سالن نمایش فیلم نعمت حقیقی و مراسم تولد مسعود کیمیایی پنجشنبه شب ششم مردادماه با حضور سینماگران در محل خانه سینما برگزار شد.

به گزارش خبرآنلاین، داوران پانزدهمین جشن سینمای ایران و چهره‌های شاخص سینمای ایران پنجشنبه شب در خانه سینمای ایران گرد هم آمدند و مراسم افتتاح سالن و تولد کیمیایی با سخنان کیومرث پوراحمد دبیر پانزدهمین جشن سینمای ایران آغاز شد.

او گفت: «امشب برنامه افتتاح سالن نعمت حقیقی را در نظر داشتیم و یک برنامه دیگر که مربوط به تولد مسعود کیمیایی کارگردان سرشناس سینمای ایران است. کیمیایی دلی جوان دارد و امیدواریم سالیان سال سایه‌اش بر سر سینمای ایران باشد و فیلم بسازد. امشب تولد یک تاریخ است که در مسعود کیمیایی متبلور می‌شود.»

پس از اظهارات پوراحمد، کیمیایی سخنان خود را چنین آغاز کرد: «درود به یارانی که یاد یار بودند و بیست صندلی یا 2000 صندلی و یا 10 سالن را به یاد نعمت حقیقی افتتاح می‌کنند. یاد نعمت حقیقی بودن فکر فرشته‌گونه‌ای است که خانه سینما انجام داد. نعمت به واقع تنها تکنیسینی بود که شاعر هم بود. نه از اینکه تکنیسین بود شاعر بود، او ابتدا شاعر بود و بعد فیلمبردار و یکی از بهترین‌ها بود.»

او ادامه داد: «او از بهترین‌ها بود که دیگر تکرار نمی‌شود. نه اینکه پشت رفته بگویم، او نرفته و اثرش و آثارش هست. او به یادماندنی‌ترین شاعری است که در سینمای ما خواهد بود. نعمت حقیقی بزرگ است و در آسمان است.»

کیمیایی با اشاره به اینکه وضعیت جسمانی خوبی ندارد سخنان خود را پایان داد.

محمدمهدی عسگرپور مدیرعامل خانه سینمای ایران نیز گفت: «به آقای کیمیایی از طرف جامعه اصناف سینمایی تبریک می‌گویم. امیدوارم سالیان سال سایه‌اش روی سر سینمای ایران باشد. او حقوق مختلفی بر سر سینمای ایران دارد. فیلم‌های خوب کیمیایی باعث حرکت در سینمای ایران شده و او با سخت‌کوشی توانسته همه مشکلات و موانع را پشت سر بگذارد.»

پس از پایان سخنان عسگرپور،‌ کیمیایی شمع‌‌های کیک تولد 70 سالگی خود را خاموش کرد.

بهروز افخمی کارگردان، سخنان خود را با اشاره به تولد مسعود کیمیایی و راه‌اندازی سالن نعمت حقیقی آغاز کرد و گفت: «سن و سال من طوری است که وقتی «قیصر» را در سالن سینما دیدم 17 سال داشتم. در خانواده ما رفتن به سینما و دیدن فیلم ایرانی بد تلقی می‌شد و بنابراین ما به تماشای فیلم‌های خارجی می‌رفتم و قبل از «قیصر» فقط دو سه فیلم ایرانی دیده بودم. اما بعد از دیدن «قیصر» باور کردم فیلم‌های ما هم می‌توانند فیلم باشند.»

او ادامه داد: «بعد از «داش آکل»‌شروع به فکر کردن کردم و خواب دیدن؛ درباره اینکه من هم می‌خواهم فیلم بسازم. سایه‌روشن‌های نعمت حقیقی و مسعود کیمیایی را در «داش آکل»‌ دیدم و دیدم و دوباره دیدم و شب‌ها خوابش را دیدم. کم‌کم این خواب‌ها در بیداری ادامه پیدا کرد و وقتی این خواب را مجسم شد که به واسطه نعمت حقیقی و همکاری با او فهمیدم واقعا سینما چیست.»

افخمی گفت: «قبل از اینکه با او کار کنم فکر می‌کردم سینما تکنیک است و من آن را بلدم، اما بعد فهمیدم سینما درک شاعرانه از شیء، چهره بازیگر و همه فضای فیلم است و اینکه پدیده‌های جلوی دوربین با خود دوربین معنی پیدا کند. این را به تدریج و تا حدی از نعمت حقیقی یاد گرفت.»

کارگردان «شوکران» اظهار داشت: «گاه نعمت به کل میزانس‌ ایراد می‌گرفت و از من می‌خواست آن را تغییر دهم. او مثل یک مربی بالا سرم بود و یاد داد سینما تکنیک نیست و حساب‌و کتاب برنمی‌دارد و قاعده‌ای ندارد. سینما به فهم فیلمساز از اطراف خود برمی‌گردد که در نهایت می‌تواند آن را به صورت کل واحد و یک فیلم ماندگار درآورند. این‌ها را از نعمت و قبل‌تر وقتی در سینما خواب فیلمسازی می‌دیدم از کیمیایی یاد گرفتم.»

