تبليغاتX
استاد مسعود کیمیایی

پولاد کيميايي مطابق معمول بازيگر قطعي «شريک» است و بازيگر ديگر قرار است از ميان گزينه هايي چون سعيد راد، محمدرضا فروتن و حامد بهداد انتخاب شود که در اين ميان به نظر مي رسد سعيد راد گزينه جدي تري باشد. گويا بعد از به وجود آمدن مسايلي در پيش توليد «رئيس» كه باعث شد رابطه سعيدراد و کيميايي شكر آب شده و در نهايتفرامرز قريبيان جايگزين او شود، حال کيميايي درصدد جبران آن اتفاق است. نمايش «خط قرمز» در کارگاه بازيگري کيميايي که چندي قبل اتفاق افتاد سرآغاز دوستي دوباره سعيد راد و کيميايي بوده است .به نوشته روزنامه اعتماد از ميان عوامل پشت دوربين هم از همان ابتدا مي شد حدس زد که زرين دستي در کار نباشد. گويا کيميايي تصميم گرفته از فيلمبرداري جوان براي فيلم جديدش استفاده کند. اگر همه چيز به خوبي پيش برود، فيلمبرداري شريک اواسط خرداد در تهران آغاز مي شود.گويا طرح اوليه «شريک» همان فيلمنامه اصغر فرهادي است که ابتدا «محاکمه در خيابان» نام داشت. بنا به دلايلي کيميايي و فرهادي به اين تفاهم رسيدند که همکاري شان در همين مرحله قطع شود.ماجرا از يک شب عروسي آغاز مي شود. خواستگار سابق دختر وقتي مي فهمد امشب عروسي دختر مورد علاقه اش است به قصد برهم زدن مراسم راهي تهران مي شود اما «رضا»ي تازه داماد با «پرويز» گلاويز و بعد از مضروب کردن او همان شب راهي زندان مي شود تا پنج سال بعد به قصد انتقام و پيدا کردن همسرش از زندان بيرون بيايد، آشنايي او با شخصي ديگر که او هم مشکلات زيادي در زندگي اش دارد تازه آغاز داستان «شريک» است.

"سينماي ما"

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 18:16 توسط سحر 237 |


«مسعود كيميايي حق دارد اين خبر را تكذيب كند»

مجري برنامه تلويزيوني «مثلث شيشه‌اي» از عدم مذاكره با «مسعود كيميايي» براي حضور در اين برنامه خبر داد. رضا رشيدپور با بيان اين مطلب درباره تكذيب مسعود كيميايي درباره حضورش در برنامه «مثلث شيشه‌اي»  گفت: ما براي برنامه «مثلث شيشه‌اي» يك ليست متشكل از نام 210 مهمان تهيه كرده‌ايم كه «مسعود كيميايي» نيز يكي از اين افراد است ولي هنوز براي حضور او در اين برنامه با خودش مذاكره‌اي نكرده‌ايم و حق دارد كه اين خبر را تكذيب كند.
وي افزود: هفته گذشته من مصاحبه‌اي با يكي از خبرگزاري‌ها انجام دادم كه عجله‌ آن خبرگزاري براي اعلام خبر منجر به وجود چنين مشكلاتي شده است و من تاكيد مي‌كنم ما هنوز هيچ مذاكره‌اي با «مسعود كيميايي» نداشته‌ايم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 13:17 توسط سحر 237 |


سنگ محكي براي سنجشِ عيار خيلي چيزها

چاره‌ي كار بازگشت به عشق اول و آخر است
چند نكته درباره مسعود كيميايي، به بهانه بزرگداشت او در جشن كارگردانان سينماي ايران

