جدیدترین گفتگوی استاد:
کتابِ هفته "نگاه پنج شنبه "گفتگویی داشته با استاد مسعود کیمیایی . اگر علاقمند به دنیای کیمیایی هستید با دقت مطالعه کنید. این گفته ها درباره ی تنهایی و عرفان و هوگوی اسکورسیزی و مذهب و ... می باشد/ 

اگر انسان قابل احترام باشد، به دلیل خلوَت اش است. آدم ها در خلوتشان با عقاید خود زندگی نمی کنند، با واقعیت وجودشان زندگی می کنند. یعنی همان طور که هستند زندگی می کنند. آدم ها به خاطر عقایدشان محترم نیستند. اساساً من فکر نمی کنم عقاید، همه محترم اند. مگر نمی بینید عقاید چقدر با هم در ستیزاند، چقدر یکدیگر را زندان می اندازند، چقدر همدیگر را می کشند. نقطه ی خلوت شما آن جایی خودش را نشان می دهد که زیباترین حسِ شما، زیباترین دارایی تان به سراغتان می آید و شما را دچار رعشه ی روحی می کند و آن وقتی است که دیگر نمی توانید بنویسید.

اصلاً در قالب نوشتار و گفتار در نمی آید. اصلاً مهم نیست که ما در زندگی تا چه ارتفاعی پریده باشیم.ارزشِ ما به همین لحظات و این خلوت هاست. الان فهمیده ام جاهای خیلی کمی از وجودِ من با سینما تماس گرفته. سینما همه چیز من نبوده. می توانست برای من طورِ دیگری رقم بخورد. این خیلی مهم است که در چه جغرافیا و تاریخی زندگی کنی. آخرین فیلم اسکورسیزی را دیدم. چقدر این آدم باید خوش شانس باشد که بتواند کودکی خودش را بسازد و آن را یک بارِ دیگر ببیند. جهانِ کودکی صرفاً دوره ای از زندگی شما نیست، مهمترین لحظات زندگی تان است. همه ی آن لحظاتِ ناب و آن خلوت ها در دوران کودکی شکل می گیرد. یک کارگردان باید خیلی خوش اقبال باشد که بتواند لحظاتی از آن جهانِ کودکی را تصویر کند. 