حسن قلی‌زاده عضو انجمن فیلمبرداران در سخنان کوتاهی در مورد راه‌اندازی سالن نعمت حقیقی گفت: «ما مثل زنجیری هستیم که حلقه کوچکی را تشکیل می‌دهیم و آقای حقیقی، فخیمی و بهارلو بار اصلی آن را به دوش کشیدند و ما سهم کوچکی از آن را ادامه می‌دهیم و سعی می‌کنیم آن روند را حفظ کنیم.»

فرهاد توحیدی رئیس هیئت مدیره خانه سینما به عنوان آخرین سخنران برنامه گفت:‌ «سه سال پیش که به آمریکا رفتیم و در آن‌جا فیلم‌های بچه‌ها را نشان می‌دادند سری هم به سالن‌های مربوط به آکادمی زدیم. در آنجا اسم سالن لین وود بود. پرس‌و‌جو کردیم لین وود چه کسی است که گفتند این فرد تحولی بزرگ در عرصه صدا ایجاد کرد و سالن مهمی که متعلق به آکادمی است به نام او نامگذاری کردند.»

او ادامه داد: «ما آکادمی اسکار نیستیم و بضاعتمان در آن حد و حدود نیست که کداک تیاتر و یا لین وود داشته باشیم،‌ اما به هر حال به اندازه خودمان می‌توانیم قدرشناس باشیم. سالن نعمت حقیقی هرچند خیلی بزرگ نیست، اما 20 سال فعالیت صنفی در آن سالن انجام شد و صدای فعالیت‌های صنفی همراه با صدای فیلم‌ها در آن سالن شنیده خواهد شد.»

او در پایان سخنانش اظهار امیدواری کرد روزی سالن سینمای داریوش مهرجویی و کیمیایی نیز راه‌اندازی شود.

سالن سینمای نعمت حقیقی با ظرفیت 15 صندلی در طبقه دوم ساختمان اصلی خانه سینمای ایران به دستان کیمیایی افتتاح شد.


شعری برای مسعود کیمیایی / احمد رضا احمدی

بر این رنگارنگی گل های پامچال بیفزایید
من شهادت می دهم كه گیسوان تو در باد آشفته بود
خروسان سحرخیز
آشفته و بال گسترده
پنجره های ما را با آواز كال نابود می كنند
جویبارهایی كه از ملافه های ما عبور می كنند
در یك فنجان چای خانه می گیرند
كجاست
دست های تو كه در مهمانخانه ای نمور و بی آسانسور
در پاریس گم شد
كاش بودی و می دیدی
كه چگونه گل های پامچال در دستان پیر من
یخ می بندند
جهانی گسترده داشتم:
خانه ای از كاغذ
قایقی از كاغذی الوان
نانی كه در آفتاب معنی خوشبختی می داد
ناگهان:
ابرها آمدند باران سیل آسا آمد
در سالن مهمانخانه ای در پایتخت گشوده شد
چشمان تو در قاب در بود
بر تن پیرهن الوان كه در زیر چشمانش گم می شد
پاییز مسافر بود
من تا آسمان را نگاه كردم، تا ساعتم را كوك كردم
من تا گل های پیرهن را از رویا و روز و شب رها كردم
رفت
دیگر به باران ایمان داشتم
نه سیبی در بشقاب بود
و نه تكه ای از آسمان آبی را در میان ملافه های سفید
جای می داد
پاییز رفت
با پاییز رفته بود
پاییزهایی دیگر آمدند
مرا پیر كردند و رفتند
بر تنم زخم پاییز دهان می گشود
صدای برگ ها را با صدای قلبم
گاهی اشتباه می گرفتم
دیگر در پیرهن و شب گم می شدم
هر كس مرا صدا می كرد
به بیرون از پاییز دعوتش می كردم
بیرون از پاییز باد بود
نقشی از پیرهن بود كه در باد پاییز با صاحبش گم شد
سنگ ها در پاییز از صدای پای من
شكسته می شدند و عتیقه می شدند
اما چه سود:
پیرهن الوان وقتی در پاییز بر درختان سرو شیراز ماند
و سپس با درختان سرو در زمان كه دهان گشوده بود
نیست شد
چه كسی شهادت می دهد:
كه من دوستش داشتم
و كبوتران می توانستند بی دغدغه و بی دانه در دستانش پناه بگیرند
كسی باور نمی كند لبخندش می توانست
پلی باشد كه جمعه را به همه روزهای هفته
پیوند بزند
از این جمعه به آن شنبه.
همه هفته را از شنبه تا جمعه از بته اطلسی و چشمان تو لبریز می شوم
زمین جمعه چون همیشه نمناك و تابناك است
در زمین جمعه دو سه بته اطلسی كه از مادرم به یادگار مانده است
می كارم
بوته ها تا غروب جمعه باید گل دهند
و در صبح شنبه پژمرده شوند
باد پاییز یاد پیرهن الوان كه با صاحبش در پاییز گم شد
بر دیوارهای اتاق می دود
در پاییز آخر بود كه این یاد از دیوار اتاق پوسته شد و بر بسترم ریخت
بر ملافه های سفید چكید
ملافه های سفید الوان شدند، رنگ پیرهنی را یافتند كه یك روز صبح
در پاییز گم شد