فيلمساز گران‌قدر سينماي ما، در هفتمين دهه‌ي زندگي، بعد از سال‌ها فيلم‌ساختن و فيلم‌ساختن، امروز در وضعيت خوبي نيست. اين شايد براي برخي از سينماگران (و هنرمندان ديگرِ) اين سرزمين امري عادي و طبيعي جلوه كند و با آن اخت شده باشند؛ حتي به‌رغم بي‌توجهي، قدرناشناسي، نديده‌گرفته شدن و مشهور نبودن با وجود هنر و توانايي والاي‌شان در كاري كه مي‌كنند. بعضي‌ها هم كه تا به اين سن و سال اصلاً كاري در خور و شايسته‌ي قدر و قيمتي كه انتظارش را دارند، نكرده‌اند. در عوض، مسعود كيميايي از معدود آدم‌هاي نسل طلايي است كه از همان ابتدا، در بيست و چند سالگي با شاهكاري به نام قيصر، نام و يادش سر زبان‌ها و در ذهن و قلب‌ها بوده و حالا طعمِ تلخِ تنهايي و كم‌‌توجهي را بيش‌تر از هر كسي مي‌فهمد و آزرده مي‌شود.
اگر قرار به فهرست‌كردن صفت‌ها و القاب باشد، مي‌شود كيميايي را واژه‌باران كرد؛ او جزو بهترين، تاثيرگذارترين، خوش‌قريحه‌ترين، سينماشناس‌ترين و مردمي‌ترين (اين آخري ديگر استثنا و رقيب ديگي ندارد) فيلمسازان تاريخ سينماي ايران بوده كه روزگاري هر فيلمش اتفاق مهم فرهنگي، اجتماعي و گاهي سياسي زمانه‌اش مي‌شد و نزديك به چهار دهه آن بالا بالاها در صدر اخبار و حرف و حديث‌ها و جنجال‌ها و تمجيدهاي جريان‌هاي هنري و سينمايي كشورش بود و در كنار اين‌ها گردش مالي فروش تخمه آفتابگردانِ پاي فيلم‌هايش از فروش كل آثار بعضي فيلمسازان هم‌نسل و هم‌رتبه‌اش (از جنبه‌ي اعتباري) بيش‌تر بوده… حالا سال‌هاست كه آن تب و تاب از نفس افتاده و آن شور و حال جايش را به اشكال مختلفي از بي‌تفاوتي، مخالف‌خواني و لجاجت براي ناديده‌گرفتن نام و اعتبار و آن پشتوانه‌ي سنگين و سايه‌ي پُربار داده است.
موضوع چيست؟ در اين فاصله چه اتفاق‌هايي افتاده كه نام مسعود كيميايي ديگر آن جلوه و جلاي سابق را ندارد و هر بي‌نام و نشانِِ تازه رسيده‌اي مي‌تواند چشم‌اش را روي آن چهل سال ببندد و به بهانه چهارتا و نصفي فيلم نه‌چندان موفق و موثر و حتي ضعيفِ كارنامه‌ي فيلمساز، همه چيز را به‌كل منكر شود و منتفي اعلام كند؟ قضيه در عين سادگي، پيچيده است؛ كيميايي كه سال‌ها بهترين تصويرساز و خالق شخصيت‌هاي تك‌افتاده و تنها بود، حالا خودش رفته رفته دارد شبيه قهرمان‌هاي فيلم‌هايش مي‌شود؛ همان‌ها كه زماني تك‌ا‌فتادگي‌شان مظهر تعبيرهاي مختلف اجتماعي و فرهنگي و حتي سياسي دوره‌هاي مختلف بود. پرسش كليدي شايد اين باشد كه چرا نبايد در اين روزها كساني بنشينند و در اين باره حرف بزنند و بنويسند و چاره‌جويي كنند كه چه شرايط و روزگاري سبب شده كه خالق شخصيت‌هاي ماندگار و مشهوري مانند قيصر و رضاموتوري و سيد و قدرت و نوري و آن‌ همه رضاهاي تك و تنها، خودش جاي مخلوقاتش نشسته است؟ چه‌طور است كه تك‌افتادگي و تنهايي و به آخر خط ‌رسيدنِ شخصيت‌هاي اين فيلم‌ها هميشه باب بحث‌هاي جديِ مختلفي در سال‌هاي سال فيلمسازي كيميايي بوده، اما حالا كه بخش مهمي از آدم‌هاي موثر و بزرگِ فرهنگ و هنر دوران طلايي دهه 1340 و 1350 خودشان شبيه مردهاي دنياي كيميايي شده‌اند، نيازي به تحليل وضعيت و شرايطي كه باعث اين انزواها، خستگي و وازدگي‌ها و افسرده‌حالي‌ها نيست؟ غمخوارِ و مرثيه‌خوانِ خوش‌دست و خوش قريحه‌ي اين آدم‌ها، خودش در اين روزگار غمخواري نمي‌خواهد كه بگويد و بپرسد چه‌‌ها شد كه در دوره‌هايي – بيش و كم – ديگر از آن حس و حال كم‌يابِ سينمايي و آن توانايي يكه‌ي خلق شماري از آثار و صحنه‌ها و لحظه‌هاي فراموش‌نشدني اين سينما در فيلم‌هاي كيميايي كم‌تر نشاني پيدا شد و خالق سر فرازِ «قيصر»،«رضا موتوري»، «داش آكل»، «غزل»، «سرب»، «دندان مار»، «ردپاي گرگ» (بس نيست؟!) و حتي «حكم» در چه احوالاتي نفس مي‌كشيد وقتي فيلم‌هاي ضعيف و نقطه‌هاي فرود كارنامه‌ي چهل ساله‌ش را مي‌ساخت و ممكن است باز هم ناچار شود در شرايط كاري كند كه بسازد.
شنيدن يا خواندن فهرست تكراريِ عبارت‌هايي چون نابلدي، ناتواني، ناشي‌گري، سرهم بندي، بي‌حوصلگي و شلختگي و … موقع حرف‌زدن درباره بعضي فيلم‌هاي اين سال‌هاي كيميايي همان‌قدر خنده‌دار و بامزه است كه غم‌اگيز و تلخ. چون حقيقت اين است كه نمي‌شد تصور كرد يك فيلمساز بتواند ذوق و غريزه و قدرتِ فيلمسازي‌اش را كه سال‌ها و ساعت‌ها روي پرده به رخ كشيده بوده، جايي پس و پشت و كنار لوكيشن‌هاي بعضي فيلم‌هاي اين سال‌هايش جا بگذارد و مثل خيلي ديگر از فيلمسازهاي اين سينما پشت دوربين برود!
مسعود كيميايي تا امروز (در كنار فيلمساز بزرگ و فقيدِ هم‌نسل‌اش، علي حاتمي) تنها سينماگران ايراني هستند كه آثارشان در كنارِ هم و در يك ديد كلان‌نگر و جامع‌بين، صاحب و واجد «دنيا»يي منحصر به‌فرد است كه از ويژگي‌هاي سينماگران بزرگ هر جاي اين جهان بوده و هست و خواهد بود. چه‌گونه است كه گاه و بي‌گاه اين فيلم‌ها چنان از آن دنياي ساخته و پرداخته‌شده و شناسنامه‌دارِ خالقش با شخصيت‌ها و موقعيت‌هاي آشنا و دل‌پذير و به‌يادماندني‌اش فاصله گرفته‌اند كه شبيه جزيره‌هايي مستقل و نافُرم در كنار يك سرزمينِ موزون و قيمتي و با منزلت شده‌اند؟ قصه‌ي تك‌افتادگيِ كيميايي حتي تلخ‌تر از تلخيِ آدم‌هاي فيلم‌هايش است، چون آن‌ها با مرگ‌آگاهي و فهمِ پايانِ دوران‌شان، با جوان‌مرگيِ اسطوره‌اي و حماسي‌شان به حافظه‌هاي چند نسل سپرده شدند و جايگاه‌شان محفوظ و ماندگار شد. در عوض خوشبختانه كيميايي هنوز هست و هنوز آن قريحه و توش و توان سينمايي امكانِ توليد و خلق و نشر دارد و مي‌شود به اين موضوع دل بست كه بالاخره روزي روزگاري اين دورانِ گذارِ سخت و سنگين و بيش از حد طولاني و كش‌دار تمام شود و مسعود كيميايي بار ديگر به كمك كوله‌باري گران از پختگي و بينش و تجربه‌‌اي كامل‌شده و صيقل‌خورده، به روزهاي شكوفايي ديگري برگردد؛ يكي ديگر از آن دوره‌هاي اوج كارنامه‌ي سينمايي‌اش را با چند فيلم درجه‌يك و ماندني برگزار كند تا شيفتگانِ پرشمار گذشته و حال و فردا لازم نباشد از كيسه‌ي اعتبار و قدرتِ گذشته بگويند و به آن دل‌خوش باشند. تاريخ سينما را كه نگاه كنيم، مي‌بينيم كه كيميايي در سن و سالي‌ست كه تازه وقتِ ساختن شاهكارهايش رسيده است. اگرچه موضوع آن‌قدر واضح و مثال‌ها آنقدر فراوان است كه نيازي به فهرست‌كردن اسامي نيست، اما فقط يادتان بياوريد كه مايكل مانِ بزرگ «مخمصه» و «نفوذي» و از آن‌ها مهم‌تر «ميامي وايس» را در دهه ششم و هفتم عمرش ساخته و تازه انگار جهش‌اش را به سوي يكي از قله‌هاي سينما شروع كرده است.
خوب مي‌دانم كه هيچ‌چيز، واقعاً هيچ‌چيز، در اين دنيا به قدرِ سينما و دوربين و عكس‌هاي متحركِ روي ديوار به كيميايي انرژي و توان و لذت نمي‌دهد. او همه‌ي اين همه سال را از سينما و با سينما زندگي كره و هيچ‌وقت در هيچ شرايطي دست از سينما و فيلم‌ساختن – و مهم‌تر از آن، كشور و مردم‌اش – برنداشته است. شايد دارم ساده‌لوحانه خوش‌بيني مي‌كنم، اما نمي‌دانم چرا فكر مي‌كنم اين روزها كه از حال و روز و سر و وضع همه چيز مي‌شود فهميد كه اوضاع جهان بر مدارِ مراد نيست، اتفاقاً از آن دوره‌ها و مقاطعي است كه به فيلمساز فرصت مي‌دهد دنيايش را دوباره كشف و با وضعيت امروز مطابق‌اش كند و قصه‌هايي از جنس و رنگ و بوي همان خوب‌هايش بنويسد و ازشان عكس بگيرد. تناقض‌هاي وحشتناك و حاشيه‌هاي خواسته و ناخواسته‌اي كه از هر طرف به دنياي سينمايي كيميايي سرايت مي‌كرد و يا به آن تحميل و سنجاق مي‌شد، چشم اسفنديار اين ده پانزده سال اخير عمر او بوده‌ است. ممكن است حاصل جمع اضداد همين حواشيِ گاه تلخ و دردساز و فرامتن‌هايي كه گاهي سايه‌شان روي متن اصلي بيش از حد سنگيني مي‌كرد و آن را به تاريكي مي‌برد، مي‌تواند سرچشمه‌ي جوشاني از قصه و حكايت و آدم و موقعيت باشد كه هنوز كه هنوز است، كسي به خوبي كيميايي بلد نيست روي نگاتيو ثبت‌شان كند. اين‌كه چرا در اين سال‌ها اين اتفاق نيفتاده، دلايلي دارد كه گفتم مي‌شود درباره‌شان لااقل به اندازه‌ي يكي از شخصيت‌هاي فيلم‌هاي خودِ كيميايي تحليل و تفسير نوشت…
اما امروز، بيش‌تر و پيش‌تر از همه‌ي اين چيزها، فيلمسازِ چيره‌دستِ ما احتياج به ساختن يكي از آن فيلم‌ها دارد كه حس و حال سينمايي‌اي خالص و ناب‌اش كاري كند كه صداي نفس تماشاگر بغل‌دستي در سالن‌هاي سينما به گوش برسد. آن‌وقت اگر در لايه‌هاي ظاهري ‌فيلم هم نشاني از تعهد اجتماعي و مبارزه‌جويي و حرف‌هاي آن‌چنانيِ الصاقي به سينما و دنياي كيميايي نبود، آن‌قدر سينمايي و پُر خون و گرم باشد كه ناخودآگاه - مثل هر قصه و فيلم خوب ديگري – لايه لايه شود و عمق پيدا كند و اين‌بار اين حرف‌ها نه از دهان شخصيت‌ها و رو به دوربين، بلكه از دل روايت و حال و احوال آدم‌هاي قصه بيرون بيايد. همان‌طور كه قيصر و گوزن‌ها و سرب و دندان مار اين ‌چنين بود و كيميايي موقع ساختن‌شان دل و دين‌اش را گرو عشق ابدي‌اش يعني سينما سپرده بود. الان دوباره وقتش رسيده كه كيميايي سراغ عشق اول برود و مثل همان جوان پر شور سال‌هاي سال قبل با دوربين و (به تعبير خودش) عكس‌نويسي سينمايي و مردان جذابي كه همديگر را قرص و محكم در آغوش مي‌گرفتند و گاهي همان قدر قرص و محكم هم تنها يا در كنار هم مي‌مردند، عشق‌بازي كند. شك نكنيد كه محصول چنين بازگشتي بار ديگر همه را به وجد خواهد آورد و كيميايي دوباره (مثل همتاي پُرتوان و بزرگش، داريوش مهرجويي) به چهره‌ي اول اين سينماي بي‌چهره تبديل خواهد شد.

