لحظه ها و صحنه ‌هایی از «نیمرخ جنایت» رمان در حال نگارش مسعود کیمیایی

تو خواهر باردارت را نمی‌کشی. داداش فضلی من خیلی چیزا ازت می‌دونم. اونی که می‌گن نیستی، اونی هستی که نمی‌گن...تازه‌ترین رمان مسعود کیمیایی با نام «نیمرخ جنایت» هنوز به دست چاپ سپرده نشده اما  بخش‌هایی از این رمان منتشر نشده را در ادامه خواهید خواند. از مسعود کیمیایی فیلم «جرم» به تازگی در سینماها اکران شده و کتاب شناختنامه مسعود کیمیایی نیز به تازگی روانه بازار نشر شده است. او رمان «جسدهای شیشه‌ای» و «حسد» و مجموعه شعر «زخم عقل» را در کارنامه ادبی خود ثبت کرده است.

* سعید سکوت را نمی‌دانست اما از همه ساکت‌تر بود. قهوه‌اش را به هم زد. قصد نداشت که فقط با دست دو انگشتیش قاشق را در فنجان بچرخاند. دو نگاه آرام به چشم‌های هم وصل کردند. نگاه‌هایی بودند که صاحب داشتند، انگار باید از راهی بی عابر به ذهن هم سفر می‌کردند. هیچ عابری در ذهن آنها منتظر نبود. فقط سایه‌های بی صاحبی بودند که در هم روی جاده می‌لولیدند.

* این حرف‌ها رو نمی‌فهمم. رضا گفت این حرف‌ها مال وقیته که آدم شک نکنه فردام روز خداست. حتی تو زندون با حبس ابد روزش با روز دیگه فرق داره. سایه‌ها جابه‌جا می‌شن. بیشتر دهاتی می‌خونن که جرم‌های شهری کرده‌اند...این روزا رو ولش کن از دیروز چه خبر؟

* یکباره فهمید چرا احساسی چنین تلخ بر تنش نشست دیگر جای او در زندگی نبود. تمام صندلی‌های نمایش پر بودند. دست زدند که برای مرگ او بود و خودش هم شعف داشت. از سرطان حوصله‌اش سر رفته بود لحظه به لحظه از مرگ می‌ترسید و بعد دیدن یک فیلم سیاه و سفید ـ رنگش عوض می‌شد - قناری به خوندنشه، نه به گوشتش...

* 5 روز پس از سقوط عین الدوله که آزادی بر استبداد چیره شده بود فرمان مشروطیت به امضاء رسید. تو همش بازی می‌کردی. تاریخ را دوست نداشتی. گفتی سیزدهم مرداد هزار و دویست هشتاد و پنج همه آماده بودیم تا به ریشه نشست. شاه از تب زیاد پاشویه می‌کرد. در بستر بود. پانزدهم شهریور هزار و دویست و هشتاد و پنج با تب، عرق ریزان و لبخندی که مال او نبود، امضاء شد.

...پدربزرگ من از پله‌ها که وارد حیاط شد، عصایش شکست. فریاد زد من دیگه عصا نمی‌خوام. دست به دیوار کافی است.

* تو خواهر باردارت را نمی‌کشی. داداش فضلی من خیلی چیزا ازت می‌دونم. اونی که می‌گن نیستی، اونی هستی که نمی‌گن...اولین صبحی که فریاد بیدار شد، هوا بوی شیرنارگیل مست می‌داد. در زندان روحش کمی باز شده بود و آفتاب شعاعی پاک را از خودش به سیاهی قلبش دوانده بود. نمی‌توانست علت نمردنش را در کلمات تمرین کند. کسی نمی‌دانست شراره در یک ماه دیگر پسری مرده و بو گرفته که لخته خونی بود به دنیا بیاورد. لخته خونی که آواز می‌خواند.

با تشکر از سینمای ما

منبع : 24