تبليغاتX
استاد مسعود کیمیایی

مسعود کیمیایی تازه از کلاسِ درسِ سینمایش بیرون آمده بود که رسیدیم به «کارگاهِ آزادِ فیلم» ش و شاگردانِ «مدرسه سینمایی» اش، سرگرمِ پُرسیدنِ سئوال‌هایی بودند که در طولِ کلاس، فرصتش را پیدا نکرده بودند. پوسترِ بزرگِ «داش آکُل» ی که در پلّه‌هایِ «کارگاه» ، رویِ دیوار نصب شده بود، موضوعِ اصلیِ این مُصاحبه بود، هرچند پیش از آن‌که ضبط‌صوت را روشن کنیم، درباره چیزهایِ دیگر هم حرف زدیم؛ مثلاً این‌که «کیمیایی» تلفّظِ «آکُل» را درست می‌داند و «نجف دریابندری» در مُصاحبه بلندش با «ناصر حریری» ، می‌گوید درستش «آکَل» است، یعنی مخفّفِ «کربلایی» و «کیمیایی» هم گفت «ابراهیم گلستان» هم همین «آکَل» را می‌گوید، هرچند «آکُل» معنایِ «کوتاه» را می‌دهد و ربطی به «کربلایی» ندارد. و همین اشاره کوتاه کافی بود تا چند کلمه‌ای هم درباره «گلستان» و گُفت‌وگویِ اختصاصیِ او با «شهروندِ امروز» حرف بزند. بعد از این بود که رسیدیم به خودِ «هدایت» و داستان‌هایی که در سینمایِ ایران، نقشِ پُررنگی ندارند. سینمایِ ایران، فاصله‌اش را، در همه این سال‌ها، با ادبیات حفظ کرده‌است و معمولاً سُراغی از مشهورترین و مُهم‌ترین داستان‌هایِ ادبی نگرفته‌است. «داش آکُل» ، آن‌طور که خودِ «کیمیایی» تلفّظ می‌کند، عملاً نخستین اقتباسِ سینمایی‌ست از یک داستانِ «هدایت» و درواقع، تنها فیلمی‌ست که هم شیفتگانِ «هدایت» آن‌را دیده‌اند، هم آن‌ها که صرفاً تماشاگرِ سینما هستند و کاری به «هدایت» و نوشته‌هایش ندارند. و همه این‌ها، در ابتدایِ دهه ۱۳۵۰ اتّفاق افتاده است؛ در سال‌هایی که «موجِ نو» یِ سینمایِ ایران، تازه به بار نشسته‌است...

توضیح: این گفت‌وگو پیش‌تر در هفته‌نامه‌ی «شهروند امروز» چاپ شده و متن کامل آن را محسن آزرم در اختیار سایت ۳۰نما قرار داده‌است.

 «صادق هدایت» و نوشته‌هایش، همیشه، یکی از آن مضمون‌هایی‌ست که نه تنها داستان‌نویسان و اهالیِ ادبیات، که باقیِ هُنرمندها را هم به‌سویِ خودش جذب کرده‌است. مُتفکّران، تاریخ‌نویسان، نقّاشان، فیلم‌سازان، همه درباره «صادق هدایت» و نوشته‌هایش فکر کرده‌اند و حرف زده‌اند. به‌نظر می‌رسد «هدایت» را باید یکی از «پدیده» هایی دانست که نظیرش وجود ندارد. مسأله این است که «هدایت» از هیأتِ نویسنده‌ای که کتاب‌هایِ مُهمی نوشته و مرگِ خاصّی هم داشته که هنوز درباره‌اش حرف می‌زنند، به «موضوع» ی تبدیل می‌شود برایِ اهالیِ ادبیات و اندیشه ایران. چُنین اتّفاقی چگونه افتاده است؟ شما فکر می‌کنید دلیلش چیست؟
 «صادق هدایت» ، بدونِ شک، نقطه بالایِ منشورِ ادبیاتِ مُعاصر است. مُهم‌تر از همه این است که «هدایت» یک «روشنفکر» بود و طنز هم داشت. این‌که می‌گویم طنز داشت، خیلی مُهم است. «هدایت» نگاهِ اجتماعیِ خودش را بیش‌تر به‌شکلِ شفاهی به‌جا گذاشته؛ یعنی خاطراتی که از او مانده، این‌را معلوم می‌کند. خُب، آن تلخی‌هایی را هم که داشت، خیلی‌وقت‌ها، در بافتِ قصّه‌ها نمی‌بینیم. در مجموعه هوا و نفسِ «هدایت» است که این تلخی را می‌بینیم. این‌طور نیست که، به‌فرض، یک‌جایی مکتوب شده باشند، یا گفته شده باشند. آن چیزی که هست، در هوایِ داستان‌هایِ اوست. وقتی «بوفِ کور» را نگاه می‌کنیم، یا همین «داش آکُل» را نگاه کنیم، می‌بینیم که در هوا و نفسش تلخی هست. آن چیزی که در شخصیتِ «داش آکُل» مُهم است، همان‌ تلخی‌ای‌ست که در پیرمردِ خنزرپنزیِ بوفِ کور هم دیده می‌شود. یا همان چیزی‌ست که در رابطه گُنگِ «سگِ ولگرد» هم می‌بینیم. این مجموعه به‌اصطلاح تاریکی‌هاست که داستان‌هایِ «هدایت» را می‌سازد و اتّفاقاً، به‌شیوه‌ای منطقی می‌بینیم یک آدمی، جهانِ تاریکش، چه جهانِ ملموس، چه جهانِ پاکیزه و یک «بودِ» کامل است. هرنوع انتقادی که، فرضاً، به شیوه مرگش می‌کنند، به عقیده من، دور از انصاف و حقیقت است. دور از خیلی چیزهاست. اصلاً، حضور و وجودِ «هدایت» ، حتّی از ۱۳۱۴، وقتی به آن گروهِ زبان‌شناس معرّفی می‌شود و خیلی سخت با آن گروه کار می‌کند، درگیر است. زمانی‌که «بدیع‌الزّمان فروزانفر» هست، «عبدالعظیم قریب» هست. وقتی «هدایت» را به آن‌ها معرّفی می‌کنند، همه‌چیز را خیلی با شوخی برگزار می‌کند و شوخی‌هایش هم که به زبان و ساختِ زبان مربوط می‌شد، وجود دارد. آن‌ گروه، کسانی بودند که قرار بود زبانِ فارسی را پالایش کنند. و این پالایش، هجومِ زبان‌هایِ دیگر، بخصوص عربی را در بر می‌گرفت. «هدایت» ، همان‌موقع می‌گفت این کار غیرِمُمکن است. و شوخی‌هایی هم که می‌کرد، نمودارِ این بودند که چه‌قدر درست می‌گفته‌است.

یک‌دسته از آن‌ها که به مقوله «تجدّد» در ایران می‌پردازند، می‌گویند «هدایت» یکی از پیش‌گامانِ «تجدّد» در ایران است؛ ولی بازخوردی که «هدایت» از جامعه خودش گرفت، مخصوصاً بلایی که بعد از ۱۳۲۴، خودِ «توده‌ای» ها بر سرش آوردند و انتقادهایی که به او کردند، عرصه را برایِ‌ او تنگ کرد. «هدایت» ، به‌هرحال، مُخالفِ جداشدنِ آذربایجان بود؛ درحالی‌که بیش‌ترِ نویسندگان و روشنفکرانِ ایران در آن سال‌ها که به اندیشه‌هایِ چپ گرایش داشتند، مُوافقِ این جُدایی بودند و همان روشنفکرهایِ چپ بودند که «هدایت» را مُنزوی کردند. امّا دسته دیگری هم هستند که می‌گویند «هدایت» را باید یک «مُتجدّدِ ناکام» دانست. شما این حرف را قبول دارید؟
این‌را از دوخت‌ودوزِ قصّه‌هایش هم، اگر نگاه کنیم، می‌شود فهمید. کاملاً پیداست. دوره‌ای که «هدایت» با «فریدون هُویدا» می‌گذراند، دوره مُهمی‌ست در زندگیِ «هدایت» . «هُویدا» مُعتقد بود که او یک تجدّدخواه، و مُهم‌تر از آن، یک انتلکتوئل است. به‌هرجهت، این موضوعاتی که اطرافِ «هدایت» بود، موضوعاتی‌ست که درباره‌اش ساخته‌اند، و آدم‌هایِ دیگری هم پیدا شدند که خودشان را نزدیک کردند به او، و رایج هم هست این نزدیک‌کردن، و گزارش‌هایی دادند که خیلی شخصی بود و آمدند چیزهایی را گفتند که نمی‌دانیم درست است یا نه. این‌ها خیلی تأثیر گذاشت در شناختِ «هدایت» . مثلاً ما نمی‌دانیم که «حسن قائمیان» ، تا چه اندازه، این حرف‌هایی که درباره «هدایت» زده، راست است. دوره کافه‌نشینیِ «هدایت» ، دوره پیدایشِ روشنفکری در سال‌هایِ ۱۳۳۰ بود. روشنفکریِ کافه‌نشین، در آن دوره پایه‌گذاری شد. به این‌ها می‌گفتند گروه‌هایِ «مون‌پارناس» ی.

نسلِ شما خیلی هم از «صادق هدایت» دور نبوده‌است. به‌هرحال، این «هدایت» ی که حالا می‌شناسیم، تاحدودی، به‌واسطه نسلِ شماست؛ نسلی که کتاب‌ها و نوشته‌هایِ او را در همان دوره، در همان سال‌هایی که «هدایت» هنوز یک «نویسنده» بود، خوانده‌است. در آن دوره، به‌هرحال، «هدایت» هنوز یک اسطوره‌ «مخدوش» نبوده است؛ هنوز آسیب‌ها و حرف‌هایِ مُوافقان و مُخالفان، اثری رویِ هویتش نگذاشته بود، حال‌این‌که ما، عملاً، در این سال‌ها، با «شخصیت» ی طرفیم که مُدام چهره‌هایِ مُختلف و ای‌بسا مُتناقضش را به ما نشان می‌دهند. شما «هدایت» را کِی شناختید؟
بله، این‌را گفتم که بدونِ شک، اگر اطرافِ «هدایت» را نگاه کنیم، از این حرف‌ها زیاد است؛ همان‌طور که از این ساخته‌ها و حرف‌ها، اطرافِ آدم‌هایِ بزرگ بسیار است و «هدایت» ، واقعاً، بزرگ بود. این دوره به‌اصطلاح «تازه‌خواهیِ» روشنفکرانِ ما، از «هدایت» شروع می‌شود؛ یعنی درواقع، «روشنفکران» و «صاحب‌دلان» . بنیانِ فاصله‌ای را که بینِ «روشنفکر» و «صاحب‌دل» هست، «هدایت» گذاشت. این کار را، حتّی، جلوتر از «نیما یوشیج» انجام داد. البته، من اعتقادِ زیادی به این «خدشه» ای که گفتید، ندارم، چهره «هدایت» هم فکر نمی‌کنم «مخدوش» شده باشد. از این حرف‌ها همیشه دربابِ آدم‌ها می‌زنند.