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 13:50 توسط سحر 237 |


امیر قادری: سه انتخاب خوب. دست برگزار کنندگان جشن «شب کارگردانان» بعد از انتخاب‌های امسال‌شان، برای انتخاب‌های بعدی و برگزاری جشن‌های بعدی خالی شده؛ اما عیبی هم ندارد. زندگی به ما یاد داده که فرصت را از دست ندهیم. که چیزی را برای بعد نگه نداریم. این طوری در عوض امکانی فراهم شده برای من تا سه یادداشت درباره سه فیلمساز مهم این مملکت از سه نسل مختلف بنویسم، آن هم در آغاز تولید یا نمایش فیلم تازه‌شان، که در کارنامه حرفه‌ای هر کدام از این فیلمسازها خیلی تعیین کننده به نظر می‌رسد.

 و اول... مسعود کیمیایی؛ که دیگر موج یاری‌گری ندارد، فقط باید به خودش و عشق‌اش بچسبد، و به التماس ما

حالا در آغاز فیلم تازه‌ای که می‌خواهد شروع کند، باز تمام آرزو و عشق و شور و درد ما بدرقه راه آقای مسعود کیمیایی است. ربطی هم ندارد این آرزو و امیدی که نثارش می‌کنیم به چه نتیجه‌ای ختم شود. که فیلم بعدی‌اش را دوست خواهیم داشت یا نه. انتظارمان را برآورده می‌کند یا باز دوباره می‌فرستدمان برای فیلم و فیلم‌های بعدی. چاره‌ای غیر امید بستن نداریم. چون کاری که کیمیایی فیلمساز می‌‌‌تواند ( و می‌خواهد؟ ) برای‌مان انجام دهد، هیچ کس دیگری، هیچ فیلمساز دیگری نمی‌تواند. پیوند غریب و خون‌آلودش با اسطوره‌ها، هوش کمیاب‌اش و عشق نیرومند و ویرانگری که به سینما دارد و کاربلدی‌اش به عنوان یک تکنیسین در هیچ فیلمساز دیگری جمع نشده است، پس وقتی ابر و باد و مه و خورشید یاری کنند و در لحظه طلایی قرار داشته باشیم و غریزه استاد و هوش‌اش، با امواجی که در پیرامون‌اش قرار دارد، هم‌سو شوند، آن وقت «اتفاق»ای‌ می‌افتد که تمام این سال‌ها در آرزویش بوده‌ایم. برای چند لحظه هم که شده، ( حالا نه به اندازه نود دقیقه یک فیلم سینمایی ) چیزی خلق می‌شود که ارزش این همه انتظار را دارد. که مثل و مانند ندارد. که انرژی غریب سینما به عنوان یک هنر اسطوره‌پرداز را آزاد می‌کند. این تنها از مسعود کیمیایی برمی‌آید. بقیه فقط اطراف‌اش است. مطمئن باشید. شک نکنید. مشکل اما این جاست که فراهم کردن مقدمات آن «لحظه طلایی» دیگر خیلی سخت شده است. مسعود کیمیایی که حالا به عنوان نماینده یک نسل بزرگ از فیلمسازان این مملکت، در شب جشن کارگردان‌‌ها از او تقدیر شد، تنهاست. موقع نوشتن فیلمنامه تنهاست، موقع فراهم کردن مقدمات تولید تنهاست، وقت فیلمبرداری هم تنهاست. همه رفته‌اند و فقط حاشیه‌های دست و پا گیرشان مانده است. تار تنهایی؟! کیمیایی اول دریافت کننده امواج است، و تازه بعد از آن است که کارش را شروع می‌کند. باید از جامعه‌اش، از طبقه‌اش، از شهرش، از رفیق‌اش، موجی دریافت کند تا بعدش آن موج را با قدرت به سمت پرده سفید بفرستد. و فعلا موجی در کار نیست. فیلمساز بزرگ ما نشسته روی صندلی راحتی‌اش، با همه انتظارات یک ملت ( با وجود این پستی و بلندی‌ها، کسی شک دارد که او هنوز محبوب‌ترین است؟ ) و خاطره‌های خوش و ناخوش گذشته، و برخوردهای شکننده‌اش به عنوان یک هنرمند، با قدرت، و انتظاراتی که از او دارند. انتظاراتی که از او داریم. و مشکل از جایی شروع می‌شود که بر خودش فرض می‌داند، اصرار دارد، سعی می‌کند، تا به همه این انتظارها پاسخ دهد. انتظار سیاستمدار تا منتقد، روشنفکر تا رفیق گرمابه و گلستان. حالا که موج یاری‌گری نیست، اما انتظارها که هست. بیش‌تر از همیشه هم هست. خدا مسعود کیمیایی را جوری آفریده که آن چه در بیرون‌اش وجود دارد را جمع و جذب می‌کند؛ چه درخواست، چه انتظار، چه حاشیه، چه نیروهای محرک لذیذ بارور جذاب. و حالا که خبری از این آخری نیست، کیمیایی مانده و فقط آن انتظارها و حواشی ویران‌گر و تنهایی درونی و ابدی که با این چیزها درمان نمی‌شود. و از خاطر نمی‌رود و التیام نمی‌پذیرد مگر با فیلم ساختن.پس – حداقل این که امیدوارم – در غیاب همه آن شورها و شورش‌های ناب، مسعود کیمیایی به آن چه دم دست‌اش دارد، مال خودش است، بچسبد. به عشق غریب‌اش به سینما، به سلیقه و درک حیرت‌انگیزی که دارد. به آن چه مال خودش است و نه مال دیگران. به تصویر و تصوری که از یک کوچه تاریک بن‌بست پر از چند رفیق دارد. یا فضای باز بی‌حصاری که وسط‌اش یک مرد، دراز به دراز افتاده است. و برفی که پشت پنجره خانه می‌بارد و آتشی که آن بیرون توی خیابان روشن است و دو نفری که در خانه کنار هم نشسته‌اند. و چاقویی که شکم دشمن را از هم می‌درد. و اسبی که مرد زخمی را می‌برد. به درک رومانتیک ( و نه روشنفکرانه ) خودش از خودش. این تنهایی، فرصتی است برای بازگشت به خود. برای این که انتظارها و آرزوهای دیگران را دور بریزد. آن خاطره‌ها و تجربه‌هایی که در وجودش نهادینه شده‌، وجود دارند، او فقط باید فیلم‌اش را بسازد، که این‌ها همه همراه‌اش خواهند آمد. حالا و در آستانه فیلم بعدی، او می‌‌تواند بر درگاه بایستد و قبل صدور اولین فرمان «صدا، دوربین، بفرمایید»، تکلیف‌اش را با خودش روشن کند. که حالا در غیاب امواج یاری‌گر، یک بار دیگر از خودش، و از سینما مایه بگذارد. بیت: اگر بیای همون جوری که بودی کم‌میارن حسودا از حسودیفقط کافی است استاد در قلب‌اش را باز کند... حرف‌هایم رنگ و بوی تضرع و التماس دارند؟ صد در صد. دقیقا. آخر دل‌ام باز - فیلم که نه – حداقل یک سکانس از مسعود کیمیایی می‌خواهد.

