یادداشت خواندنی حامد بهداد برای مسعود کیمیایی
سعید حسینی:
حامد بهداد نوشته: «...آن اساطیر و آن قواره های مردانه، در سینمای شما را، دوست داشتم. حتی پس از گذشت سالها با اینکه شوالیه هایی سالخورده شده بودند باز هم از چشمم نیفتند. من فرمان را که سه تا بی معرفت، مفت مفت فرستادند زیر خاک را خوب به خاطر دارم. همان مرد پاکیزه سرشتی که اگر می بود محله از شحنه و محتسب بی نیاز بود. قصه شهزادگان نجیب و تیغ داری که شما را به خاطر تحسینشان متهم به ترویج اوباشگری کردند. عیارانی که گمشده های شما بودند...»
این یادداشت از طرف حامد بهداد اختصاصا در اختیار کافه سینما و مجله رونا گزاشته شده:
نوشتن برای شما سخت است. سالهای زیادی گذشته. شما را می گویم.از آن سالهای پر عرض. از آن سالهای پر بار. حتی بی بار و بهار. بی شمار. خیلی ها برای شما نوشته اند. بد یا خوب. دوست یا دشمن. برای شما سخت است به باور همه نشستن. در باور من اما چه خوش نشستی. آرزومند سینمای شما بودم و به آن نمی رسیدم. دق بالا می آوردم. دق بالا می آوردم و چون نمی توانستم احساسم را توصیف کنم، می گریستم. آن اساطیر و آن قواره های مردانه، در سینمای شما را، دوست داشتم. حتی پس از گذشت سالها با اینکه شوالیه هایی سالخورده شده بودند باز هم از چشمم نیفتند. من فرمان را که سه تا بی معرفت، مفت مفت فرستادند زیر خاک را خوب به خاطر دارم. همان مرد پاکیزه سرشتی که اگر می بود محله از شحنه و محتسب بی نیاز بود. قصه شهزادگان نجیب و تیغ داری که شما را به خاطر تحسینشان متهم به ترویج اوباشگری کردند. عیارانی که گمشده های شما بودند. دست خالی به جنگ نامردان رفتن، حتی اگر فرمان باشی، پیکری خالی شد غرق در خون. برادران غربتی آبمنگل، حتی حرمت نام فاطمه را نگاه نمی دارند تا اینکه قیصر از راه رسید. پس از آن سینما فقط محمل دلقکان و بزکچیان و رقاصه ها نبود تا به سادگی، از صدقه سری جهل ساده پسندان سنده سلیقه، قبضه اش کنند. عیارهای خموش و خون جوش فیلم های شما در دل همین جامعه مزدحم به عرفانی شهری رسیده بودند. چه بازنده بودم اگر کار در سینمای شما را از دست می دادم. جای خیلی ها خالیست. شما همواره سر صحنه چه دور و چه نزدیک بانی شعف بودید. همه چیز پر شور بود. شور می خواهد تحسین آن مردان. شعور می خواهد فهمشان اما. من آن عیاران بی تاج و تخت را می شناختم. آن مردان خموش در کوچه ها پنهان را می شناختم. بارها به ضیافت شما دعوت می شدم اما پشت در می ماندم. سینما دوستان حرف هایی زدند و کلماتی پراکندند و چیزهایی را به سخره گرفتند. خودشان خوب می دانند اما قصه را از بین بردند و هیجان را کشتند. مدتی است در سینما صدای تاخت اسبی و شلیک گلوله و فریادی نمی آید. کلاه هیچ قهرمان، پشمی ندارد. به قول مرحوم فریدون گله هیچ آهن خنجر تیزی نشد . چه برخورنده است آن صحنه که جسم بی جان داش فرمان، به پوزه سگانی چون اخوی های آبمنگل بام به بام کشیده می شود. و چه لذتی دارد انتقام کشیدن قیصر، از منصور و کریم و رحیم. چه زیباست تماشای سلاخی غربتی ها . تو از آن بوی خون کیف می کنی. شما خودتان خیلی چیزها گفته اید. نوشتن درباره شما سخت است. همیشه به خاطر خواهم داشت دیالوگ قیصر را به مادرش (( پلیس اونا را می گیره... درست. اونا را به سزای اعمالشون میرسونه...درست. اما می دونی بعدش چی می شه ... اه تو چه می دونی ننه)) و ننه جز مادری چه می داند. حیف آن فرزندان که یکی یکی در خون غلتیدند. پلیس هم به اسم اوباش قیصر را از پای در می آورد. قصه ما به سر نمی رسد جناب کیمیایی.