شاید بهتر باشد این‌طور سئوال کنیم که خودِ شما «هدایت» را چگونه کشف کردید؟ به‌هرحال، نسلِ شما بعد از خودکُشیِ «هدایت» ، نسلِ جوانی‌ست که با نوشته‌ها و اندیشه‌هایِ او آشنا می‌شود. «هدایت» را با کدام دسته از نوشته‌هایش شناختید؛ مثلاً «مازیار» و «خیّام» اش، یا داستان‌هایی مثلِ «داش آکُل» و «سه قطره خون» و «سگِ ولگرد» ، یا اصلاً با «بوفِ کور» ش، که ظاهراً، مُتفاوت‌ترین نوشته اوست؟
ببینید؛ نوشته‌هایِ «هدایت» از هم جُدا نیست. داستان‌ها و نوشته‌هایِ «هدایت» را نباید از هم جُدا کرد. به‌هرجهت، دوره «هدایت» خوانی، برایِ هر نسلی، تا حالا، دوره مُهمی بوده‌است. امروز را نمی‌دانم؛ ولی آن‌سال‌ها، اصلاً «هدایت» خوانی، وظیفه یک نسل بود؛ خصوصاً نسلِ ما. اگر، فرضاً، می‌رفتیم سُراغِ شعر، اوّل «نیما» بود، بعد «نُصرت رحمانی» ؛ یعنی در این بین، فاصله‌ای بود که فرضاً «شاملو» یا «اسماعیل شاهرودی» و «گلچین گیلانی» در آن جای می‌گرفتند. این دوره‌ای‌ست که گرایش‌هایِ چپ، در کارِ شاعران دیده می‌شود. بعد که جلو می‌آید، کارشان پاکیزه‌تر می‌شود، شعرتر می‌شود. اگر هم شعرها اجتماعی‌ست، شاعرش یک شاعرِ اجتماعی‌ست. وقتی نگاه می‌کنیم، می‌بینیم «هدایت» در تمامِ آثارش، هر نوشته‌ای را که ببینیم، مثلاً «وغ وغ صاحاب» را نگاه کنیم، یا «بوفِ کور» را ببینیم، حس می‌کنیم که هردویِ آن‌ها را باید خواند. هردویِ آن‌ها از یک تنه، از یک‌جا هستند. دوباره می‌گویم که «هدایت» خوانی، وظیفه هر نسلی‌ست؛ یعنیِ خاصِ دوره هجده نوزده‌سالگی‌ست.

پسِ خودِ شما هم در همین سن‌ّ‌وسال بودید که خواندنِ نوشته‌هایِ «هدایت» را شروع کردید؟
بله. همان هجده نوزده‌سالگی بود.

این‌طور که خوانده‌ایم، نسلی که بعد از خودکُشیِ «هدایت» داستان‌ها و نوشته‌هایِ او را خواندند، با او طوری برخورد کردند که فراتر از یک نویسنده بود و درواقع، او را یک افسانه، یک رازِ حل‌ناشدنی می‌دانستند. آشناییِ شما هم با نوشته‌هایِ «هدایت» براساسِ همین جذّابیتِ افسانه‌وار بود؟
نه، هرچه این‌ سال‌ها را به عقب برگردیم، این چیزی که می‌گویید، کم‌رنگ‌تر می‌شود. این هاله‌ای که دورِ «هدایت» را گرفته، در سال‌هایِ گذشته، خیلی کم‌تر بود. کُنجکاویِ بزرگ، به‌هرحال، مرگش بود، این خداحافظی‌اش و این‌که به هیچ‌کس، هیچ‌چیزی نگفت. و آن چیزهایی که نوشت، آن بی‌طاقتی‌هایی که در نوشته‌هایش وجود داشت، در زندگی‌اش اجرا شد.

 «هدایت» تنها کسی نیست که خودش را کُشته‌است، امّا ظاهراً خودکُشیِ «هدایت» به چیزی سمبُلیک تبدیل شده‌است. شما فکر می‌کنید این خودکُشی، یک کارِ آرمان‌گرایانه ایده‌آلیستی بوده‌است یا آن‌را نتیجه یک شکست می‌دانید؟
من فکر می‌کنم دلیلِ مرگش باید یک‌چیزِ دمِ دست‌تر باشد. «هدایت» در جریان‌هایِ «حزبِ توده» و مارکسیسمِ آن دوره، شکست خورد و به‌هرجهت، این شکست‌هایِ‌ آرمانی از هر روشنفکرِ درون‌نگری، یک آنارشیست، یک آدمِ تُندخو می‌سازد؛ آنارشیست نه فقط به‌معنایِ به‌هم‌ریزاننده، یعنی منظورم آنارشیستِ باکونینی نیست، منظورم آن آنارشیسمی‌ست که وقتی واقعاً یک خلأ در آرمان‌ها ایجاد می‌شود و زمانی‌که نگاه می‌کنی، می‌بینی تمام سایه‌است و جهانی از سایه دورت را گرفته، آن وقت پاک‌رفتاریِ کامل همین کاری‌ست که «هدایت» کرد.

خودِ شما در آن سنّ‌وسال، با کدام نوشته «هدایت» بیش‌تر ارتباط برقرار کردید؟
بدونِ شک «بوفِ کور» . از «بوفِ کور» رهایی غیرِمُمکن است.

و چه‌چیزِ غریبی دارد این «بوفِ کور» که نمی‌شود از دستِ آن رها شد؟
ببینید؛ آن «وَهم» ی که در «بوفِ کور» هست، یک «وهمِ ایرانی» ست. این «وهم» ، خیلی سخت به دست می‌آید. می‌دانید؛ موهومات پدر و مادرهایِ بی‌شُماری در جهان دارند که حالا یا از راهِ ادبیات، یا از راهِ تصویر، از راهِ عکس، یا از راهِ شعر مُنتقل می‌شوند، امّا «وهم» ی که «هدایت» با آن زندگی کرد، خیلی خوب تسلیمش شد و کاملاً ایرانی و شناخته‌شده و به‌اصطلاح سرزمینی‌ست. و این‌را در «بوفِ کور» کاملاً حس می‌کنید. خصوصاً وقتی آن کالسکه را نگاه می‌کنید که در حالِ رفت‌وآمد است، در طولِ همین مسیر، نگاه‌هایی که بهش می‌شود، خیلی ایرانی و خیلی این‌جایی‌ست.

شما فکر می‌کنید می‌شود این «وهم» را به سینما تبدیل کرد؟ اصلاً مُمکن است بشود «بوفِ کور» را رویِ پرده سینما تماشا کرد؟
من خیلی دوست داشتم «بوفِ کور» را بسازم. خیلی دوست داشتم بسازمش؛ ولی مُتأسفانه خیلی از فیلم‌سازها زیرِ نامِ «هدایت» ، می‌خواستند این کار را بکنند. یک‌عدّه که کارشان نیمه‌کاره ماند و کسی هم کارش به آن نُقطه و به‌اصطلاح «فراز» نرسید. امّا من خیلی دوست داشتم بعد از «داش آکُل» این داستان را بسازم. به این اعتبار من به «داش آکُل» نزدیک شدم که به آن سه چهار فیلمِ اولّیه من، یعنی «قیصر» و «رضا موتوری» و «گوزن‌ها» شباهت دارد. در آن دوره‌است و آن آدم، آدمی‌ست که کاملاً می‌شود یک دوره را به او تکیه داد. این کار را می‌شد با «داش آکُل» کرد.

 «داش آکُل» ، چهارمین فیلمِ بلندِ شماست و وقتی به سه فیلمی که قبل از این ساخته‌اید نگاه می‌کنیم، به‌هرحال، اقتباس از یک داستانِ «صادق هدایت» ، کمی عجیب به‌نظر می‌رسد. خودتان تصمیم گرفتید برایِ اوّلین‌بار داستانی از «هدایت» را به فیلم برگردانید یا پیشنهادِ تهیه‌کننده بود؟
نه، پیشنهادِ تهیه‌کننده نبود. می‌دانید که حجمِ قصّه «داش آکُل» ، خیلی کم‌تر از فیلم است؛ یعنی در فیلم، چیزهایی به آن اضافه شده. و این، مثلِ ساختنِ زبان است. این‌که زبانی را بسازید و احساس کنید به گوش‌تان خورده، کارِ سختی‌ست. یعنی با آن آشنایی قدیمی داشته باشید. حالا وقتی بخواهید به تنِ یک قصّه که خیلی هم دقیق و ظریف است، تکّه‌ای را اضافه کنید، این تکّه باید از تنِ آن قصّه دربیاید، نمی‌تواند یک‌چیزِ جُدا، یک‌چیزِ وصله باشد. چون اگر این‌طور باشد، به‌شدّت معلوم می‌شود. اتّفاقاً آن‌موقع، «ابراهیم گُلستان» و خیلی‌هایِ دیگر، فیلم را به‌ یک‌شکلی تأیید کردند. حتّی آن تکّه‌هایی را که به داستان اضافه شده بود، تأیید کردند.

چندسال پیش، به‌مُناسبتِ پرونده‌ای که ماهنامه «دُنیایِ تصویر» درباره «داش آکُل» مُنتشر کرد، یادداشتی نوشتید و این‌را گفته بودید که «یک داش آکُل بود که صادق هدایت نوشت، چاپ شده و مُهیّاست. یک داش آکُل آن بود که من از آن فیلم ساختم و آن، تقریباً، همین نوشته هدایت است.» این «تقریباً» برمی‌گردد به آن تکّه‌هایی که به داستان اضافه شده، یا درواقع، توضیحِ این است که فیلمِ «داش آکُل» ، برداشتِ شماست از داستانی که «هدایت» نوشته است؟
ببینید؛ در کُلِ قصّه «داش آکُل» یک «سیاهی» وجود دارد. این «تاریکی» ، تاریکیِ شخصیتِ «داش آکُل» است که باعثِ به‌هم‌ریزی‌اش می‌شود؛ ولی در فیلمِ «داش آکُل» ، این فاصله طبقاتی‌ست که با خانه «حاجی صمد» پیدا می‌کند و باعث می‌شود در محلّه سردرگریبان شود. این، یک تغییرِ خیلی کوچک است که، به‌واسطه آن روزها ایجاد شد که این حرف‌ها مُهم بود. یعنی به‌قولِ خودتان، همه‌چیز را به‌شکلی آرمانی می‌دیدند. این فاصله طبقاتی در فیلم، یک‌مقدار پُررنگ درآمده‌است. یعنی وقتی «داش آکُل» ، در خانه «حاجی» ، در آینه نگاه می‌کند و می‌گوید «خوب کاری نکرد؛ دست و پام تو زنجیر گیر کرد.» این در قصّه «هدایت» نیست. مُنتها، آن دوره، به دلیلِ این‌که نگاهِ سیاسی به اثر، یک‌جورهایی تعیین‌کننده بود، یک‌مقدار دچارِ این تغییرات شد.