"سينماي ما"

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 14:6 توسط سحر 237 |


دومين مراسم «شب كارگردانان سينماي ايران» برگزار شد

در دومين شب كارگردانان سينماي ايران، 4 كارگردان سينماي ايران (ابراهيم حاتمي‌كيا، مسعود كيميايي، ناصر تقوايي و پرويز شهبازي) و يك تهيه‌كننده قديمي (عباس شباويز) تنديس «كانون كارگردانان» و جوايز نقدي شب كارگردانان را به‌دست آوردند. دومين شب كارگردانان، ديشب طي مراسمي در تالار مهرباني مجموعه ورزشي انقلاب برپا شد. بنا بر اين گزارش، در شروع برنامه محمدرضا شهيدي‌فر كه اجراي اين برنامه را بر عهده داشت، از عليرضا رئيسيان رئيس كانون كارگردانان سينماي ايران خواست تا با سخنراني خود، مراسم را آغاز كند.

قاسمي: همكاري با جريانات فرهنگي را ادامه مي‌دهيم

مجيد قاسمي مدير عامل بانك پاسارگاد كه حامي اين برنامه بود سخنران بعدي اين مراسم بود. وي ضمن اعلام آمادگي بانك پاسارگاد براي حمايت از فعاليت‌هاي هنري و فرهنگي گفت: بانك پاسارگاد افتخار دارد تا به عنوان جوان‌ترين بانك كشور كه در سطح جامعه، در مقياس زيادي مورد اعتماد قرار گرفته و همكاري خود را با جريانات فرهنگي و هنري به شكلي وسيع و دامنه‌دار ادامه دهد.

*فرمان آرا:كاش زودتر در چنين مجامعي شركت مي‌كردم

در ادامه مراسم بهمن فرمان‌آرا براي اعلام اولين بزرگداشت اين مراسم روي صحنه رفت وگفت: اولين بار است كه در چنين مراسمي شركت مي‌كنم اما از اين واقعه بسيار خوشحالم و آرزو مي كنم كاش زودتر از اين در چنين مجامعي شركت مي‌كردم. وظيفه‌اي كه به من محول شده براي من بسيار با ارزش است چون تقدير از يكي از مهم‌ترين كارگردانان سينماي ايران به عهده من گذاشته شده. ممكن است آثار ما مثل هم نباشد اما يادمان هست كه هر كسي چقدر زحمت كشيده و از كجا آمده. در كار كارگرداني پستي و بلندي‌هاي زيادي است اما مهمترين چيز در اين كار تداوم است كه كار آساني نيست.
اين فيلمساز به دليل تداوم آثارش ارزش زيادي دارد و من او را هم به عنوان دوست مي‌شناسم و هم جنس كارش را مي‌شناسم و نكته ديگر اين است كه او اولين فيلم موج نوي سينماي ايران را ساخت و همه مي‌دانند موج نو با فيلم «قيصر» شروع شد.

*كيميايي:در آن سالها يك نوع فيلمسازي وجود داشت...

مسعود كيميايي در ميان تشويق حضار به روي سن رفت و پس از تشكر از بهمن فرمان‌آرا گفت: ما زياد دور از هم شروع نكرديم و به هم نزديك بوديم. آن سالها، سال‌هاي يك نوع فيلمسازي بود كه ساخت آن يك نوع فيلم هم مشكل بود. حالا مي‌توان انواع فيلم‌ها را ساخت، اما آن يك نوع فيلمسازي كار خيلي سختي بود. مسعود كيميايي با اشاره به «فرامرز قريبيان» در ميز روبروي سن، گفت: دو چهارپايه كوچك و يك جاي كوچك در كنار سينما دماوند كه حالا بسته شده، وجود داشت كه ما هم هميشه روي آن چهارپايه‌ها مي‌نشستيم. 9 ساله‌مان بود كه سينما معلم‌مان شد و اگر بايد فيلمي را چند بار مي‌ديديم چند بار به آنجا مي‌رفتيم. آن سالها سال‌هاي سختي بود كه حتي تلويزيون هم نداشت.
در ادامه، با تشويق حضار، لوح قدرداني، تنديس كانون كارگردانان و مبلغ 25 ميليون ريال از طرف بانك پاسارگاد جايزه‌اي بود كه به مسعود كيميايي داده شد.


*داد:فرصت نكردم علاقه مندي ام را به حاتمي كيا ابراز كنم

در بخش بعدي اين مراسم سيف‌الله داد به روي صحنه رفت و گفت: خوشحالم كه بناست از يكي از كارگردان‌هايي كه فرصت نكردم علاقه‌مندي‌ام به كارهايش را اظهار دارم، تقدير كنم. او كارگرداني است كه همه چيزش فوق‌العاده است و از كارگردانان خوب سينماي بعد از انقلاب است.

*حاتمي كيا:بايد خودمان ،خودمان را درك كنيم

پس از نام بردن از «ابراهيم حاتمي‌كيا»، وي بر روي صحنه حضور يافت و گفت: مدت‌ها است كه فكر مي‌كنم از محرومين اين فضا بوده‌ام و با اينكه در تشكيل كانون كارگردانان نقش داشته‌ام، اما زياد در فضاي آن حضور پيدا نكرده‌ام، در حالي كه ما احتياج به اين فضا داريم و بايد خودمان، خودمان را درك كنيم كه براي درك متقابل به فضايي دوستانه احتياج داريم. من خودم را جزء فيلمسازان قديمي مي‌دانم. ما بعد از انقلاب عمري را گذرانديم و اكنون نسل بعدي ما با تلاشي فراوان به كار مشغول هستند.
وي با اشاره به كليپي كه در اين مراسم همراه سرود اي ايران به نمايش درآمد،گفت: وقتي اين كليپ را ديدم، ديدم كه چقدر اين تصاوير زياد، عميق و قابل احترام است و چقدر براي اين سينما زحمت كشيده شده و خاطره ساخته شده است. اميدوارم از اين دور هم جمع شدن‌ها كه متاسفانه در فرهنگ ما كم است، بيشتر داشته باشيم و همديگر را زيادتر ببينيم.
در ادامه، با تشويق حضار، لوح قدرداني، تنديس كانون كارگردانان و مبلغ 25 ميليون ريال از طرف بانك پاسارگاد به ابراهيم حاتمي‌كيا داده شد.

*ميلاني:شهبازي بيان شاعرانه‌اي از واقعيت ها دارد

«تهمينه ميلاني» براي معرفي سومين نفري كه قرار است از او قدرداني شود به روي صحنه رفت و گفت: من افتخار دارم جايزه يك كارگردان نسل سومي را بدهم. به يكي از كارگردانان خوبي كه هر كسي به گونه‌اي در موردش صحبت مي‌كند. يكي مي‌گويد فيلمساز واقع‌گرا و كس ديگري مي‌گويد نماينده خوب نسل سوم كه بيان شاعرانه‌اي از واقعيت‌ها دارد. من داور جشنواره‌هاي زيادي بوده‌ام و آثار زيادي را از فيلمسازان جوان در اين جشنواره‌ها ديده‌ام اما آثار «پرويز شهبازي» كيفيت واقعا بالايي دارد.

*شهبازي:اين قدرداني برايم گوارا است

«شهبازي» در ميان تشويق حضار روي صحنه رفت و گفت:اين قدرداني براي من اسباب افتخار است و احترام خودم را نسبت به كساني كه من را شايسته اين قدرداني دانسته‌اند، ابراز مي‌كنم.
وي ادامه داد: اگر فكر كنم اين قدرداني به خاطر ارج نهادن به سينما و تلاش فيلمساز براي در اختيار گذاشتن تخيل آزاد در معرض ديد عموم است، اين قدرداني برايم گوارا است.
در ادامه، با تشويق حضار، لوح قدرداني، تنديس كانون كارگردانان و مبلغ 25 ميليون ريال از طرف بانك پاسارگاد به پرويز شهبازي داده شد.