من سینما را پاپتی دیدم. اصلاً خود سینمای ما پاپتی بود. توی سینما باید روی تخمه ها راه می رفتیم. با یک چشمک می رفتیم داخل سالن. دمِ درِ سینما، یک اصغرآقایی بود که به او می گفتند چشمکی. من و دوستانم پول هایمان را جمع می کردیم می دادیم به او و می رفتیم داخل. در این سینما باید مواظب خودمان هم می بودیم. سینمای ما این بود. ما با این سینما شکل گرفتیم و بزرگ شدیم. هر دو مسافر یک جاده بودیم. خوب این سینمای پاپتی، منِ پاپتی را نشانم می داد. من و او همسفر بودیم. این سینما ده دوازده سالگی مرا که پر از رویاهای شکسته ی کودکی ام بود، نشانم می داد. من همیشه گفته ام: اگر خدا به کسی استعدادی می دهد، قدرتِ اجرایش را هم بدهد. کسی که نتواند خودش را و استعدادش را کامل اجرا کند، آدمِ تکه تکه شده ای است و به مرگ غریب و مظلو مانه ای مرده است. حالا یک عده می گویند کیمیایی آدمِ حسودی است، بلد نیست، توجیه می کند. حرف من این نیست. من می گویم چرا طاسی که او ریخته، خوب سرِ جایش نشسته، اما مالِ من ننشسته؟! مطمئن باشید آن چیزی که در گوزن ها آمده چنان اقلیمی و محلی است که استعدادِ جهانی شدن را هم دارد. این که جهانی نشده علت های زیادی دارد. اما علت اصلی اش قرارگرفتن من در شرایطی است که توضیح دادم.
...
هیچ چیز برای من عوض نشده، هنوز همان کودکِ پاپتی دارد فیلم می سازد. شما وقتی می خواهید فیلم بسازید یا رمان بنویسید اول پودِ کارتان را می چینید بعد روی آن همه ی چیزهای دیگر را سوار می کنید. مگر غیر از این است که همه ی سرنوشت من در کودکی ام رقم خورد. کودکیِ انسان سرنوشتِ اوست. روحیه ی کودکی همه چیزِ ماست و اگر زخمی شود، هیچ مرهمی نخواهد یافت و تا آخر عمر همان طور خواهد ماند. وقتی بزرگ می شوی و می خواهی بنویسی، آن زیباتریت لحظاتِ کودکی ات به سراغت می آید.
...
تنهایی برای من مساوی با تلخ اندیشی نبوده.
...
حسرت، مولودِ عشق است. من صادقانه بگویم که بدونِ عشق با هیچ کس زندگی نکرده ام.
...
عرفان تنها مقوله ای است که هرچه کمتر درباره اش حرف بزنی، بهتر است. شما با آن بخشی از عقایدِ شیخ اشراق می توانی رابطه برقرار کنی که نیازی به حفظ کردن نداشته باشد. آن جاهایی که یک دفعه چنگ می زند به جایی از وجودت.
...
مذهب، آن موقع که باید بر من تاثیر می گذاشت و یک ساختاری در من ایجاد می کرد، این کار را کرده است. گاه گداری هم بینِ ما جدایی به وجود آمده. اما اغلب همراهِ من بوده... هر چه سنِ شما بیشتر می شود خداوند بدون این که از سرِ جایش حرکت کند برای شما هِی شخصی تر و شخصی تر می شود. خدایی است که مالِ تو است. یک بنده دارد و آن هم تویی...شما برای این که یک عقیده را به اجرا درآوری، با آن جریانی همراه می شوی که به آن عقیده نزدیک تر است. آنقدر با آن جریان پیش می روی تا فاصله ات با آن عقیده کمتر و کمتر شود. این بخش از مذهب به نظرم راهِ میانبر است.
...
طنزی موفق است که باورپذیر باشد. وقتی می بینم مردم ما به چه چیزهایی می خندند، متاسف می شوم. اساسا می شود جامعه ای را از این طریق که به چه چیز می خندد و برای چه چیزی گریه می کند، شناخت. امروز مردم بلیت می خرند تا بروند سینما لودگی ببینند. این مردم چقدر با تراژدی فاصله دارند. اینها تراژدی را با تلخی و سیاهی یکی می دانند.
...
هروقت من و احمدرضا می رسیم به هم، زود از خندیدن خسته می شویم. ما تفریح کردن رو بلد نیستیم.
...
دیگر ماشین را دوست ندارم. قبلا دوست داشتم. یک فولادی نامی بود اهل آبادان. تابستان ها می آمد تهران. یعنی ییلاقشان تهران بود. اینها همیشه با ماشین مدل بالا می آمدند توی شهر. یک بار با شورلت 56 آمدند. آن روزها با خودم می گفتم کِی بشود بزرگ شوم، کار کنم و یکی از اینها را بخرم. پدرم یک فورد 38 داشت. یک وانت بود که با آن کار می کرد. خیلی دوست داشتم وانت سوار شوم. بعداً بازی ما شد نمره بازی. با قریبیان می نشستیم سر کوچه و هر ماشین که رد می شد می گفتیم این چهارمی مال من یا هفتمی مال من. زندگی ما وقتی شروع شد که ماشین هم وارد زندگی آدم ها شد. ماشین هم با خودش نقش اول را شروع کرد. زندگی از پیاده روها داشت می آمد به خیابان... بنز را بیشتر دوست دارم چون بی آزاره.
...
من بابتِ کارهایی که دوست دارم ولی به آنها عمل نمی کنم به خودم افتخار نمی کنم.
...
در فیلمِ "گوزنها" بینِ "قدرت" و "سید"، حواسم بیشتر پیشِ "قدرت" بود.
...
ترسِ من از مرگ ریخته است. الان یا دنیا برایم خیلی رفتنی تر شده و از چشمم افتاده یا مرگ ابهتش را پیش من از دست داده. هرچی هست از دست اش راحت شدم.
...
اگر قهرمان بودن به این معنا باشد که آدم سرِ عقیده اش جانش را بگذارد، من دوست داشتم  به جای هنرمند، قهرمان باشم