این درست است که تهیه‌کننده فیلم، «هوشنگ کاوه» ، بنا را بر این گذاشته بود که نقشِ اصلیِ فیلم را به «آنتونی کوئین» بسپارد؟
بله، این قرار بود. آمد و قراردادش را هم بست و آقایِ «کاوه» هنوز هم قراردادش را دارد؛ ولی ما اوایلِ کار نمی‌فهمیدیم چرا با آمدنِ «آنتونی کوئین» مخالفت می‌شود، هرچند بعدش فهمیدیم.

نگرانِ این نبودید که «آنتونی کوئین» از پسِ بازی در فیلمی ایرانی که داستانی به‌شدّت ایرانی دارد برنیاید؟
 نه، چون «آنتونی کوئین» فیلمِ «زوربایِ یونانی» ساخته مایکل کاکویانیس، براساسِ رُمانی از نیکوس کازانتزاکیس را بازی کرده بود. می‌دانید که؛ «آنتونی کوئین» ، یک مکزیکیِ دورگه بود و اصلاً ساختمانِ صورتش، به صورتِ خیلی از نسل‌هایِ زمینی نزدیک بود. در یک فیلم می‌توانست کاملاً یونانی باشد و در فیلمی دیگر یک ایرانی. در یک فیلم، یک مکزیکی می‌شد که به خودش نزدیک‌تر بود، یا نقشِ یک الجزایری را بازی کرد و حتّی یادم هست که نقشِ یک اسکیمو را هم بازی کرد. این، به‌خاطر ویژگیِ چهره‌اش بود.

یک‌دسته از فیلم‌سازانی که دست به اقتباسِ ادبی می‌زنند، اگر آن داستانی که قرار است از رویش فیلم بسازند، کارِ نویسنده مشهور و مُهمی باشد، معمولاً به همان‌ چیزی که رویِ کاغذ هست، اکتفا می‌کنند. امّا شما پیش از آن‌که «داش آکُل» را بسازید، سفری به شیراز کردید تا اصلاعاتِ بیش‌تری درباره «داش آکُلِ» حقیقی به‌دست بیاورید.
من ماجرایِ این «داش آکُلِ» واقعی را چندجایی تعریف کرده‌ام. اصلاً زندگی‌اش ما را تکان داد و نمی‌دانستیم چه‌کار بکنیم؛ هرچند قصّه ما، به‌هرحال، «داش آکُل» ی بود که «هدایت» نوشته بود. من زیاد نمی‌توانستم به قصّه واقعیِ «داش آکُل» فکر بکنم؛ هرچند شنیدنِ قصّه‌اش، همه ما را به‌هم ریخت.

و این قصّه را چه‌کسی برایِ شما تعریف کرد؟
یک پیرمردِ نود و چهار ساله برنج‌فروش بود در محلّه «سردزک» که جایِ خیلی کوچکی هم داشت. این پیرمرد، یکی از آدم‌هایِ دوروبرِ «کاکا رستم» بود در زمانِ خودش و «جلال پیشوائیان» نقشش را در فیلم بازی کرد. چون آن‌طور که این پیرمرد می‌گفت، با «کاکا رستم» بوده، امّا حواسش پیشِ «داش آکُل» بوده‌است. این عینِ حرفی بود که می‌زد. و در فیلم هم این‌را به‌خوبی می‌شود حس کرد که یکی از دوروبری‌هایِ «کاکا رستم» حواسش پیشِ «داش آکُل» است. به‌هرجهت، روایتِ این پیرمرد، همه تن و توشِ داستانِ ما را به‌هم می‌ریخت، اگر می‌خواستیم به حرف‌هایش گوش کنیم. این بحث بود که آیا «هدایت» این قصّه را گوش کرده و «داش آکُل» ش را نوشته، یا این‌که فقط یک‌چیزی را شنیده و قصّه‌ای را نوشته که خودش دوست داشته‌است. یعنی می‌شود این‌جور بحث کرد که «هدایت» در این مورد، بیش‌تر «نویسنده» است یا «راویِ» آن رئالیسمِ‌ اصل. من به‌نظرم آمد که «هدایت» به همه حرف‌ها گوش نکرده‌است. اگر ما هم می‌خواستیم از یک‌جا به بعد، به این روایتِ شفاهی کار داشته باشیم نمی‌توانستیم، چون برایِ فیلم‌سازی، از محدوده اخلاقِ آن روزگار بیرون بود. ولی، به‌هرحال، خودِ قصّه اصلی هم فوق‌العاده‌است.

ظاهرِ «داش آکُل» ، صورت و طرزِ راه‌رفتنش را هم براساسِ روایتِ همان پیرمرد طرّاحی کردید، درست است؟
بله، ظاهرش را رویِ کاغذ کشیدیم. فاصله قمه‌کشی‌ با شمشیرزنی، فاصله باریکی‌ست؛ هردو یک شکل دارند، امّا آن تاب و پیچی که موقعِ قمه‌کشی در دست و بدن ایجاد می‌شود، فرق دارد با تاب و پیچی که در شمشیرزنی هست. از آن پیرمرد خواهش کردم که یک‌لحظه قمه را دست بگیرد و آن یک‌لحظه، به همان عکسی تبدیل شد که در پوسترِ «داش آکُل» می‌بینید. آن دو سه حرکتِ پیرمرد، خیلی دور و فراموش‌شده بودند، امّا حرکاتی بودند که در فیلم هم از آن‌ها استفاده کردیم. یعنی، ما یک رونوشتی داشتیم از حرکاتی که بازیگرِ «داش آکُل» باید از رویِ آن‌ها بازی می‌کرد.

شما فیلمِ «داش آکُل» را با سطرِ اوّلِ داستانِ «هدایت» شروع کردید به‌نشانه این‌که به منبعِ اصلیِ اقتباس، تاحدودی، وفادار هستید، امّا در طولِ فیلم و بخصوص در صحنه‌هایِ پایانی، کم‌کم از داستانِ «هدایت» فاصله گرفتید. این‌را هم می‌دانیم که هیچ اقتباسی، لزوماً، نباید به همه داستان وفادار باشد. دوست دارید در این مورد چیزی بگویید؟
ببینید؛ حرف‌هایِ بی‌شُماری می‌زدند درباره این‌که «داش آکُل» ، درواقع، با پُشت‌کردن به «کاکا رستم» ، خودکُشی کرد. و آن‌قدر نالان بود، آن‌قدر گرفتارِ ضجّه‌ناکِ زندگی‌اش بود که می‌خواست یک‌جوری با مردم دربیفتد. از آن‌جا به بعد، مردمی که این‌قدر در آن زندگیِ چهارسوقی برای‌شان ایستاده بود، دیگر برایش مهم نبودند و می‌خواست «کاکا» یک‌مُدّتی بر مردمِ محلّه، چیره باشد. خیلی حرفِ زیبایی‌ست، حکمتی‌ست.

در داستانی که «هدایت» نوشته، شخصیتِ «مرجان» ، خیلی به «داش آکُل» نزدیک نیست. این عشقی که در داستان می‌بینیم، عملاً، یک‌طرفه‌است و «مرجان» از چیزی خبر ندارد؛ امّا در فیلم و روایتِ شما، این به عشقی دوطرفه تبدیل شده‌است.
ببینید؛ سینما نمی‌تواند از کنارِ چنین چیزی بگذرد؛ یعنیِ آدمِ سینما، می‌داند. سینما از این جهت، با ادبیات فرق دارد. در سینما مُمکن نیست که «مرجان» نداند، امّا «داش آکُل» بداند. برایِ این‌که حسِ یک عاشق، آن‌قدر والاست که می‌تواند این‌را مُنتقل کند. مُنتقل هم می‌شود. همه عشق‌هایِ پنهانِ ما در ادبیات، مُنتقل شده‌اند. به زبان نمی‌آید، ولی انتقال انجام می‌شود.

به‌واسطه همین «سینما» یی‌شدنِ داستان، شما داستانِ «داش آکُل» و «مرجان» را، تاحدودی، زمینی‌تر کرده‌اید و آن پرده‌ای را که بینِ آن‌ها در داستانِ «هدایت» کشیده شده، برداشته‌اید.
به همین جهت من این چیزها را گفتم. ببینید؛ اصلاً یک‌ عشق، در سینما، با مدیومِ سینما، چگونه می‌تواند یک‌طرفه باشد؟ اگر ما کمی از عشقِ پنهانی که در ادبیاتِ ما جایِ استواری هم دارد وام بگیریم، می‌توانیم، داستان را طوری پیش ببریم که دیگر معشوقی در کار نباشد و خودش هم عاشق باشد. یعنی معشوقگی را از او بگیریم و به عاشقانه‌ها پیوندش بدهیم. به‌نظرِ شما این‌طور نیست؟

درست است. در فیلم‌هایِ شما، مضمون‌هایِ تکرارشونده‌ای هستند که می‌شود به کمک‌شان سینمایِ شما را توضیح داد. «تنهایی» و «عشق‌هایِ بی‌فرجام» هم در شُمارِ همین مضمون‌ها هستند و اتّفاقاً، در «داش آکُل» هم هردویِ این‌ها را به‌وضوح می‌بینیم. یکی از دلایلِ علاقه شما به این داستانِ «هدایت» ، احتمالاً، حضورِ این دو مضمون در آن نبوده است؟
و تنهاییِ خودِ «هدایت» اصلاً.

می‌گویند در بعضی از صحنه‌هایِ داستان، «داش آکُل» ، خیلی به خودِ «هدایت» و خُلق‌وخویِ او شبیه‌است.
تنهاییِ خودِ «هدایت» و این‌که هر آن‌چه طلب از زندگی می‌کرد، «تاریکی» بود، یا به «تاریکی» می‌خورد. اصلاً طنزِ سیاهی که «هدایت» داشت، بیش‌تر برخاسته از همین برخورد با «تاریکی» بود. این تنهایی در داستانِ «داش آکُل» هست و نمی‌شود آن‌را از داستان جدا کرد. و اگر قرار بود عشقی در همان طبقه «داش آکُل» انجام شود، آن عشقِ «اقدس» بود. . .