*الوند:«ناصر تقوايي» فيلمسازي بود كه با رنج و سختي فيلم ساخت

«محمدرضا شهيدي‌فر» در مورد قدرداني از يك شخص تابناك حرف زد و «سيروس الوند» براي معرفي اين شخص به روي صحنه رفت.
الوند گفت: در دهه 40 حرف جامعه را ادبيات مي‌زد و سينما خاموش بود. در آن زمان هم مثل امروز تهيه‌كننده‌ها و سينماداران بر فيلم‌ها حكومت داشتند و سينما به دست آنها هدايت مي‌شد. در اين شرايط جواني كه به ادبيات توجه داشت ظهور كرد. جواني كه با تلاش خودش و بعضي از دوستانش فيلمي ساخت كه هنوز هم بر بالاي قله پرافتخار سينماي ايران حضور دارد و ما هنوز در كار سخت و پيچيده «آرامش در حضور ديگران» اوج مهندسي سينما را مي‌بينيم.
وي افزود: «ناصر تقوايي» فيلمسازي بود كه با رنج و سختي فيلم ساخت و نساخت و به دلايل زيادي كه همه مي‌دانيم، بسياري از فيلم‌هايش را نيمه كاره رها كرد. نمي‌دانم چرا اين روزها چندين سال طول مي‌كشد كه كسي مثل كيميايي و تقوايي فيلم بسازد اما اين كار بايد بشود چون جوانان نياز به ديدن فيلم‌هاي اين بزرگان دارد.

*قربييان:همكاري با «تقوايي» آرزوي من بود
«فرامرز قريبيان» نيز بر روي صحنه حاضر شد و گفت: دادن جايزه به ناصر تقوايي براي من افتخار بزرگي است و تعجب مي كنم كه چرا من بايد اين جايزه را بدهم. هميشه آرزو داشتم در فيلمي از «ناصر تقوايي» حضور داشته باشم و اين آرزو نزديك بود در فيلم «زنگي و رومي» به حقيقت تبديل شود اما متاسفانه اين فيلم نيمه كاره ماند و اين آرزو هنوز در دلم هست.

*تقوايي:شرط كرده بودم بالاي سن نيايم

ناصر تقوايي در ميان تشويق شديد حضار به روي صحنه رفت و گفت: بچه‌هاي كانون با من خلف وعده كرده‌اند.وظيفه‌ من بود كه هميشه و همه‌جا براي كمك و مشورت با كانون در آنجا حاضر باشم ولي شرط كرده بودم بالاي سن نيايم. چون دوست دارم اگر قرار است روي صحنه حضور داشته باشم به اتكاي كارهاي گذشته‌ام نباشد و به خاطر كار تازه‌ام روي صحنه حاضر شوم.
در ادامه، با تشويق حضار، لوح قدرداني، تنديس كانون كارگردانان و مبلغ 25 ميليون ريال از طرف بانك پاسارگاد و از دستان الوند و قريبيان به ناصر تقوايي داده شد.
آخرين بخش برنامه قدرداني از يك تهيه‌كننده باسابقه‌ در سينما بود كه قرار بود توسط مسعود جعفري جوزاني و مسعود كيميايي معرفي شود كه به علت غيبت جعفري‌جوزاني، مسعود كيميايي به تنهايي روي صحنه آمد.
وي گفت: حياط كوچه فقيرانه‌اي بود كه 4 اتاق داشت و فيلم‌هاي امير نادري، قيصر، آثار جلال مقدم و فيلم‌هاي زياد ديگري در آن اتاق كه عباس شباويز مديرش بود و با چنگ و دندان فيلم مي‌ساخت، براي سينماي ايران ساخته شد.

*شباويز:من به سينماي ايران پس از انقلاب افتخار مي‌كنم

شباويز پس از حضور برروي صحنه و تشكر از كانون كارگردانان گفت: در دوراني كه آقاي كيميايي اشاره كوچكي به آن كرد فيلمسازان معروفي كار مي‌كردند كه نمي‌دانستند چه مي‌كنند. ابراهيم گلستان و فرخ غفاري دو فيلم براي موج نوي سينماي ايران ساختند و هر دو ضرر كردند. چون هيچ جايي نبود كه به اين نوآوري كمك كند. آدم‌هايي در ارگان‌هاي دولتي و وابسته به دربار در راس امور بودند و مايملك فرهنگي ، اجتماعي و اقتصادي ما زير سلطه غرب بود اما ما مبارزه را شروع كرديم و سعي كرديم با همه مشكلات روبرو شويم. وزير دارايي، شهردار تهران و وزير فرهنگ و هنر در زمان طاغوت همه كاره سينماي ايران بودند و ما سعي مي‌كرديم آنها را دور بزنيم در چنين شرايطي انجام كارهاي اجتماعي بسيار سخت بود اما فيلمسازاني كه موج نو را ساختند در نهايت شجاعت گرد هم آمدند و ما در همان اتاق‌هاي كوچك شروع به جوان‌گرايي كرديم.
وي در ادامه با اشاره به كارگردانان درخشان سينماي ايران پس از انقلاب گفت: من به سينماي ايران پس از انقلاب افتخار مي‌كنم و به كارگرداناني كه دست خود را در دست نسل برخواسته از متن انقلاب گذاشتند و همراه با آنها فيلم ساختند نيز افتخار مي‌كنم.
در ادامه، با تشويق حضار، لوح قدرداني، تنديس كانون كارگردانان و مبلغ 20 ميليون ريال از طرف بانك پاسارگاد به عباس شباويز داده شد.
پس از اهداي جايزه به شباويز دومين جشن شب كارگردانان سينماي ايران در ميان تشويق حضار به پايان رسيد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 14:2 توسط سحر 237 |


اسامي سينماگران اهداکننده جوايز کارگردانان منتخب سه نسل فيلمسازي سينماي ايران در دومين شب کارگردانان اعلام شد. روابط عمومي دومين شب کارگردانان سينماي ايران اعلام کرد؛ در آخرين نشست شوراي برگزاري اين مراسم از بين گزينه هاي مختلف پس از در نظر گرفتن موارد مقتضي، ترکيب فيلمسازان زير به عنوان اهدا کننده جوايز کارگردانان منتخب دومين شب کارگردانان سينماي ايران به دست آمد. بنا بر مصوبه شوراي برگزاري مراسم، در دومين شب کارگردانان سينماي ايران، بهمن فرمان آرا، سيف الله داد و تهمينه ميلاني جوايز فيلمسازان منتخب را اهدا خواهند کرد. همچنين مسعود کيميايي و مسعود جعفري جوزاني نيز به عنوان اهداکنندگان جوايز تهيه کننده برگزيده انتخاب شدند. اين سينماگران جوايز 25 ميليون ريالي اهدايي از سوي بانک پاسارگاد حامي مالي مراسم را به فيلمسازان منتخب تقديم خواهند کرد. اين بانک در اقدامي ديگر تمامي اعضاي کانون کارگردانان سينماي ايران را به عضويت خود درآورد. دومين شب کارگردانان سينماي ايران امروز با حضور فيلمسازان نسل هاي مختلف سينماي ايران، تعدادي از اعضاي شوراي مرکزي صنوف مختلف و مديران سينمايي دوره هاي مختلف کشور با اجراي محمدرضا شهيدي فر در تالار مهرباني ورزشگاه انقلاب برگزار خواهد شد

+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 13:49 توسط سحر 237 |


مرتضي شايسته تهيه‌كننده فيلم جديد مسعود كيميايي شد.
« شريك » عنوان فيلمنامه جديد مسعود كيميايي است كه قرار است پس از طي مراحل اخذ پروانه ساخت، خردادماه جلوي دوربين برود.
« شريك » جايگزين فيلمنامه « محاكمه در خيابان » شده است. « شريك » مانند فيلمنامه قبلي كيميايي يك اثر خياباني به حساب مي‌آيد. مرتضي شايسته كه تهيه‌كنندگي « شريك » را بر عهده دارد گفت: « بزودي درخواست پروانه ساخت اين پروژه را به اداره نظارت و ارزشيابي وزارت ارشاد ارسال مي‌كنيم. به احتمال فراوان با آغاز پيش‌توليد « شريك »، اين فيلم خرداد ماه در تهران كليد مي‌خورد. »

مسعود كيميايي نيز با تأييد اين خبر گفت: « فيلمنامه « شريك » را خودم نوشتم. نگارش آن به تازگي به پايان رسيده و قصد دارم اين فيلم را به تهيه‌كنندگي مرتضي شايسته كليد بزنم. »

