زخم یاد می‌گیرم. درد رو نخور. آخ بگو. یکی می‌گفت ماشه رو بی عقل که بکشی، قاتلي".

و افجه‌اي كه تنها كسي است كه معناي آزادي را مي‌داند مي‌گويد: "ماشه رو با عقل كه بکشی، آزادی پیدا می‌شه. تو شانس من و این مردم بودی. خبر نداشتی".

و رضا كه حالا ياد گرفته است، مي‌فهمد كه: "راه‌بلد کیه؟ راه‌بلد راه خودش رو می‌ره. از مردم می‌کشه کنار".

...

اكنون رضا كه دانسته كارش، كار مي‌برد سراغ قاسم مي‌رود و آخرين جرمش را انجام مي‌دهد. رضا باز هم آدم كشت اما ديگر قاتل نيست.

اما مگر كيميايي مي‌تواند چنين رضايي را كه روي دل و زندگي‌اش پا گذاشته فدا نكند؟ نه، اين رضا هم مانند همه رضاهاي كيميايي بايد يك جور درست و حسابي كلكش كنده شود و مي‌شود.

و اين‌جا است كه ديالوگ‌هاي رفعت ما را يقه مي‌كند كه گفته بود: "رضای سرچشمه داره می‌ره. آزاد می‌شه،‌که بیرونم واسش فرقی با این‌جا نداره. غم مادر داره. خدا اگه به پرنده‌ای آشیونه نده، خونه نده، همه عمر مجبور به پروازش می‌کنه. خدا! ما آشیونه نداریم. به ما پرواز بده. از روي این دیوار بریم. خونه ما، حبس زندون و بنده. خدا! این بندو از ما وا کن! خدا! یه روزی این بندگانتم آزاد کن. آزاد کن که دیگه بسه. بسه دیگه!"

حالا مي‌فهمم كه مردِ سينماي ايران، درس تاريخ مي‌دهد اما تاريخِ همان سالِ توليد فيلم را، بي كم‌وكاست.

جرم همين بود، لااقل براي من.

حالا دنبال گاف بگرديد دوستان. پُر است. از كولر اسپيلت گرفته تا پرايد و تلفن كارتي. گاف بزرگ اما جاي ديگري است. رضا تازه چهل ساله شده بود، در كدام جنگ با قاسم خان (راستي چرا قاسم؟) هم‌رزم بوده دوستان؟

ديگر شوخي بس است. آيا وقت آن نرسيده كه به بيدارترين كارگردان سينماي ايران ايمان بياوريم؟

حالا چه كسي است كه چهل سال خوابيده و هذيان‌هاي گه‌گاهش تنها موجب خنده‌ي بيداران مي‌شود؟

ايمان بياوريم كه هر يك از فيلم‌هاي مسعود كيميايي همان كيسه‌ي‌ مارِ قاضي هستند كه اگر نامحرم باشي مي‌زند و سياهت مي‌كند.

ايمان بياوريم به مردِ سينماي ايران.

برنا اخوان / کافه سینما