شخصیتی که در روایتِ شما هست...
بله، «اقدس» یک «داش آکُلِ» زن است. اگر قرار باشد زنی آن‌طور زندگی کند، زندگی‌اش نمی‌تواند فرقی با «اقدس» داشته باشد.

اضافه‌شدنِ شخصیتِ «اقدس» ، صدایِ کسی را درنیاورد؟ کسی اعتراض نکرد که چرا یک شخصیتِ زن را به داستانِ «هدایت» اضافه کرده‌اید؟
نه، نه واقعاً.

این‌که سراغِ «هدایت» و داستانی از او رفتید چه‌طور؟ به‌هرحال، در همان سال‌ها بود که کم‌کم شروع کردند به ساختنِ افسانه‌ها درباره هدایت...
نه، من چیزی حس نکردم. البته، دو سه‌تا از این پیرانِ قدیمیِ «کافه‌ فیروز» نشین و قهوه‌خانه‌نشین، چیزهایِ کوچکی می‌گفتند، امّا آن‌ها هم فیلم را ستودند.

به‌هرحال، شما از اصلِ سرگذشتِ «داش آکُل» باخبر شدید و همان پیرمردی که روزگاری در شُمارِ یارانِ «کاکا رستم» بود، حقایق را درباره «داش آکُل» به شما گفت. گفتید که «هدایت» همه ماجرا را ننوشته‌است و آن بخشی را که دوست داشت، به داستان تبدیل کرد و این‌را هم گفتید که مسأله اساسیِ داستان، تنهاییِ «داش آکُل» است. فکر می‌کنید «هدایت» عمدی داشته‌است که تنهاییِ خودش را واردِ داستان کند؟
بله، اصلاً غیر از این نمی‌توانست چیزِ دیگری باشد. یعنی وقتی شما «بوفِ کور» را هم نگاه می‌کنید، می‌بینید که این تنهاییِ داستان، از شخصیتِ «هدایت» دور نیست. یعنی «هدایت» کاملاً با شخصیت‌های داستان‌هایش مُنطبق است. و این‌جا هم با آن تنهاییِ زندگیِ «داش آکُل» و آن «بود» ش، کاملاً، عجین بوده‌است.

داستانِ «داش آکُل» ی که «هدایت» نوشته، اساساً، داستانی‌ست توصیفی و سینمایِ شما، معمولاً، به‌واسطه دیالوگ‌هایی که نوشته‌اید، در یادِ خیلی از تماشاگران مانده‌است. برایِ داستانِ کم‌دیالوگِ «داش آکُل» هم دیالوگ‌هایِ زیادی نوشتید؛ مثلاً همان جمله مشهورِ «وقتی‌که مرد غم داره، یه کوه درد داره.» ، یا «تو میوه تلخی کاکا.» ، یا «لوطی رو شبِ تار می‌شناسه.» مسأله این است که در نوشتنِ این دیالوگ‌ها و کنایه‌هایی که شخصیت‌ها نثارِ هم یک‌دیگر می‌کنند، سعی‌ کرده‌اید از جنسِ داستانِ «هدایت» دور نشوید.
بله، حتّی وقتی می‌گوید «این‌قدر باحقیقته که اگه پاشو رویِ یه حبّه انگور بذاره، سَقّش شیرین می‌شه.» ، این زبان ساخته شده‌است. یعنی، این جزءِ آن ساخته‌هاست. یا همین «وقتی‌که مرد غم داره، یه کوه درد داره.» زبان‌هایی هستند که ساخته شده‌اند، ولی خیلی سخت می‌شود از تنِ قصّه «هدایت» این‌ها را کند. به‌هرجهت، یک جراحتی ایجاد می‌شود اگر بخواهید این‌ها را بکنید.

ظاهراً امکانِ ساختنِ «داش آکُل» را به‌شکلِ رنگی داشته‌اید؛ امّا این‌ کار را نکردید.
ببینید؛ آن خانه‌ای که «داش آکُل» در آن زندگی می‌کند، رخت‌ِخوابِ همیشه پَهنی که دارد، طاقچه‌ای که چندتا از قمه‌هایش را آن‌جا گذاشته، این‌ها را وقتی در فیلم می‌بینید، اگر رنگی بود، هیچ‌وقت به آن صلابتِ یک پهلوان، یک لوطیِ ایرانی، نمی‌رسیدید. رنگ، یک فاش‌کارِ وقیح است در شخصیت‌سازی. هیچ‌وقت رنگ‌هایِ سبز درست درنمی‌آید، رنگ‌هایِ سُرخ درست درنمی‌آید، هیچ‌وقت رنگِ خون، رنگِ خون نیست واقعاً و رنگِ گُل هم رنگِ گُل نیست؛ مگر با فیلترها و ترفندهایی که سینما در آن زمان، خیلی از این‌چیزها دور بود. اگر الآن هم می‌خواستم دوباره «داش آکُل» را بسازم، سیاه‌وسفید می‌ساختمش. خودِ جنس، خودِ داستان و بافت و پودش، رنگ ندارد. در عاشقانه‌ها که خون‌آلودند، رنگ وجود ندارد

اجازه بدهید دوباره برگردیم به «بوفِ کور» . فکر می‌کنید واقعاً می‌شود این داستان را رویِ سینما فرستاد؟
من به‌نظرم می‌رسد که می‌شود این کار را کرد.

یک‌دسته مُعتقدند که بخشِ دومِ داستانِ «بوفِ کور» را می‌شود به فیلم تبدیل کرد، امّا نیمه اوّلش عملاً به کارِ سینما نمی‌آید.
نه، ببینید؛ «صورتِ» داستانِ «بوفِ کور» بر «مفهوم» ش ارجحیت دارد. این «صورت» اگر از کار دربیاید، نتیجه‌اش بدونِ این‌که یک کارِ سوررئالیستی شود، با «بوفِ کورِ» سینمایی طرف می‌شویم. شما کارِ نقّاشانِ مُعاصر را نگاه کنید؛ مثلاً کارهایِ «علیرضا اسپهبد» را، یا کارهایِ «قاسم حاجی‌زاده» . در کارِ آن‌ها پیوندِ بسیار بسیار استادانه‌ای انجام شده‌است بینِ «صورت» و «مفهوم» ، میانِ آن فُرم و مُحتوایی که می‌گفتند و آدم را شگفت‌زده می‌کند. خصوصاً در کارهایِ «علیرضا اسپهبد» خیلی شگفتی دارد و به یک‌شکلِ دیگر، کارهایِ «آیدین آغداشلو» .

هنوز هم دوست دارید «بوفِ کور» را بسازید؟
من خیلی دوست دارم بسازمش؛ ولی باید پیش بیاید، باید وقتش بشود که «بوفِ کور» را بسازم. یادم هست که اتودهایی هم زده بودم و حتّی آن کالسکه داستان هم طرّاحی شده بود که یک‌چیزِ فرنگی نباشد و چرخ‌هایش چه‌قدر باشند و پرّه‌هایش چه‌شکلی باشند.

از سايت ۳۰نما

+ نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 15:50 توسط سحر 237 |


۱۲۱ سينماگر شناخته شده کشور با امضاي نامه سرگشاده يي خواستار ادامه انتشار ماهنامه «دنياي تصوير» شدند.

در ادامه واکنش ها نسبت به لغو امتياز ماهنامه «دنياي تصوير» که پيش از اين از سوي خانه سينما، انجمن منتقدان سينمايي و سينماگراني همچون مجيد مجيدي و جعفر پناهي صورت گرفته بود، 121 دست اندرکار مطرح سينما، تلويزيون و تئاتر ايران نيز در واکنش به حکم لغو امتياز نشريه دنياي تصوير نامه سرگشاده يي تنظيم کرده اند که خطاب به سه نهاد مرتبط با احکام قضايي و فرهنگي کشور، هيات نظارت بر مطبوعات، وزارت ارشاد و قوه قضائيه نوشته شده است. متن نامه به شرح زير است؛

بسم الله الرحمن الرحيم

رياست محترم قوه قضائيه

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي

هيات نظارت بر مطبوعات

با سلام و احترام؛ شنيدن و خواندن خبر لغو امتياز نشريه فرهنگي- هنري دنياي تصوير به دلايل گوناگوني که بخشي از آنها در زير مي آيد، براي اهالي فرهنگ به طور کلي و دست اندرکاران سينما و تلويزيون ايران به طور خاص بيش از هر چيز به حيرت و ناباوري انجاميد و فاصله چند هفته يي ايام نوروزي و رکود و سکوت کامل خبري و رسانه يي در تعطيلات نتوانست بار اين تعجب همگاني را کاهش دهد.

با توجه به شکوفايي هنر سينما در کشور ما که به لحاظ کميت توليد فيلم يکي از 10 کشور نخست جهان است و از حيث کيفي سير کسب موفقيت ها و افتخارات جهاني آن همچنان ادامه دارد، تعداد نشريات تخصصي سينما که ديدگاه تحليلي و اطلاعات همه جانبه به مخاطب عرضه کنند، اندک است و از دست دادن نشريه يي با قدمت و تجربه 17 ساله دنياي تصوير به واقع مي تواند در اين برهوت تحليل و ارزيابي معتبر، همچون ضايعه يي براي علاقه مندان جدي مطالعات سينمايي تلقي شود.

حمايت موثر دنياي تصوير از سينماي فرهنگي و ملي کشور و آثار ارزشمند داراي مضامين انساني و اخلاقي، از محدوده کاغذ و کلمات فراتر مي رود و با برگزاري مراسم سالانه اهداي تنديس حافظ به برگزيدگان سينما و تلويزيون ايران کوشش يگانه يي صورت مي گيرد تا ستايش نوآوري و خلاقيت در هر گوشه اين سينما به جوايز و اعتبارات عيني و تقدير حضوري منجر شود.

پرهيز جدي دنياي تصوير از موضع گيري هاي سياسي در حوزه فرهنگ و وارد نشدن آن به عرصه جدل هاي مقطعي و گذراي روز، در تمام سال هاي فعاليت اين نشريه مشهود بوده و بها دادن به استانداردها و اصول بيان سينمايي در کنار توجه به ابداع و نوآوري از يک سو و تاکيد بر اصالت اخلاقي و ارزش هاي انساني جاري در آثار سينمايي از سوي ديگر معيارهاي ارزشگذاري را در نگرش حاکم بر اين نشريه تشکيل مي دهد.