كيميايي درباره مضمون فيلمنامه « شريك » گفت: « اين همان فيلمنامه‌اي است كه مدت‌ها قصد داشتم آن را جلوي دوربين ببرم. يك فيلم با نگاه خودم در خيابان‌هاي جنوب شهر. »
« شريك » داستان دو دوست است كه در مقطعي از زندگي به هم مي‌رسند تا براي رهايي از شرايط سخت پيش‌رويشان به هم كمك كنند.به گفته كيميايي تاكنون تنها حضور پولاد كيميايي در اين فيلم قطعي شده است. اين كارگردان قصد دارد از يكي از بازيگران مدرسه بازيگري‌اش براي نقش زن « شريك » استفاده كند. بعد از « ردپاي گرگ »، « تجارت » و « سربازهاي جمعه » اين چهارمين همكاري مسعود كيميايي و هدايت فيلم است

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 16:26 توسط سحر 237 |


فوتبال از آن پديده‌هايي است كه آدم‌ها در هر سن‌و‌احوالي نمي‌توانند به طور مطلق در برابرش بي‌واكنش باشند. حتي آنها كه ‌مي‌گويند از آن بيزارند، به روشني به آن پرداخته‌اند و دارند با ابراز نفرت، واكنش ‌نشان مي‌دهند. اين ماجرا در خصوص آدم‌هاي فرهنگي سر و شكل خاصي به خودش ‌مي‌گيرد؛ چون آنها به‌هرحال چشمي‌ هم به آثار اجتماعي فوتبال دارند و ارزش هيجان را به منزله يك راه درروي رواني و حسي، فهم ‌مي‌كنند. چشم شما اينها را چطور ديده؟ چيزي به اسم خاطره فوتبالي برايتان آنقدر جدي بوده كه بماند و مرجع بحث و نقلي بشود؟
اين كه ‌مي‌گويي، به‌هرحال هست. بيت درستش همان است كه «هيچ كس نسبت به فوتبال بي‌تفاوت نيست». من خاطره‌هايي دارم از تيم‌هايي كه آن وقت‌ها در فوتبال تهران و ايران بالا بودند. تيم دارايي يادم ‌مي‌آيد. تاج و پرسپوليس يادم ‌مي‌آيد. بابت ريشه‌هاي درباري تيم تاج، آنهايي كه آن موقع احساس سياسي داشتند و انتخاب‌شان پرسپوليس بود. يك دليلش هرچند صوري، ولي به‌هرجهت «سرخي» پيراهنش بود. دليل ديگر اين بود كه تصويري از خودش داده بود كه خيلي مستقل به نظر ‌مي‌آمد. برخلاف اتفاقات فرهنگي كه تمام زيرورويش را ‌مي‌كاويديم، در اين جور مسائل كمي‌ از دورتر تصويرها را ‌مي‌پذيرفتيم و كنجكاوي نمي‌كرديم. هنوز هم برايم مهم نيست كه اين تصوير مستقلي كه از پرسپوليس در ذهن داشتيم، درست بود يا نبود. اين در ذهن نسل ما ماند. چيزي كه مهم است، اين است كه كسي مثل من بايد روراست بگويد كه فوتبال نمي‌شناسد. آنهايي كه متخصص اين ماجرا هستند، وقتي حرف ‌مي‌زنند، من خيلي لذت ‌مي‌برم...


در تلويزيون؟
الان منظورم حرف زدن در حضور بود. مثل خيلي آدم‌هاي نسل ما، اوج حس فوتبالي من وقتي است كه تيم ملي‌مان بازي ‌مي‌كند. اينجا ديگر جهت دارم. منطق فوتبال و علاقه به برد تيمي‌كه بهتر بازي كرده هم هيچ بهايي ندارد. وقتي تيم با اعراب بازي ‌مي‌كند، خيلي جدي و شديد دوست دارم اعراب را ببريم. اين برايم حسي قديمي‌است. بردن اعراب هميشه برايم جالب بوده


به دلايل حسي و شخصي يا با پس‌زمينه‌هاي تاريخي؟
يك حس است ديگر. همه را باهم در خودش دارد. ما با عرب‌ها درگيري غير از فوتبال هم زياد داشته‌ايم. مثل جنگ و قبل‌ترش.


خب، علاقه به تيم ملي كه طبيعي است، غير از تيم ملي چطور؟ ديده‌ام كه گاهي به تيم‌هايي گرايش داريد. مثل پدر من كه بابت همراهي با ماها به تيم‌هاي محبوب ما علاقه نشان ‌مي‌داد، ديده‌ام كه با پولاد همراهي ‌مي‌كنيد. او هم كه بزرگ شده آلمان است و دوستدار تيم ژرمن‌ها...
بله، همين است شايد. با بايرن‌مونيخ ميانه دارم. با تيم‌هاي ايتاليايي و جنس فوتبال‌شان ميانه دارم. در اسپانيا يك موقعي رئال‌مادريد را دوست داشتم ولي از وقتي شنيدم رئال مال پولدارهاست و بارسلونا خيلي كارگري و مرد‌مي‌است، نظرم برگشت.


البته پيرو همان كه ‌مي‌گوييد در اين زمينه حرفه اي نيستيد، ديگران ‌مي‌توانند بابت اين كه شما را به علايق خودشان نزديك كنند، گول‌تان بزنند و اطلاعات غلط بدهند! مثلاً همين بارسلونا با اين كه وابستگي رئال به دربار اسپانيا را ندارد و تيم سلطنتي نيست، به‌هرحال از ثروتمندترين باشگاه‌هاي دنياست و ‌مي‌بينيد كه بازيكنان بسيار گراني مثل رونالدينيو، مسي و اتوئو را ‌مي‌خرد.
راست ‌مي‌گويي. گولم هم ‌مي‌زنند (باخنده). ولي انگار اين به ناف ماست كه هميشه آن جايي باشيم و جانبداري كنيم كه فقرا هستند.


يعني همين حس را نسبت به آفريقايي‌ها هم داريد؟ مثلا در جام‌هاي جهاني دوست داريد بيايند بالا؟ يعني كلا در فوتبال فقيرنوازيد؟
هميشه. حتي فارغ از اينكه با چه تيمي‌طرف باشم، وقتي يك تيم يكي ‌مي‌زند و بعد دوتا ‌مي‌خورد، به شدت طرفدارش ‌مي‌شوم و دوست دارم باز بزند و دست كم مساوي بگيرد. از اين مظلوم واقع شدنش دلم ‌مي‌سوزد.


حتما اين بحث‌هاي فسيل برخي اهالي فرهنگ را شنيده‌ايد كه ‌مي‌گويند فوتبال ورزش لمپن‌هاست. به عنوان يك آد‌م ‌فرهنگي واكنشي داريد؟
من ‌مي‌گويم بياييم برعكس نگاه كنيم. مثلا لابد همين‌ها ‌مي‌گويند تنيس يا اسكي ورزش لمپن‌ها نيست، درست؟ در حالي كه نگاه ‌مي‌كنيم، ‌مي‌بينيم قهرمان‌هايي كه ما در اسكي داشته‌ايم، همان بچه محل‌هاي شمشك و ديزين هستند. در تنيس هم همين‌طور. يا مثلا در بسكتبال كه به ورزش دانشجويي معروف است. در همه اينها قهرمان‌هايي داريم كه از بين بچه‌هاي توپ جمع‌كن پيدا شده‌اند و بالا آمده‌اند و حتي تا كمي بعد از قهرماني هم همان دوروبر ‌مي‌پلكيدند. اصلا اينكه چارچوب درست كنيم و براي دسته‌ها و آدم‌ها تعريف بسازيم، غلط است. همه جور آد‌مي‌ ‌مي‌تواند شيفته فوتبال بشود. چه اينجا و چه هر جاي ديگر دنيا. همين كه راجع به بارسلونا گفتي و ذهن مرا از آن چارچوبي كه براي خودم ساخته بودم كه اين تيم كارگري است، در آوردي چقدر درست گفتي. اين همان چارچوب نساختن است.