در آغاز سالي که بناست کشور به سوي «نوآوري و شکوفايي» حرکت کند، سينماي ايران توقف انتشار نشريه دنياي تصوير را به صلاح بالندگي هنر و انديشه ورزي در کشور نمي داند و به سياق سنت هاي کهن، ترجيح مي دهد حکم لغو انتشار اين نشريه را اشتباه ناخواسته يا سهو ناشي از سوءتفاهم قلمداد کند. صبغه و سابقه موجود نشان مي دهد که حکمي چنين ضربتي و شتابزده نمي تواند نظرگاه واقعي و قابل دفاعي باشد و چه بسا به خطا به جاي تشويق و تقويت فعاليت هايي از جنس و در سطح دنياي تصوير اعلام شده است. بايد پرسيد آيا اجراي اين حکم و احکام مشابه به سود فرهنگ کشور است يا آب به آسياب دشمنان فرهنگ و تفکر مي ريزد و منافع آنها را در تقابل با نوآوري و شکوفايي هنر و انديشه تامين مي کند؟

بر اين اساس درخواست جدي ما مبني بر تجديدنظر در حکم صادره قابل طرح است. بررسي مسيري که به صدور ناگهاني اين حکم باورناپذير منتهي شده و دستيابي به مسير ديگري که امکان برخورداري سينما و فرهنگ کشور از تداوم فعاليت اين نشريه را فراهم سازد دو درخواست موکد ما از آن نهادهاي رسمي است که به قول حضرت حافظ؛

گر مي فروش حاجت رندان روا کند

ايزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

ساقي به جام عدل بده باده تا گدا

غيرت نياورد که جهان پربلا کند

کارگردانان و تهيه کنندگان

محمدرضا اصلاني، بهرام بيضايي، ناصر تقوايي، مسعود کيميايي، داريوش مهرجويي، همايون اسعديان، عبدالله اسفندياري، محمدرضا اعلامي، مهناز افضلي، مانيا اکبري، داريوش بابائيان، پروانه پرتو، کامبوزيا پرتوي، جعفر پناهي، کيومرث پوراحمد، محمد پيرهادي، کمال تبريزي، ايرج تقي پور، سعيد تهراني، مسعود جعفري جوزاني، ابراهيم حاتمي کيا، ماني حقيقي، منيژه حکمت، محمد خزاعي، سيف الله داد، پوران درخشنده، احمدرضا درويش، مسعود ده نمکي، علي ژکان، محمدعلي سجادي، منوچهر شاهسواري، مرتضي شايسته، مصطفي شايسته، اميرحسين شريفي، پرويز شهبازي، يدالله شهيدي، کامران شيردل، محمد شيرواني، رسول صدرعاملي، فرشته طائرپور، محمدمهدي عسگرپور، ناصر عنصري، کيانوش عياري، مهدي فخيم زاده، فرامرز فرازمند، بهمن قبادي، قاسم قلي پور، ايرج کريمي، جهانگير کوثري، منوچهر محمدي، حميد مدرسي، مجيد مدرسي، سامان مقدم، فرزاد مؤتمن، مازيار ميري، تهمينه ميلاني، محمدعلي نجفي، حميد نعمت الله، محمد نيک بين، محسن وزيري، سيدضياء هاشمي، هارون يشايايي.

بازيگران و ساير سينماگران

عزت الله انتظامي، داوود رشيدي، محمدعلي کشاورز، جمشيد مشايخي، علي نصيريان.

ويشکا آسايش، پگاه آهنگراني، داريوش ارجمند، سيامک انصاري، رضا بانکي، بهنوش بختياري، حامد بهداد، آتيلا پسياني، پوريا پورسرخ، حسن پورشيرازي، مهران پورمندان، سعيد پيردوست، امين تارخ، ابوالحسن تهامي، رويا تيموريان، الهام حميدي، بابک حميديان، امين حيايي، اسحاق خانزادي، عليرضا خمسه، محمدرضا دلپاک، حبيب دهقان نسب، سعيد راد، شادمهر راستين، مسعود رايگان، زينت رضا، مريلا زارعي، عليرضا زرين دست، سحر زکريا، محمود سماک باشي، مژده شمسايي، رضا صادقي، غزل صارمي، سروش صحت، فرشته صدرعرفايي، هايده صفي ياري، لادن طباطبايي، رضا عطاران، مينو فرشچي، بيتا فرهي، جابر قاسمعلي، مهتاب کرامتي، نيکي کريمي، باران کوثري، رضا کيانيان، نظام الدين کيايي، فاطمه گودرزي، فاطمه معتمدآريا، مهتاب نصيرپور، آناهيتا نعمتي، رويا نونهالي، ساعد هدايتي، محمدرضا هدايتي، کيوان هنرمند.

"از سايت سينماي ما"

+ نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 15:42 توسط سحر 237 |


 

سفر به تاريكي   گزارش خبرنگارحوزه راديو وتلويزيون،پخش مجموعه تلويزيوني «مرگ تدريجي يك رؤيا» ساخته «فريدون جيراني» كه قرار بود، از چهارشنبه هفته آينده آغاز شود، بدليل تغيير زمانبندي پخش شبكه‌ دو سيما،به تعويق افتاد.
براساس اين گزارش،طبق برنامه‌ريزي جديد صدا وسيما، شبكه‌ يك سيما در روزهاي زوج و شبكه دو، در روزهاي فرد اقدام به پخش مجموعه‌هاي تلويزيوني مي‌كند.برطبق اين برنامه‌ريزي سريالهاي اين دو شبكه از اين پس،به جاي پخش هفتگي ،سه روز در هفته روي آنتن مي‌روند.
«مرگ تدريجي يك رؤيا» به دليل نرسيدن به اين نوع پخش و آماده نبودن برخي قسمتها ،زمان پخش خود را به سريال «جاده در دست تعمير» مي‌دهد و پس از اين سريال 26 قسمتي پخش مي‌شود.
داستان مجموعه كه در گروه فيلم و سريال شبكه دو سيما ساخته مي‌شود درباره نويسنده جواني به نام مارال عظيمي است كه پس از انتشار اولين رمانش به نام گيتي به شهرت و اعتبار غير منتظره‌اي مي‌رسد. شهرتي كه زندگي خانوادگي او را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد.
موسسه فرهنگي، هنري لوح زرين مجري طرح مجموعه تلويزيوني «سفر به تاريكي» است.
عوامل سازنده پروژه «سفر به تاريكي» عبارتند از: كارگردان: فريدون جيراني، تهيه كننده: آرمان زرين كوب،فيلمنامه: عليرضا محمودي،مدير تصوير‌برداري: سيروس عبدلي،تدوين: بهرام دهقاني، رضا شيرواني،طراح هنري: مشكين مهرگان، طراح صحنه و لباس: رضا حاج درويش،طراح چهره‌پردازي: مهري شيرازي، صدابردار همزمان: ناصر انتظاري، صداگذاري و ميكس: حسين ابوالصدق،مدير توليد: ابوالفضل نصير،محصول: موسسه فرهنگي، هنري لوح زرين/ به سفارش: گروه فيلم و سريال شبكه دو سيما.
بازيگران: دانيال حكيمي، ساميه لك، ستاره اسكندري، هوشنگ توكلي، پولاد كيميايي، فريده سپاه منصور، مائده طهماسبي، آشا محرابي، مهسا كرامتي، شيوا خنياگر، مهناز انصاريان، فريدون محرابي، علي كاظمي، نيلوفر محمودي، پوراندخت مهيمن، هايده حائري و ناصر طهماسب (در نقش داريوش آريان) و با حضور بازيگر كشور تركيه: هانده شن.
و با شركت: احمد ساعتچيان، علي ميلاني، صبا مهري، حبيب ثامنيه، احمد توكلي، مهسا حسيني، محمود بنفشه‌خواه، حسن خوانساري، سحر كريمي، علي مرادي، پرويز ذنوبي، سياوش قاسمي، حشمت‌الله داورپناه، ناهيد ميرعمادي و ... هنرمند خردسال: ماهور حاج درويش.