اما همين علاقه به فوتبال هر وقت عموميت پيدا ‌مي‌كند و براي خيلي‌ها دغدغه جدي ‌مي‌شود، بلافاصله تعابير سياسي هم اطرافش ‌مي‌سازند. مثلا واكنش خيلي‌ها و از جمله سياسيون در زمان شاه اين بود كه شاه دارد با تقويت فوتبالدوستي و با پخش مسابقات فوتبال سر مردم را گرم نگه ‌مي‌دارد.
اين ديگر آن معني را نمي‌دهد. اين ديگر آن نيست كه بگوييم اينها دارند با حرف‌شان چارچوب درست ‌مي‌كنند. اين حرف‌ها را شما در هر نسلي شنيده‌ايد. من حتي آن اهداف را نفي نمي‌كنم. شايد از اين دست زمينه‌ها هم داشته باشد ولي من دوست دارم از اين زاويه نگاهش كنيم كه مردم بايد يك‌جايي فريادشان را بزنند. چقدر بهتر كه خيلي كنترل‌شده و پاكيزه، بروند در يك استاديوم بزنند. اين حرف كه ‌مي‌خواهند سر مردم را گرم كنند و غيره، ريشه‌اش به آمريكاي لاتين بر مي‌گردد و از اول مال ما هم نيست، در شيلي بوده و در آرژانتين. حتي در همين دو دهه اخير خيلي‌ها اين بحث را درباره مارادونا به راه انداختند كه در واقع انگار براي سرگرم كردن مردم آمده و حكومت بهش بال‌وپر داده تا بهتر بر كارهاي خودش سرپوش بگذارد و اين حرف‌ها.


كسي هم نمي‌گويد كه آن نبوغ، با بال‌وپر دادن هيچ حكومتي به دست نمي‌آيد!
خب، به‌هرحال گرايش‌هاي مخالف خاني حتي اينجا هم مطرح ‌مي‌شود. اگر آدم ‌مي‌خواهد جلوي اين حرف‌ها مقاومت كند و همچنان فوتبالدوست بماند، دنبال بازيكناني ‌مي‌گردد كه خيلي سرشان پيش تاج و تخت خم نباشد و كج نباشد. به‌هرجهت اين انتخاب ما بود در آن سال‌ها. در دوره‌اي كه پروين بود، كلاني بود، خصوصا قليچ‌خاني بود. بچه‌هايي كه در خيابان شلوغ ‌مي‌كردند، ‌مي‌گشتند و تيم و بازيكني را پيدا ‌مي‌كردند كه سر و شكل اپوزيت داشته باشد. اصلا ببين، اين گرم‌آوري فوتبال، من ديده‌ام كه از خودش يك هيجان غيرورزشي هم پديد ‌مي‌آورد. من اين را از خيلي دورتر نگاه كرده‌ام. آدم‌هايي را در خيلي محله‌ها سرصحنه فيلم‌هايم ديده‌ام كه برايشان مهم است من يا فلان بازيگر فيلم، طرف چه تيمي‌ هستيم. وقتي داشتيم صحنه آخر فيلم اعتراض را ‌مي‌گرفتيم، همزمان شده بود با روز مسابقه پرسپوليس- استقلال. مردم، آنهايي را كه سر صحنه كار ‌مي‌كردند و تصادفا رنگ قرمز يا نارنجي تن‌شان بود، تشويق ‌مي‌كردند.


گفتيد حرف‌هاي آدم‌هاي فوتبالي، در حضور برايتان جذاب است. گزارش‌هاي فوتبال در تلويزيون چطور؟ به‌هرحال صدا و بيان هم هميشه در كار شما دوبلورها و بازيگران، محور بوده. نسبت به كار گزارشگران فوتبال، نظر تفكيك شده هم داريد؟
نه، واقعا اين‌جور حرفه‌اي نيستم كه يكي‌يكي را دقيق بشناسم و جدا كنم ولي در خصوص كل ماجراي فوتبال ديدن از طريق گزارش‌هاي ورزشي تلويزيون، اين را بايد بگويم كه فوتبال برايم اساسا يك پديده تلويزيوني است. در عمرم بيشتر از چهار، پنج بار استاديوم نرفته‌ام اما در همين چند نوبت هم چيزي از بازي دستگيرم نشد. توي زمين چشمم توپ را پيدا نمي‌كرد يا در سرعت، شلوغي و دوري، گمش ‌مي‌كرد و نمي‌توانست جا و جهتش را دنبال كند! اينكه ‌مي‌شد، ديگر همه چيز را گم ‌مي‌كردم. گل را، گلزن را. نبود صداي گزارشگر باعث ‌مي‌شد ندانم بايد كي و چي را ببينم، ندانم كي گل زده، كي روي كي خطا كرده، كي به كي پاس داده.


منهاي گزارش گزارشگر، چه عناصري از تصويرهايي كه فوتبال در تلويزيون ‌مي‌سازد، برايتان موثر است؟
از همان اولين بارها كه فوتبال را در تلويزيون ديدم و شناختم، به اجزاي سينمايي ماجرا كشيده ‌مي‌شدم. مثلا دكوپاژ برايم مطرح ‌مي‌شد. يادم است خيلي اوايل، دو دوربين را گذاشته بودند دو طرف دو ضلع طولي زمين؛ يكي زير جايگاه و آن يكي، رو‌به‌رويش! وقتي تصوير از اين يكي به آن يكي كات يا سوئيچ ‌مي‌شد، نمي‌فهميدي كدام تيم بالاي زمين است و كدام، پايين!


واقعا هم يكي از بهترين مثال‌هاي درس خط فرضي در دكوپاژ، جهت حركت و قرار گرفتن بازيكنان فوتبال است. ولي اين بازي يك نكته فني است. تصويرهاي حسي چطور؟ چيزي كه شهود و مكاشفه‌اي خلق كند. فوتبال چنين تصويرهايي برايتان ساخته؟
خيلي. گاهي اصلا بازي را ول ‌مي‌كنم چون چشمم و ذهنم ‌مي‌رود به ميزانسني كه بازيكن‌ها ‌مي‌سازند. مثلا دو نفر توي زمين سبزند؛ يكي ‌مي‌آيد توي كادر و ‌مي‌شوند سه نفر. بعد يكي توپ را ‌مي‌زند و دوربين توپ را دنبال ‌مي‌كند تا برسد به نفر چهارمي. وقتي اينها رنگ‌هاي مشخصي پوشيده باشند، مثلا يكي سرخ و ديگري سفيد، خيلي زيبا ‌مي‌شود و حتي معني پيدا ‌مي‌كند. زيبايي‌شناسي پيدا ‌مي‌كند. ‌مي‌شود اين جابندي را ديد و لذت برد
.


اين را ديده‌ايد كه فوتبال مثل آيين‌هاي جمعي، حتي مثل آيين‌هاي جهاني و ديني، آدم‌ها را به طور موقت از نياز به دسته‌بندي و رتبه‌بندي فرهنگي و سياسي و اقتصادي و غيره، بي‌نياز ‌مي‌كند؟ ديده‌ايد كه پاي فوتبال، همه هم‌سطحند و طبقه‌اي انگار نيست؟ كه بچه‌هاي پاپتي مكزيك توي همان استاديو‌مي‌‌ ‌فرياد شادي سر ‌مي‌دهند كه مثلا مقامات همين كشور هم نشسته‌اند و به همان فريادهاي مردم با لبخندي واكنش نشان ‌مي‌دهند؟
البته اين بخش‌هايش كه حتما در تلويزيون ما نشان داده نمي‌شود ولي از اينكه فوتبال حصار و محدوده ندارد، خيلي خوشم ‌مي‌آيد. شيفته آن هواداران ديوانه‌اي هستم كه وقت‌هايي همه موانع را ‌مي‌شكافند و خودشان را ‌مي‌رسانند به تيم يا بازيكن دلخواهشان. اين خيلي ستودني است. انساني‌ترين خواسته يك جوان است. اوج اين مسير است كه يك بازيكن تا چه حد براي او منزلت دارد كه اينقدر پايش ‌مي‌ايستد. او ‌مي‌داند كه بابت دويدنش وسط زمين، ‌مي‌گيرندش و جريمه و شايد كتك در انتظارش است. ولي قلبش اين رفتن و زدن به دل زمين سبز را ازش ‌مي‌خواهد. اينها را ديده‌ام و برايم شگفت‌انگيز است. در فضاي سينما، ديگر تقريبا دوره تماشاگران شيفته‌اي كه از زير دست‌وپاي ديگران هم شده، خود را به ستاره محبوب‌شان ‌مي‌رساندند، گذشته و در خود ورزش هم هيچ‌وقت اين اتفاق مثلا براي وزنه‌بردار يا كشتي‌گير نمي‌افتد.