از خبر گزاري فارس

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 13:3 توسط سحر 237 |


«مرگ تدریجی یک رویا» از اواخر فروردین پخش خواهد شد

فريدون جيراني سرانجام نخستين سريال تلويزيوني خود با نام " مرگ تدريجي يك رويا" را آماده پخش كرد واين سريال قرار است طبق سياست هاي جديد شبكه دوم سيما سه شب در هفته و در روزهاي فرد روي آنتن برود.
تصوير همفري بوگارت در جاودانه اثر كازابلانكا ناگهان روي تصوير تلويزيون مي ايد، يك افتتاحيه جذاب براي انونس سريالي ايراني،سريالي كه در ادامه متوجه مي شوي همان سريال فريدون جيراني است كه تغيير نام داده و قرار است طبق اطلاعاتي كه در زير نويس مي ايد به زودي از شبكه دو پخش شود. يكي از خبرگزاري ها در خبري اعلام كرد كه اين مجموعه جايگزين سرزمين سيز خواهد شد واز بيست ودوم فروردين ماه هر هفته پنجشبه ها شاهد پخش اين اثر خواهيم بود ،اما رحمان سيفي آزاد سرپرست گروه فيلم وسريال شبكه دو در گفت و گويي با خبرنگار همشهري امارات اعلام كرد:« طبق سياست هاي جديد شبكه قرار است سريال هاي ايراني براساس الگوي شبكه اول سيما سه روز در هفته روي آنتن برود و بر همين اساس روزهاي يك شنبه، سه شنبه و پنج شنبه شاهد پخش سريال هاي ايراني خواهيم بود و سريال «مرگ تدريجي يك رويا» برمبناي همين الگو پخش ميشود.»
براساس برنامه ريزي انجام شده قراراست سريال در حال پخش «به خاطرمن» كه فقط روزهاي يك شنبه روي آنتن مي رفت پخش سه شب در هفته خود را از پنج شنبه 22 فروردين ماه آغاز كند. با پايان يافتن پخش اين اثر شاهد نمايش سريال 13 قسمتي «جاده در دست تعمير» به كارگرداني حسين تبريزي خواهيم بود و در ادامه سريال «مرگ تدريجي يك رويا» به روي آنتن ميرود.با توجه به اتخاذ سياست هاي جديد شبكه دو پخش فيلم هاي سينمايي از هفته آينده ازباكس سنتي خود يعني سه شنبه ها خارج و به روز دوشنبه منتقل مي شود و سريال خارجي معلم هم چهارشنبه ها روي آنتن مي رود. اما پخش سريال «شهريار» به همان شكل سنتي يك روز در هفته در روزهاي جمعه ادامه خواهد داشت.
با اين اوصاف بايد از چهارشنبه همين هفته شاهد پخش سريال " مرگ تدريجي يك رويا" باشيم .سريال كه جيراني آن را با نام " سفربه تاريكي" از اسفند 1385 با ضبط سكانس هاي مربوط به كشورتركيه آغاز كرد، كه اين مرحله از كار پس از حدود يكسال اسفند 86 با تصوير برداري در بيش از 200 لوكيشن مختلف در تهران، شمال ايران و تركيه به پايان رسيد.. آرمان زرين كوب درباره تغيير نام سريال به خبرنگار ما گفت: " نام قبلي سريال اسم دست خورده اي بود كه به شكل هاي مختلف براي آثار مختلف مورد استفاده قرار گرفته بود بنابراين ترحيح داديم نام سريال را براي پخش تغيير دهيم كه با نظر كارگردان نام " مرگ تدريجي يك رويا" كه يك نام مفهومي است را براي آن انتخاب كرديم."
بنا به گفته فرامرز روشنايي مدير روابط عمومي پروژه تاكنون تدوين 60 درصد ازكار توسط بهرام دهقاني و رضا شيرواني به پايان رسيده و 14 قسمت از مجموعه آماده پخش است و تدوين قسمت هاي باقي مانده ادامه دارد و كارن هماينفر نيز ساخت موسيقي متن آن را به پايان رسانده است.
جيراني نخستين سريال خود را بر مبناي فيلمنامه ايي از عليرضا محمودي جلوي دوربين برده ودر آن به روايت داستان نويسنده جواني به نام مارال عظيمي پرداخته كه پس از انتشار اولين رمانش به نام "گيتي" به شهرت و اعتبار غير منتظره‌اي مي‌رسد. شهرتي كه زندگي خانوادگي او را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد. دانيال حكيمي، ساميه لك، ستاره اسكندري، هوشنگ توكلي، فريده سپاه منصور، مائده طهماسبي، آشا محرابي، مهسا كرامتي، شيوا خنياگر، مهناز انصاريان، فريدون محرابي، علي كاظمي، نيلوفر محمودي، پوراندخت مهيمن، هايده حائري ، ناصر طهماسب (در نقش داريوش آريان) و هانده شن ( بازيگر ترك) در اين اثر به ايفاي نقش پرداخته اند همراه با پولاد كيميايي كه "مشرقي" جديد جيراني در سريال " مرگ تدريجي يك رويا" است. او در اين اثر ايفاگر نقش آرارس مشرقي است. شخصيتي كه فقط در سكانس هاي مربوط به تركيه بازي دارد ودر 8 قسمت از كار شاهد حضور وي خواهيم بود. كيميايي تجربه بازي دراين سريال را به دليل درك بيشتر فضاي كاررا بسيار لذت‌بخش توصيف كرده است.
سيروس عبدلي (مدير تصوير‌برداري)، مشكين مهرگان (طراح هنري)، مهري شيرازي (طراح چهره پردازي)، ناصر انتظاري (صدابردار همزمان)، حسين ابوالصدق (صداگذاري و ميكس)، رضا تركمان (طراح جلوه‌هاي ميداني)، پيمان ابدي (مدير گروه بدلكاران)، نادر پيرزاده (عكاس) و مجيد كرباسيان (دستيار اول كارگردان و برنامه‌ريز) ديگر همكاران جيراني در توليد اين اثر هستند.

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 16:1 توسط سحر 237 |


«مرگ تدریجی یک رویا» از اواخر فروردین پخش خواهد شدپولاد كيميايي در نقش "آراس مشرقي"

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 16:3 توسط سحر 237 |


قاضي: اين دادگاه از اين ساعت در فرمايش آن مرد است كه هيهات او هم همداني است، كه غم عالم اين است ايراني است آيا بار ديگر چشمهاي من دو قلهي اروند را در همدان خواهد ديد؟
آنجا سرزميني است كه نهاد من روييده. از سينهي همهي مادران وطنم شير نوشيدهام.
از صداي پرندگان سرزمينم به خواب رفتهام و از دست پدرم بر سرم از خواب بيدار شدهام.
هر خطي را بخواندم. هر دردي را دانستهام. بيبادبان از اقيانوس گذشتهام.
هر ظلمي بر تنم آتش افروخته. به هر شادي در كناري تنها بودهام. گريستن ميدانم. عشق ميدانم و دستم را به سايهي دامان خداوند كشيدهام. اين كفر نيست. اين عروج من جا مانده است. در باغ من خار نيست. گُلهاي من در مرداب جنونم نيست. جنون من از توست، تو هيچ ساقهاي... تنهاي نميخواهي، تو ريشههاي مرا ميخواهي.
آيا رواست كه به جايي آمدوشد نكنم جز اينكه نگهباني با من باشد؟ پيوسته چشم ميگردانم و كسي را دوست نميبينم. سعد سينه بشكافد نشان من در تن اوست، كه جاي من در تن دوست. اما كساني كه دشمناند و بيزارم در اين سراي فراوانند آن مرد كه لبخندش را از جهنم ربوده ابوالقاسم درگزيني خراج به شما به روز و ساعت ميدهد و مرا از كسان شما ميداند.
حواس او بر دريا زني است به نام گهرخاتون و مرا كه خاتون به عشق دريافته، اين مرد همه را به خون وصف كرده.
من كه عشق را در گذشته در ده سالگي به همراه پدر در سماع باختهام رواي در اين عشقها ندارم.
اين مرد روح مرا نميخواهد، خون مرا ميخواهد. با او ابلهي نمودم تا كه بگويم بازي تو را در سر ندارم. تا او بگويد خوي اوست و اگر خرد ميداشت، خردمندانه با او رفتار ميكردم.
اي كاش ميدانستم دشمني چيست تا از اين بند دشمني ميرهيدم. اي ايران، سرزمينم، اين همدان شهر جانم. باران در ميان ايران تو را زنده دارد.
آيا در شهر شما گرم پيشهاي هست كه عهد و پيمان نجيبزادهاي را بداند و بر او مهر كند؟
اگر جواني من كه پريشاني است و بيآزاري در شهر شما محبوس شود، تن به زارياش خواهيد داد؟ جواني كه به جاي شادي، غم هجران وجودش را پر كرده است.
آيا اين بغداد شما باران بهاري الوند را از خاطر او ميبرد؟
زنهار... زنهار و آنكه بغداد را در قبال قلهاي از الوند بخرد زيان نكرده است.
جانم فدايشان باد اگر ميشنيدند كه من در غربت چه كشيدهام و چه ديدم. هرگز زني از اندوه گلوبندش را پاره ميكرد و دانههاي آن را بر زمين عشق سرزمينمان، خرد ميانداخت. چهگونه برادران و خواهرانم را فراموش كنم و براي دوري از آنان ننالم.
خواهران و برادران من، با من چه كردند، ميخواهند چيزي به من بياموزند كه خود ندارند.
اگر من و دل، از آهن بوديم، آهن از سختي آن اندوه، گداخته ميشد. بيشكل ميشد، دل ميشكست و آب ميشد و اگر كلاغ غم مرا داشت و چو من ميانديشيد در جواني ميمرد.
من ميخواهم در آن جايي بميرم كه مرا از سينهي مادر واگرفته و نخستين زميني كه برافتادم و بوي اول را از او گرفتم و خاكش پوست مرا دست كشيد.
اي سعد اي دوست، اي كاروان گمكرده وقتي همانند تو به خاطر وطن بنالند و آنچه در دل دارند بر زبان آورند و دوست بدارند و عشق بورزند، من با اين همه ناتواني كه دچار غربت و اندوه فراوان و گرفتار زندان و غمهاي پيدرپي هستم چه توانم از براي تو كرد؟
ما رهگذريم... بر ما رحم نميكنند... بر گناهكردگان چه ميكنند خود گناه كردهاند.
آه... كه كي گريم، غمها بر من هجوم آوردهاند و بر تنم ريختهاند. وجود گناهنكردهام خوابگاه آنهاست كه در خون قلبم جاري شدهاند و آرامش بر آن راهي نيست. روزگار، علم را بر من تحميل كرد. من از بار او جز رنج و دوري از دماوند چيزي نديدم. جز تحقير كه در كنار اين مرد، التماسم را ميخواهد. خود ميداني كه اين ممكن در اين جهان نيست، من نه خوشبختي ميدانم نه التماس. اگر بدانم التماس از براي چيست و كدام است، هجوم بر خون را با فرياد و شعف بر مردم روا ميداشتم.
آي ندانستگان، روزگار علم را بر من تحميل كرد كه در غربت شكنجهام باشد اگر آن مصيبتها بر گُردهي كوهساران نهاده ميشد، از هم ميپاشيد و اگر به زمينِِ سخت ميرسيد از هم ميشكافت.
از بيوفايي مطلقيد، از عشق تهي.

از سايت سينماي ما

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 15:52 توسط سحر 237 |


مسعود کیمیایی  «محاكمه در خيابان» را شروع می کند

مسعود كيميايي گفت: مشغول بازنويسي «محاكمه در خيابان» هستم تا اين فيلمنوشت براي فيلمبرداري آماده شود و به نظرم اوائل خرداد بهترين زمان براي كليدخوردن اين فيلم است. اين كارگرداندر مورد تازه‌ترين فعاليت سينمايي خود گفت: هم اكنون در حال بازنويسي اين فيلمنوشت هستم تا به شكل مطلوب‌تري برسد.
وي گفت: اميدوارم بتوانم اواخر ارديبهشت يا اوايل خرداد امسال، «محاكمه در خيابان» را كليد بزنم چون اين دوره زماني، بهترين دوره براي فيلمبرداري است. «محاكمه در خيابان» بيست و هفتمين فيلم بلند سينمايي مسعود كيميايي بر اساس سيناپس «اصغر فرهادي» نوشته شده است. «كيميايي» در دهه 60 نيز در صدد ساخت فيلمي با همين نام بود.
«محاكمه در خيابان» يك فيلم خياباني است كه داستان آن ظرف يك عصر مي‌گذرد.