اين جور بت شدن و محبوب شدن برخي بازيكنان فوتبال، به نظرتان روي همان فقرايي كه گفتيد بهشان گرايش داريد، چه اثري دارد؟ براي آن بچه فقير، اين شيفتگي نوعي خود گول زدن است يا اينكه به كارش ‌مي‌آيد؟ دقيق‌تر بگويم؛ مستندي ديده‌ام به نام «كدام استقلال؟ كدام پيروزي؟» از مسعود ده‌نمكي. مونتاژ موازي بسيار دم‌دستي داشت بين تصاويري از كتاني‌هاي پاره پسرك بي‌پولي كه كنار زمين تمرين يك تيم مشهور تهراني، پا ‌مي‌كوبيد و تشويق ‌مي‌كرد و كفش‌هاي گران قيمت بازيكن‌هاي مورد علاقه او در همان زمين تمرين! شما كه خيلي از همين فيلمسازان، مدعي‌اند نگاه اجتماعي‌نگر را از شما دارند، اين مقوله را چطور ‌مي‌بينيد؟
بگذار اينجور بگويم كه آن دو تصوير از دو جور كفش، هر دويش يكي است. آن جوان بازيكن كه آن كفش گران را پوشيده، هم‌طبقه همان بچه پاي‌كوبان كنار زمين است. ورزش براي آدم‌هاي درگير، طبقه پايين، آدم‌هاي عصبي است. اينها هستند كه ‌مي‌خواهند چيزي را فتح كنند. انگيزه دارند، ميل به كسب و گسترش دارند.


پس معتقديد ورزش براي طبقه گرفتار، حتي اميدسازي هم ‌مي‌كند؟
حتما. اصلا طبيعتش اين است. همين چند شب پيش بازيكن معروفي آمد در يك برنامه تلويزيوني ما كه به گمانم هنوز نسبت به كاپشن چر‌مي‌ تازه‌اش، ذوق‌زدگي داشت و هول همان بود. رفتاري با آن ‌مي‌كرد كه در قاب تلويزيون به وضوح مشهود بود. خب، چرا ما فكر ‌مي‌كنيم اين آدم طبقه‌اش را عوض يا فراموش كرده؟ اين همان است، پوسته بيروني‌اش را با تغيير بالاپوش، عوض كرده ولي هنوز رفتار واقعي و عادي خودش را با آن ‌مي‌كند؛ بي‌محاسبه.


شنيده‌ايد كه گاهي شما را به لحاظ محبوبيت، با علي پروين مقايسه ‌مي‌كنند؟ نظري دراين‌باره نداريد؟
بله، حتي شنيده‌ام كه مثلا من و او را ‌مي‌گويند «دو سلطان» و اينها. ولي به‌هر‌جهت علي پروين را دوست دارم. آدم دوست‌داشتني‌اي است. بدون اداهاي آكادميك، بدون دانسته‌هاي روز، مربيگري كرد و در كل موفق هم بود.


اين موفقيت را نتيجه چه ‌مي‌بينيد؟
برخورد مديرانه و درست با بازيكنان. من راستش هنوز نفهميدم كه با اين بحث‌هاي روز و علمي، مربي دقيقا چكار ‌مي‌كند؟ بگذاريد راحت‌تان كنم، من هنوز آن عقل را در فوتبال ندارم كه باور كنم فلان دو تعويض مربي نتيجه داد، چه و چه. من معتقدم بازيكن كه ‌مي‌رود توي زمين، خودش است. خودش ‌مي‌شود. كار خودش را ‌مي‌كند. چون رها شده، رها ‌مي‌شود.


جالب شد! يعني ‌مي‌گوييد كار مربي فقط روانشناسي بازيكن و موقعيت تيمي‌ است؟
من اينجوري ‌مي‌فهمم. در فوتبال ايران، همين‌ها كه حسي كار ‌مي‌كنند و تشخيص ‌مي‌دهند بازيكن گاهي با بدوبيراه و گاهي با تقويت روحيه جان ‌مي‌گيرد، موفق‌ترند. اينها بهتر از لپ‌تاپ كار ‌مي‌كنند؛ چون انرژي رهاشده بازيكنان را جهت ‌مي‌دهند. وگرنه واقعا كدام بازيكني خط‌كشي‌هاي مربي‌اش روي وايت‌بورد را اجرا ‌مي‌كند؟ اصلا شلوغي‌ها و توي پاي هم رفتن و شرايط بازي مگر از اول قابل پيش‌بيني است كه بگوييم مربي تيم را راه انداخت و راه برد؟!


اگر كسي پيدا شود و در بحث بر سر بازي در سينما هم همين را بگويد كه بازيگران از لحظه شنيدن «بيب» دوربين، خود به خود و خارج از اراده و اداره فيلمساز بازي ‌مي‌كنند، چه جوابي ‌مي‌دهيد؟
هر وقت كسي پيدا شد و اين را گفت، يك فكري براي جوابش ‌مي‌كنم!

"سینمای ما"

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 16:12 توسط سحر 237 |


پخش مجموعه تلويزيوني «مرگ تدريجي يك رؤيا» ساخته فريدون جيراني سرانجام هفتگي شد و از سه‌شنبه آينده به روي آنتن شبكه دو خواهد رفت.  مجموعه تلويزيوني «مرگ تدريجي يك رؤيا»(با نام قبلي سفر به تاريكي) ساخته فريدون جيراني كه به‌دليل تغيير زمانبندي پخش شبكه‌ دو سيما،به تعويق افتاده بود، از سه شنبه آينده (10 ارديبهشت)، هر هفته ساعت 21:10 به‌روي آنتن شبكه دو سيما خواهد رفت.
براساس اين گزارش،طبق برنامه‌ريزي قبلي صدا وسيما، قرار بود شبكه‌ يك سيما در روزهاي زوج و شبكه دو، در روزهاي فرد اقدام به پخش مجموعه‌هاي تلويزيوني ‌كند.
داستان مجموعه كه در گروه فيلم و سريال شبكه دو سيما ساخته مي‌شود درباره نويسنده جواني به نام مارال عظيمي است كه پس از انتشار اولين رمانش به نام گيتي به شهرت و اعتبار غير منتظره‌اي مي‌رسد. شهرتي كه زندگي خانوادگي او را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد.
موسسه فرهنگي، هنري لوح زرين مجري طرح مجموعه تلويزيوني «مرگ تدريجي يك رؤيا» است.
عوامل سازنده اين پروژه عبارتند از:
كارگردان: فريدون جيراني، تهيه كننده: آرمان زرين كوب،فيلمنامه: عليرضا محمودي،مدير تصوير‌برداري: سيروس عبدلي،تدوين: بهرام دهقاني، رضا شيرواني،طراح هنري: مشكين مهرگان، طراح صحنه و لباس: رضا حاج درويش،طراح چهره‌پردازي: مهري شيرازي، صدابردار همزمان: ناصر انتظاري، صداگذاري و ميكس: حسين ابوالصدق،مدير توليد: ابوالفضل نصير، مدير روايط عمومي: فرامرز روشنايي، محصول: موسسه فرهنگي، هنري لوح زرين،به سفارش: گروه فيلم و سريال شبكه دو سيما.
بازيگران: دانيال حكيمي، ساميه لك، ستاره اسكندري، هوشنگ توكلي، پولاد كيميايي، فريده سپاه منصور، مائده طهماسبي، آشا محرابي، مهسا كرامتي، شيوا خنياگر، مهناز انصاريان، فريدون محرابي، علي كاظمي، نيلوفر محمودي، پوراندخت مهيمن، هايده حائري و ناصر طهماسب (در نقش داريوش آريان) و با حضور بازيگر كشور تركيه: هانده شن.
و با شركت: احمد ساعتچيان، علي ميلاني، صبا مهري، حبيب ثامنيه، احمد توكلي، مهسا حسيني، محمود بنفشه‌خواه، حسن خوانساري، سحر كريمي، علي مرادي، پرويز ذنوبي، سياوش قاسمي، حشمت‌الله داورپناه، ناهيد ميرعمادي و ... هنرمند خردسال: ماهور حاج درويش.

"سينماي ما"

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 21:22 توسط سحر 237 |