از سايت سينماي ما

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 15:49 توسط سحر 237 |


مرگ تدریجی یک رؤیا" از 22 فروردین روی آنتن می‌رود
مجموعه تلویزیونی "مرگ تدریجی یک رؤیا" به کارگردانی فریدون جیرانی از پنجشنبه 22 فروردین ساعت 21:15 از شبکه دو سیما پخش می‌شود.
نخستین تجربه تلویزیونی جیرانی با نام قبلی "سفر به تاریکی" به تهیه‌کنندگی آرمان زرین‌کوب برای گروه فیلم و سریال شبکه دو تولید شده و داستان آن درباره نویسنده‌ای جوان به نام مارال عظیمی است که پس از انتشار اولین رمانش "گیتی" به شهرت و اعتباری غیرمنتظره می‌رسد؛ شهرتی که زندگی خانوادگی او را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

در مجموعه 13 قسمتی "مرگ تدریجی یک رویا" دانیال حکیمی، سامیه لک، ستاره اسکندری، هوشنگ توکلی، پولاد کیمیایی، فریده سپاه منصور، مائده طهماسبی، آشا محرابی، مهسا کرامتی، شیوا خنیاگر، مهناز انصاریان، فریدون محرابی، علی کاظمی، نیلوفر محمودی، هایده حائری و ناصر طهماسب به ایفای نقش می‌پردازند.

دیگر عوامل مجموعه عبارتند از فیلمنامه‌نویس: علیرضا محمودی، مدیر تصویربرداری: سیروس عبدلی، طراح هنری: مشکین مهرگان، طراح صحنه و لباس: رضا حاج‌درویش، طراح گریم: مهری شیرازی، تدوینگران: بهرام دهقانی و رضا شیروانی و صدابردار: ناصر انتظاری.

مجموعه "مرگ تدریجی یک رویا" که تیزرهای آن از دیشب روی آنتن شبکه دو رفت، از پنجشنبه 22 فروردین ساعت 21:15پخش و جایگزین مجموعه تلویزیونی "سرزمین سبز" می‌شود.

از سايت سي نت

+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 13:12 توسط سحر 237 |


 

رفاقت از 9 سالگي با كيميايي
"
خاچكيان" تنها كسي بود كه ما را تحويل ‌گرفت

دوران كودكي و نوجواني من در خيابان آبشار، بازارچه نواب و كوچه دردار سپري شد و تحصيلات ابتدايي را در دبستان "ترقي" و دوره دبيرستان را در دبيرستان "بدر" طي كردم. از 9 سالگي با مسعود كيميايي رفيق بودم و خانه‌هايمان كنار هم بود و در كوچه با هم بازي مي‌كرديم و بيشتر اوقات را با هم سپري مي‌كرديم و در دوران دبيرستان هم با هم هم‌كلاسي بوديم. از 13 سالگي بود كه به سينما علاقمند شدم و به همراه كيميايي و اسفنديار منفردزاده كه او هم در محله ما بود دنبال اين كار راه افتاديم و به دفاتر سينمايي سر مي‌زديم كه هيچ‌كس هم ما را تحويل نمي‌گرفت. در نهايت در سن 14 يا 15 سالگي بودم كه به "آژير فيلم" رسيديم كه مرحوم خاچكيان فيلم‌هايش را در آن‌جا مي‌ساخت و تنها كسي بود كه براي اولين بار ما را تحويل گرفت و استقبال خوبي از ما كرد. البته او هيچ‌وقت به وعده‌اش عمل نكرد اما همين كه به ما اميدواري داد بسيار خوشايند و لذت‌بخش بود. آن زمان هر چه فيلم آمريكايي اكران مي‌شد به ديدن آن مي‌رفتيم. سينماهاي "ركس" و "ايران" با كمپاني‌هاي آمريكايي مانند "متروگلدن" و "برادران وارنر" قرارداد داشتند و فيلم‌هاي آمريكايي را به صورت منظم اكران مي‌كردند و پاتوق ما آن‌جا بود. در كنار آن فيلم‌هاي فرانسوي، ايتاليايي و روسي را هم كه كارهاي شاخصي بودند مي‌ديديم از ميان فيلم‌هاي ايراني هم فقط كارهاي ساموئل خاچكيان را كه از نظر تكنيكي يك سر و گردن بالاتر از فيلم‌هاي آن زمان بودند را تماشا مي‌كرديم و گاهي هم آثاري از فرخ غفاري و ابراهيم گلستان مثل "شب قوزي" و "خشت و آينه" را مي‌ديديم و انتظار چنين فيلم‌هايي را مي‌كشيديم و معتقد بوديم اين‌ها تحولي را در سينماي ايراني بوجود خواهند آورد و واقعا هم آوردند

ورود به سينما با "بيگانه بيا" 
كيميايي قرار بود "زخمي‌ها" را به عنوان اولين كارش مقابل دوربين ببرد و من به اتفاق چند نفر ديگر از دوستان‌مان بازيگر آن باشيم و آگهي هم براي جذب سرمايه‌گذار در يك مجله سينمايي چاپ كرديم كه در نهايت سرمايه‌گذاري پيدا نشد تا اين‌كه آقاي خاچكيان "خداحافظ تهران" را براي "برادران اخوان" در مولن روژ مي‌ساخت و ما هم در سر صحنه اين فيلم حاضر مي‌شديم و گاهي وقت‌ها كيميايي نظراتي راجع به ديالوگ‌هاي فيلم به خاچكيان مي‌داد تا خاچكيان از او خواست تا به عنوان دستيار همكاري داشته باشد كه اين باعث آشنايي كيميايي با برادران اخوان شد و مقدمات ساخت "بيگانه بيا" اولين فيلم كيميايي فراهم شد. در آن سال‌ها تعداد محدودي تهيه‌كننده، كارگردان و بازيگر نقش اول بودند كه اين‌ها با هم كار مي‌كردند و هيچ‌كس را هم داخلشان راه نمي‌دادند و وقتي چنين موقعيتي براي كيميايي فراهم شد به وارد شدن به سينما اميدوار شدم. چون كيميايي سابقه كار نداشت قرار شد از او تست بگيرند و مقداري فيلم خام به همراه فيلمبرداري در اختيارش گذاشتند تا او يك سكانس را كارگرداني كند و در اين سكانس چند دقيقه‌اي من و احمدرضا احمدي كه دوستان آن موقع بوديم، براي اولين بار مقابل دوربين رفتيم و بازي كرديم و در حالي‌كه آن زمان موسيقي فيلم‌ها انتخابي بود، كيميايي از اسفنديار منفردزاده خواست تا براي همين فيلم تست موسيقي بسازد. كيميايي بعدهااز اين فيلم در تيتراژ فيلم "تجارت" استفاده كرد. در نهايت آن كار مورد پسند برادران اخوان قرار گرفت و قرار شد كيميايي "بيگانه بيا" را بسازد اما چون تجربه اول من در بازيگري بود با حضورم در فيلم موافقت نكردند و بهروز وثوقي كه آن زمان بازيگر مطرحي بود و فرخ ساجدي كه ارتباطي هم با تهيه‌كنندگان داشت به عنوان بازيگران نقش اول و دوم مقابل دوربين رفتند و من هم قرار شد دستيار كارگردان باشم و يك نقش خيلي كوتاه را هم در فيلم بازي كردم. بعد از "بيگانه بيا" نقش جوان اول فيلمي به نام "روزهاي تاريك يك مادر" توسط شخصي به نام زرندي به من پيشنهاد شد كه وقتي قصه‌اش را تعريف كرد، ديدم همان فيلم آمريكايي "مادام ايكس"است كه خودش هم گفت آن را ايراني كرده‌ايم و ديدم اگر در آن روال كار قرار گيرم مثل بقيه مي‌شوم و نمي‌خواستم كارم را با آن فيلم‌ها شروع كنم . مي دانستم اگر در آن نوع فيلم‌ها بازي كنم مسير ديگري مي روم كه برايم پذيرفته نبود و مي‌خواستم تفاوت داشته باشم براي همين تصميم گرفتم براي تحصيل در رشته بازيگري به آمريكا بروم.

 

خاك
كيميايي درسال 52 فيلم "خاك" را بر اساس كتاب معروف محمود دولت آبادي ساخت كه من به همراه بهروز وثوقي در يكي از نقش‌هاي اصلي آن به نام "مصيب" بازي كردم و چون نقش خوبي داشتم مشخص شد كارم را بلدم و با اين فيلم خيلي‌ها من را شناختند . بعد از آن هم در فيلم "صلوه ظهر" به كارگرداني سعيد مطلبي بازي كردم. فيلمنامه اين فيلم را كه خواندم ديدم سنگين تر از كارهاي مرسوم آن دوران است ضمن اينكه مي خواستم همكاري با كارگردان هاي ديگر را هم تجربه كنم.

 

گوزن‌ها و رسيدن به اوج شهرت
در سال 54 و پس از بازي در نقش "قدرت" كه يك چريك شهري در فيلم "گوزن‌ها" بود، به خاطر ويژگي‌هايي كه اين نقش داشت تمام ايران من را شناختند. به طوري كه بعد از نمايش دوم اين فيلم در فستيوال بين‌المللي فيلم تهران در سينما "پارامون" كه با حضور عوامل فيلم انجام شد با وجود اين‌كه بهروز وثوقي كه آن زمان يك سوپراستار محسوب مي‌شد و در سالن حضور داشت اما بعد از پايان فيلم جوان‌هايي كه بودند سراغ من آمدند و روي دوششان بلندم كردند و تا ميدان كاخ بردند و "اسفنديار منفرزاده" با ماشينش دنبالم مي‌آمد تا من را زمين گذاشتند. يعني آن نقش، آنقدر تأثيرگذار بود كه بواسطه‌ي آن در ايران شاخته شدم. بعد از نمايش فيلم در فستيوال، فيلم توقيف شد و ساواك خواست پايان فيلم عوض شود و صبر كرديم تا تابستان و دوباره صحنه آخر را فيلمبرداري كرديم. آن‌ها مي‌گفتند اين شخص به جاي "چريك" بايد دزد باشد و براي دزد هم پليس خانه را محاصره نمي‌كند و بايد اهالي خانه باشند و يك افسر با يك پاسبان بيايند و دزد سالم دستگير شود كه با گرفتن اين صحنه‌ها ،فيلم اين‌گونه اكران عمومي شد، اما با وجود اين تغييرات مردم اين آدم را درك مي‌كردند. به همين دليل فيلم فروش فوق‌العاده‌اي داشت كه اگر با بليط‌هاي امروزي و جمعيت امروز سنجيده شود جزء پرفروش‌ترين فيلم‌هاي تاريخ سينماي ايران خواهد بود و به همين دليل هم فيلم ماندني شد. من براي بازي در اين فيلم 10 هزار تومان دستمزد گرفتم و وثوقي هم 120 هزار تومان گرفت. بعد از "گوزن‌ها" پيشنهادات زيادي به من شد، اما من بازي در آن نوع فيلم‌هايي كه آن زمان ساخته مي‌شد را بلد نبودم و خوشم هم نمي‌آمد. آن فيلم‌ها فرمول خاص خودش را داشت و بيشتر عشق و عاشقي و رقص و آوازي بود تنها چند كارگردان مطرح مثل كيميايي، مهرجويي و بيضايي بودند كه كارشان را شروع كرده بودند و كارهاي متفاوتي مي‌ساختند كه بازي در اين‌ها هم هميشه برايم پيش نمي‌آمد. كيميايي كه سالي يك فيلم مي‌ساخت كه به من پيشنهاد بازي مي‌داد و ساير اين كارگردان‌ها هم يا گروه خودشان را داشتند و يا نقش مناسبي براي من نداشتند. به همين دليل كمتر كار مي‌كردم و نقش‌هاي متداول آن روزها را هم قبول نمي‌كردم. سال 56 در اولين فيلم بلند محمدعلي نجفي به نام "جنگ اطهر" در نقش يك آموزگار انقلابي بازي كردم و آخرين كارم در قبل از انقلاب فيلم "سايه‌هاي بلند باد" به كارگرداني بهمن فرمان آرا بود كه فيلمبرداريش ارديهبشت سال 57 به اتمام رسيد.

 

رييس" بهترين كار كيميايي بعد از انقلاب است
من بعد از انقلاب "تجارت"و"رد پاي گرگ" را با كيميايي كار كردم و بعد از آن ديگر تمام نقش‌هاي اصلي فيلم‌هاي كيميايي جوان شدند و به سن من نمي‌خوردند ما رفيق‌هاي قديمي هستيم و همانطور كه من خوشحال مي‌شوم فكر مي‌كنم كيميايي هم خوشحال مي‌شود هر دو با هم كار كنيم و هيچ وقت مشكلي با هم نداشته‌ايم. فيلم "رييس" و بازي‌ام در آن را خيلي دوست دارم و فكر مي‌كنم يكي از بهترين كارهاي كيميايي در بعد از انقلاب است. در اين فيلم صحنه‌اي است كه به اتفاق امين تارخ به "سينما ركس" مي‌رويم و در واقع آن دو دوست دقيقا خود من وكيميايي هستيم و در دوران نوجواني چهارشنبه‌ها كه فيلم‌هاي جديد مي‌آمد به اتفاق هم بعد ازمدرسه به سينما مي‌رفتيم. در دوره‌اي خانه ما از محل خيابان ري به انتهاي خيابان جمهوري تغيير مكان داد و چون با سينما فاصله افتاد همان چهارشنبه‌ها ساعت 4 در دالون سينما ركس قرار مي‌گذاشتيم و بعد كه همديگر را مي‌ديديم. به داخل سينما مي‌رفتيم بنابراين آن صحنه را خيلي دوست دارم و واقعا گريه‌ام گرفت. كار با كيميايي بسيار راحت است و او به تمرين كردن زياد اعتقاد ندارد وخود من هم در سينما معتقد به تمرين نيستم بازيگر كارش حسي است و اگر تمرين كند حس از بين مي‌رود و كار مكانيكي مي‌شود. كيميايي بازيگرش را خيلي خوب هدايت مي‌كند و همه بهترين بازيشان را انجام مي‌دهند، نقشي هم كه براي بازيگر مي نويسد و ديالوگ‌هايي كه در دهان او مي‌گذارد بسيار مناسب انتخاب مي‌كند و براي خود من تا به حال پيش نيامده كه به طور مثال اگر قرار باشد در صحنه‌اي تحت تاثير قرار بگيرم و اشكي در آيد از وسايل مصنوعي استفاده كنم و تمام صحنه‌ها به طور طبيعي اتفاق مي‌افتد.

"از سايت سينماي ما"

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 18:18 توسط سحر 237 |


پولاد كيميايي

چهره‌اش نشان مي‌دهد كه جوان خشك و بدعنقي است. اما واقعا اينگونه نيست. پولاد از آن دسته بازيگراني است كه وقتي از نزديك با او برخورد مي‌كنيد متوجه خواهيد شد چقدر نازنين، خوش‌برخورد و مهربان است و همچنين احساس مي‌كنيد كه دوستي با او يك غنيمت است. اطلاعات عمومي و مخصوصا سينمايي‌اش محشر و مثال‌زدني است و فيلم‌هاي روز دنيا و متعاقبا فيلمسازان مطرح را كاملا مي‌شناسد. شايد دليل اصلي اين دانش او به تسلطش بر زبان‌هاي انگليسي و آلماني برمي‌گردد. برخوردش با عوامل پشت صحنه فيلم‌ها و خصوصا بازيگران مقابلش آنچنان دوستانه است كه فكر مي‌كنيد ساليان سال است با هم در يك خانواده زندگي كرده‌اند. البته ناگفته نماند كه معمولا ارتباط و صميميتش با جوانترها بيشتر است. دوست دارد بازي در فيلم‌هاي ساير كارگردان‌ها را نيز تجربه كند و شايد اين مساله يكي از مهمترين دلايل حضورش در فيلم صحنه جرم، ورود ممنوع ساخته ابراهيم شيباني و همچنين سريال سفر به تاريكي ساخته فريدون جيراني باشد. يك انديشه بزرگ در سر دارد و آن اينكه در تلاش است تا با اندوخته‌هايش كه بخشي از آن را از بازي در فيلم‌ها كسب كرده است و بخش بيشتري از آن را از پدرش آموخته فيلمسازي را تجربه كند و در صورت موفقيت آن را ادامه دهد. افتخار مي‌كند كه فرزند مسعود كيميايي است.

برداشت از سايت" سينماي ما" (عكس از سايت پندار)

+ نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 13:33 توسط سحر 237 |


به گزارش خبرنگار حوزه راديو تلويزيون فارس،گروه فيلمبرداري «سفر به تاريكي»شنبه 25 اسفندماه تصويربرداري به پايان مي‌رسد. «فرامرز روشنايي» در اين زمينه گفت: ديشب بيمارستان پاستور‌نو بخش‌هايي از اين پروژه جلوي دوربين رفت و امشب نيز در فرودگاه مهرآباد مستقر هستند. وي افزود:‌ چند صحنه خارجي از اين پروژه باقي مانده كه نهايتا تا شنبه جلوي دوربين سيروس عبدلي خواهد رفت. به گزارش فارس، بهرام دهقاني و رضا شيرواني تاكنون نيمي از تدوين اين مجموعه را به اتمام رسانده‌اند. اين مجموعه در 26 قسمت 50 دقيقه‌اي توسط آرمان زرين كوب تهيه مي‌شود. بنا بر اين گزارش، داستان مجموعه كه در گروه فيلم و سريال شبكه دو سيما ساخته مي‌شود درباره نويسنده جواني به نام مارال عظيمي است كه پس از انتشار اولين رمانش به نام گيتي به شهرت و اعتبار غير منتظره‌اي مي‌رسد. شهرتي كه زندگي خانوادگي او را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد. موسسه فرهنگي، هنري لوح زرين مجري طرح مجموعه تلويزيوني «سفر به تاريكي» است. عوامل سازنده پروژه «سفر به تاريكي» عبارتند از: كارگردان: فريدون جيراني/ تهيه كننده: آرمان زرين كوب/ فيلمنامه: عليرضا محمودي / مدير تصوير‌برداري: سيروس عبدلي/ تدوين: بهرام دهقاني، رضا شيرواني/ طراح هنري: مشكين مهرگان/ طراح صحنه و لباس: رضا حاج درويش / طراح چهره‌پردازي: مهري شيرازي/ صدابردار همزمان: ناصر انتظاري/ صداگذاري و ميكس: حسين ابوالصدق/ طراح جلوه‌هاي ميداني: رضا تركمان/ مدير گروه بدلكاران: پيمان ابدي/ عكاس و تصوير‌بردار پشت صحنه: نادر پيرزاده/ دستيار اول كارگردان و برنامه‌ريز: مجيد كرباسيان/ دستيار دوم كارگردان: فواد چاومه/ دستيار سوم كارگردان: ساناز اسدي/ منشي صحنه: بهناز تاجيك/ روابط عمومي: فرامرز روشنايي/ گروه تصوير برداري:‌ حميد‌رضا رحيم‌زاده، رستم حميدي، سعيد حصاري، كسري كمالي، علي مشتاقي/ دستيار لباس: مارال جيراني/ دستياران صحنه: نويد صفاريان، اميد مظاهري/ جامه دار: مهسا ميرزايي/ اجراي چهره‌پردازي: افروز بوجاريا، سياوش گرجستاني/ دستيار صدا: امير رحماني/ دستيار جلوه‌هاي ميداني: ابوالفضل يارمحمدي/ بدلكاران: گروه بدلكاران ابدي/ مسئول هنروران: رضا دلاوري/ سينه موبيل: احمد گلستاني/ ترابري: علي حسني، مسعود رضا زرگر، مهدي درفكي، حسن بطحايي/ پذيرايي: ساسان سالاري، فيض‌الله حبشي/ تداركات: مهدي نوري/ مدير تداركات: سعيد حاجي زاده/ جانشين توليد: وحيد سيفي/ مدير توليد: ابوالفضل نصير/ محصول: موسسه فرهنگي، هنري لوح زرين/ به سفارش: گروه فيلم و سريال شبكه دو سيما. بازيگران: دانيال حكيمي، ساميه لك، ستاره اسكندري، هوشنگ توكلي، پولاد كيميايي، فريده سپاه منصور، مائده طهماسبي، آشا محرابي، مهسا كرامتي، شيوا خنياگر، مهناز انصاريان، فريدون محرابي، علي كاظمي، نيلوفر محمودي، پوراندخت مهيمن، هايده حائري و ناصر طهماسب (در نقش داريوش آريان) و با حضور بازيگر كشور تركيه: هانده شن. و با شركت: احمد ساعتچيان، علي ميلاني، صبا مهري، حبيب ثامنيه، احمد توكلي، مهسا حسيني، محمود بنفشه‌خواه، حسن خوانساري، سحر كريمي، علي مرادي، پرويز ذنوبي، سياوش قاسمي، حشمت‌الله داورپناه، ناهيد ميرعمادي و ... هنرمند خردسال: ماهور حاج درويش.

 

در ادامه  قيد كنم كه نام اين پروژه كه سفر به تاريكي نام داشت به نام "مرگ تدريجي يك رويا" تغيير پيدا كرده است و اين سريال قرار است به زودي از شبكه ي دوم سيما پخش شود.. منتظر اخبار بعدي باشيد

+ نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 13:28 توسط سحر 237 |